سریال

صفحه اصلیبایگانی با دسته بندی "سریال"
نقد سریال بازی مرکب Squid Game – اتاق فرار به سبک کره‌ای

نقد سریال بازی مرکب Squid Game – اتاق فرار به سبک کره‌ای

نقد سریال بازی مرکب Squid Game – اتاق فرار به سبک کره‌ای

سریال «Squid Game» محصول جدید شبکه نتفلیکس است. سریالی کوتاه که مرز هیجان و خطر را در می‌نوردد تا روایتی را برای مخاطب تعریف کند که او را میخکوب خودش کند. سریال، داستان طمع انسانی برای رسیدن به ثروت است که باعث می‌شود که آدمی از یک مخلوق والا به پست‌ترین حالت ممکن خود نزول کند. همراه ما باشید با نقد سریال بازی مرکب.

سریال جدید نتفلیکس که این روزها تبدیل به پر‌بیننده‌ترین اثر این VOD تبدیل شده است یک ایده تکراری را با پرداختی جذاب به مخاطب خود ارائه می‌کند. ارائه‌ای که نشان می‌دهد حتی تکراری‌ترین ایده‌های سینمایی نیز اگر به خوبی پرداخت شوند می‌توانند بسیار تاثیرگذار باشند. سریال بازی مرکب مثالی خوب برای همین موضوع است.

سریال بازی مرکب

اتاق فرار کره‌ای

سریال ایده اتاق فرار را که پیشتر در آثار سینمایی زیادی همچون «Escape Room» یا «la habitation de Fermat» استفاده شده است دوباره به کار می‌برد. البته این به کار بردن تفاوت‌هایی نیز دارد، به طور مثال سریال مفهوم اتاق فرار را که کاملا غربی است جایگزین بازی‌های بومی می‌کند که جزو فرهنگ کره‌ای‌ها به حساب می‌آید.

بازی‌هایی که امروزه تقریبا با ورود تکنولوژی به فراموشی سپرده شده‌اند اما سریال بازی مرکب دوباره آن‌ها را برای نسل جوان‌تر یادآوری می‌کند. یادآوری که نه تنها خسته کننده نیست بلکه همراه با ارائه‌ای جذاب و هیجان‌انگیز بوده که جنسش از همان جنس بازی اتاق فرار است. منتهی اینبار بازیکنان برای نجات جان خود و دوستانشان بازی نمی‌کنند، بلکه برای طمعشان می‌جنگند.

سریال بازی مرکب را «Hwang Dong-hyuk» کارگردانی کرده است. کارگردان کره‌ای که خود فیلمنامه سریال را نیز به نگارش درآورده است. کارگردانی که آثار درخشانی همچون «Silenced»، «Miss Granny» و «The Fortress» را ساخته تا برای مخاطبان کره‌جنوبی نامی آشنا باشد. اما ساخت سریال بازی مرکب نام این کارگردان را جهانی نیز کرده است.

معرفی ۱۰ سریال برتر کشور کره جنوبی

سریال نتفلیکس

نتفلیکس و سریال‌های کره‌ای

روند جهانی‌سازی که نشان داده که چرا نتفلیکس در صنعت سریال سازی کره‌جنوبی سرمایه‌گذاری بسیاری انجام داده است. سریال بازی مرکب در حال حاضر رکورددار استریم یا بازدید سریال در سایت نتفلیکس را از آن خود کرده است. این یعنی استقبال مخاطبان از این دست سریال‌های کره‌ای بسیار بالاست و نتفلیکس نیز به خوبی این نکته را می‌داند.

زیرا کیفیت فنی خوب در کنار داستان و روایت جذاب و غنی نکات اساسی هستند که سریال‌های کره‌جنوبی نشان داده‌اند در استفاده از آن‌ها به درجه استادی رسیده‌اند. گواه این نکته نیز آثار دیگری هستند که شبکه نتفلیکس با مشارکت صنعت سریال سازی کره‌جنوبی ساخته است؛ آثاری همچون «Sweet Home»، «D.P» و «Kingdom».

آثار خوش ساختی که نه تنها در کره بلکه در جهان نیز مخاطبان خود را پیدا کرده‌اند. حال نتفلیکس بعد از این تجارب موفق به سراغ ساخت سریال کره‌ای موفق دیگری آمده است. سریالی که مفهوم ارائه شده در لایه‌های داستانی آن تهی و خالی همچون آثار غربی نیست. بلکه سعی دارد تا در پشت قصه خود نقدهای جدی را به ذات انسانی وارد کند.

سریال کره ای نتفلیکس

به بازی مرکب خوش آمدید

فیلم با نمایش زندگی مردی آغاز می‌شود که دچار مشکلات مالی بسیار است. مشکلاتی که باعث از هم پاشیده شدن زندگی او شده است. اما ملاقات سونگ گی هون با بازی «Lee Jung-jae» (بازیگر فیلم ترور) با یک فرد مرموز و سپس انجام یک بازی کره‌ای وی را وارد یک ماجراجویی خطرناک می‌کند. ماجراجویی که سونگ گی نه به خاطر ترس یا اجبار بلکه به خاطر طمع ثروت وارد آن می‌شود.

سونگ گی به همراه ۴۵۵ نفر دیگر وارد مسابقات مرگ آوری می‌شوند که در آن باید مجموعه‌ای از بازی‌های قدیمی کره‌ای را انجام دهند. بازی‌هایی که اگر با موفقیت به اتمام برسانند می‌توانند صاحب ثروت زیادی شوند ولی اگر شکست بخورند، مرگ در انتظار آن‌هاست. حال سونگ هی به همراه دوست دوران بچگی خود که او نیز دچار مشکلات مالی است، این بازی را آغاز می‌کنند.

تماشای آنلاین فیلم کره ای در سایت فیلم‌گردی

بازیگران سریال بازی مرکب

بازی به خاطر طمع

سریال دو نکته اساسی را به مخاطب خود گوشزد می‌کند. ابتدا طمع انسانی را به رخ بیننده می‌کشد. طمعی که بعد از پایان بازی اول و مرگ بیش از نصفی از بازیکنان به سراغ باقی شرکت‌کنندگان می‌آید. زیرا به آن‌ها اجازه داده می‌شود تا از بازی خارج شوند ولی هیچ پولی دریافت نکنند یا در بازی بمانند، خطر مرگ یا کشتن بقیه را قبول کنند و ثروتمند شوند.

انتخابی که همه بازیکنان با وجود آگاهی از خطر مرگ انجام می‌دهند تا به ثروت دست یابند. سریال همین رذیلت اخلاقی انسان‌ها را به عنوان عاملی معرفی می‌کند که پایه و اساس این بازی خطرناک را جلو می‌برد. رذیلتی که در انتها نقض نیز می‌شود و ما خواهیم دید که همچنان انسان‌هایی هستند که نخواهند روح خود را به خاطر طمع بفروشند.

نقدی بر سرمایه‌داری

نکته بعدی که سریال بر آن دست می‌گذارد نقد سرمایه‌داری است. بازی مرکب را گروهی از ثروتمندان در سراسر جهان ترتیب داده‌اند تا سرگرم شوند. سرگرمی که با توجه به صحبت‌های گرداننده بازی این گونه تفسیر می‌شود که اگر ثروت زیاد داشته باشی به جایی خواهی رسید که دیگر آن ثروت نمی‌تواند تو را سرگرم کند.

زیرا همه غذاهای خوشمزه جهان را تست کردی، به همه جهان سفر کردی و همه سرگرمی‌های جهان را انجام دادی اما همچنان حس می‌کنی که پوچ هستی. پس برای برطرف کردن این حس پوچی و سرگرم شدن دوباره این بازی را به راه انداختیم تا دوباره حس سرگرم شدن را تجربه کنیم. این صحبت گرداننده اصلی بازی تعریف نظام سرمایه‌داری غربی است.

معرفی بهترین فیلم های کره ای

سریال کره ای بازی مرکب

گلادیاتورهای نوین

نظامی که تنها به دنبال سرگرم کردن قشر ثروتمند و پرنفوذ در جهان است و باقی انسان‌ها برای آن‌ها حکم گلادیاتورهایی را دارند که باید در میدان نبرد همدیگر را بکشند تا آن‌ها سرگرم شوند. برای همین است که می‌توان سریال بازی مرکب را تصویری مدرن شده از نبرد گلادیاتورها در روم باستان دانست. بازیکنان همان گلادیاتورها هستند و محل بازی همان کولوسئوم در شهر رم است.

شاید برای همین باشد که مخاطبان سریال بازی مرکب اینچنین از این اثر استقبال کرده‌اند. زیرا ما مخاطبان نیز در این نبرد گلادیاتورها دخیل هستیم. ما همان تماشاچیانی هستیم که در کناره میدان نبرد نشسته‌ایم، خوراکی می‌خوریم و با هیجان منتظر نبرد گلادیاتورها و مرگ آن‌ها هستیم تا هیجان خود را تخلیه کنیم.

چرخه‌ای بی‌پایان که همچون تاریخچه سی ساله بازی درون سریال ادامه‌دار است و انتهایی برای آن وجود نخواهد داشت. پس سریال بازی مرکب را حتما ببینید، زیرا در ابتدا نظر شما را نسبت به صنعت سریال‌سازی کره‌جنوبی کاملا عوض می‌کند و دوما شما را در سرگرمی و هیجانی فرو می‌برد که در باقی آثار سینمایی با موضوع اتاق فرار پیدا نخواهید کرد. با تشکر از همراهی شما در نقد سریال بازی مرکب.

۰
برچسب ها

اکشن سینمای کره

منبع : filmgardi.com
ادامه مطلب
نقد سریال دیدن SEE – نمایشی پر از اوج و فرود

نقد سریال دیدن SEE – نمایشی پر از اوج و فرود

نقد سریال دیدن SEE – نمایشی پر از اوج و فرود

سه قسمت اول درام شبکه‌ی اپل تی وی پلاس، «دیدن»، نمایش پر اوج و فرودی است. در طی همه‌ی قسمت‌ها مدام ساعتم را چک می‌کردم، به بعضی از انتخاب بازی‌های مسخره می‌خندیدم و نکات غیرمنطقی و چرند داستان را یادداشت می‌نمودم. اما در همه‌ی قسمت‌ها یکی دو موضوع جالب توجه و یکی دو صحنه‌ی نفس‌گیر یا صحنه‌ی اکشن خوب وجود داشت. مانند دیگر سریال‌های اوریجینال شبکه‌ی اپل تی وی پلاس، «دیدن» تا اینجا اصلاً سریال خوبی نبوده است اما آنقدری پتانسیل دارد که به ما بباوراند در صورت وجود شرایط مناسب، بالاخره یک زمانی ممکن است به یک سریال خوب تبدیل شود.

نویسنده‌ی این سریال «استیون نایت» (پیکی بلایندرز) است، نویسنده‌ای سرشار از ایده‌های جالب. در متون توضیحات ابتداییِ «دیدن» می‌خوانیم که داستان فیلم قرن‌ها پس از قرن بیست و یکمی آغاز می‌شود که با شیوع یک ویروس در سرتاسر کره‌ی زمین، بخش عمده‌ی جمعیت زمین مرده‌اند و دو میلیون نفر باقیمانده همگی نابینا هستند. در ابتدای داستان می‌بینیم که باقیمانده‌ی بشریت دور هم جمع شده و قبایل مجزایی به وجود آورده‌اند و دیدن به نوعی باور جادویی تبدیل شده، چیز غیر قابل تصوری که از آن می‌ترسند و علاقه‌ای به آن ندارند.

سریال دیدن

سفری در دل تاریکی

قهرمان داستان «بابا واس» (جیسون موموآ) است، جنگجوی خوش قلبی که اسیر گذشته‌ی تاریک و رازآلود خویش است. بابا واس که مدتهاست به دنبال وارث (Heir) می‌گردد – دقت کنید که دنبال مو (Hair) نیست، چون هیچ شخصیتی با بازی جیسون موموآ نمی‌تواند به دنبال مویی بهتر از موی خود جیسون موموآ بگردد – به تازگی با ماگرا (هرا هیلمار) ازدواج کرده، هِرا که از مرد دیگری باردار می‌باشد به تازگی وارد قبیله شده است. آن مرد دیگر همان جرلامورال بدجنس (جاشوآ هنری) است که عمدتاً تصویرش را نمی‌بینیم چون به جرم جادوگری تحت تعقیب است و شایعه شده که از هدیه‌ی نور یا یک همچین چیزی برخوردار است. قابله پاریس (آلفری وودارد) خیلی زود مشکوک می‌شود که شاید بچه (یا بچه‌های) ماگرا قدرت‌هایی مشابه قدرت پدرشان داشته باشند. و اگر نداشته باشند، داستان حرف خاصی برای زدن نخواهد داشت.

ملکه کین (سیلویا هوکس) که حاکم یک قبیله‌ی نسبتاً پیشرفته‌تر از قبیله‌ی بابا واس است، مأمور مالیات و شکارچی جادوگری به نام تاماکتی جون (کریستین کامارگو) دارد که در تعقیب جرلامورال تا آخر دنیا هم می‌رود. ملکه کین مصمم است جلامورال را به چنگ بیاورد و طبیعی است که حالا که جلامورال دو فرزند دارد که می‌توانند مایه‌ی نگرانیش باشند، دست روی دست نگذارد.

«دیدن» به کارگردانی «فرانسیس لارنس» (گنجشک قرمز) که در لوکیشن‌های زیبای بریتیش کلمبیا فیلمبرداری شده است، جنبه‌های حماسی غیر قابل انکاری دارد. افراد بابا واس در جنگل‌های سرسبز بی‌پایان و کوه‌ها و دریاچه‌ها پرسه می‌زنند ولی بارگاه ملکه کین در فضایی زننده و در کنار یک سد متروکه قرار دارد که با عناصر طبیعی مشابه‌ی محاصره شده است. در تمام مدت سریال مدام فکر می‌کردم «خب، حداقل قشنگه.» این مفهوم بزرگ تصویری، که در رمان «کوری» اثر «خوزه ساراماگو» با پیچیدگی‌های معنوی و فکری واقعی به تصویر کشیده شده، گاه به گاه هوش و نبوغ ما را به چالش می‌کشد تا از خود بپرسیم چطور نابینایی بر همه چیز اثر می‌گذارد، از نحوه‌ی شکار گرفته تا نحوه‌ی خانه سازی قبایل و سنت زخمی کردن صورت افراد و استراتژی‌های نظامی.

در قسمت‌های اول سریال شاهد چندین درگیری و زد و خورد هستیم که به شکلی منطقی به سؤال «چطور دو ارتش نابینا با هم می‌جنگند؟» جواب می‌دهند و از قدرت جسمانی برجسته‌ی موموآ استفاده می‌کنند. اما تمام این قسمت‌ها هوشمندانه یا اکشن نیستند و بازی موموآ در بخش‌های غیر اکشن چندان تأثیرگذار نیست. «دیدن» که داستان تقریباً ۱۸ سال را در سه قسمت تعریف می‌کند، از لحاظ دراماتیک پرتلاطم است و اغلب بیش از حد کند و آهسته می‌شود، انگار می‌خواهد تضمین کند که زمانی که صرف قدم زدن در حیات وحش کرده است ارزش تولید را دارد. این سؤالات زیادی به وجود می‌آورد. ممکن است در قسمت‌های بعدی به بعضی از این سؤالات پاسخ داده شود. بعضی از این سؤال‌ها به شرح زیرند:

جامعه بدون بینایی پیش می‌رود

تصمیم سازندگان برای قرار دادن داستان در چندین قرن آینده، با هدف اجتناب از انتقاد از یک نظریه‌ی کلی است که به صورت خلاصه می‌گوید: «جامعه بدون بینایی پیش می‌رود.» پس نمی‌دانیم چطور شد که بلافاصله پس از نابینا شدن ساکنان زمین، تمدن فروپاشید و نمی‌دانیم در مسیر تکامل بشر چطور شد که نسل‌های نابینای آینده‌ی ما، دیگر حواس خود را به شکلی جادویی تقویت کردند؛ انگار که بخش اصلی تحقیقات را با مطالعه‌ی کتاب‌های کمیک «بی‌باک» انجام داده‌اند.

مطمئنم در ساخت «دیدن» از کمک کارشناسان و آینده‌ شناسان هم استفاده شده اما تأثیر کار آنها بسیار اندک است. عجیب و تحقیرآمیز است که «دیدن» آینده‌ی بشریت را وابسته به جهش‌های ژنتیکی نشان می‌دهد که قدرت دیدن را به انسان‌ها برمی‌گردانند، و این شخصیت‌ها را غیر قابل تحمل جلوه می‌دهد – گویی می‌خواهد غیرعمدی بگوید «یک انسان بدخلاق بینا که می‌تواند {کشتن مرغ مقلد} را بخواند، با ارزش‌تر از هر نوع انسان کامل نابینایی است.»

سریال دیدن

اثری بدون اشاره به پیشرفت ارتباطات

 لارنس و تیم تولیدش به خوبی «دیدن» را به یک نمایش تصویری عالی تبدیل کرده‌اند. آنها عملاً اصلاً به چشم‌انداز شخصیت‌های اصلی سریال اشاره‌ای نمی‌کنند. صدابرداری خوب و محکم است اما جالب توجه نیست (هرچند موسیقی بیر مک کریری مثل همیشه یک اثر هنری است). جذابیتِ فیلمبرداری به شدت معمولی می‌باشد.

در این سریال فرصت‌هایی برای تازگی و خطرپذیری بیشتر وجود دارد اما سازندگان به حداقل ممکن بسنده کرده‌اند. این موضوع در مورد دیالوگ‌ها هم صدق می‌کند: با اینکه همه‌ی اسم‌ها به پیشرفت زبانی اشاره دارند اما «دیدن» هیچ اشاره‌ای به پیشرفت ارتباطات در جهانی نمی‌کند که در آن طبیعتاً تعاملات آوایی اهمیت بیشتری دارند. اگر این را با لذتی که نایت با استفاده از ویژگی‌های بومی و محلی در «پیکی بلایندرز» نشانمان داد مقایسه کنیم، «دیدن» به شکل باورناپذیری خسته کننده است.

سریال see

آلفری وودارد اینجا چه می‌کند؟

 شاید قرار است در نیمه‌ی دوم سریال، پاریس ناگهان به یک شخصیت هیجان‌انگیز و پیچیده تبدیل شود. نمی‌دانم. اما تا اینجا چیزی ندیده‌ام که بازیگری در قد و قواره‌ی «وودارد» را جذب نقش پاریس کند، مخصوصاً که اعتبار و ارزشی که حضور وودارد به این سریال بخشیده، بسیار بیشتر از هر چیزی است که اپل بتواند به او بپردازد، قابل درک نیست. واقعاً، بخش‌های با ارزش بسیار کمی در این سریال وجود دارد.

موموآ با تکبر راه می‌رود و با قدرت خُرخُر می‌کند، کامارگو اخم و تَخم نموده و خرخر می‌کند. هوکس با نعره کشیدن‌ها قطعاً بهترین بازی را در بین بازیگران سریال دارد و حتماً در یادها خواهد ماند. اما اکثر بازیگرهای دیگر، آن شخصیت‌هایی که بازی می‌کنند، نیستند. این‌ها نقش‌های خوبی نیستند اما نقش‌های برجسته‌ای هستند و مثل همیشه باید بپرسم چرا همه یا اکثر بازیگران این سریال را بازیگران نابینا یا کم بینا تشکیل نمی‌دهند؟ شاید در نهایت به بعضی از این سؤالها پاسخ داده شود اما من آنقدر صبور نیستم که بیشتر از این منتظر بمانم. بعد از سه قسمت، «دیدن» به زحمت، از متوسط بالاتر است.

۰
منبع

hollywoodreporter

برچسب ها

SEE سریال دیدن نقد سریال

منبع : filmgardi.com
ادامه مطلب
نقد سریال نون خ – دور از ستاره‌ محوری و آزاد از تهران‌ زدگی

نقد سریال نون خ – دور از ستاره‌ محوری و آزاد از تهران‌ زدگی

نقد سریال نون خ – دور از ستاره‌ محوری و آزاد از تهران‌ زدگی

سعید آقاخانی اولین بار با مجموعه طنز آیتمی «پرواز ۵۷» در سال ۱۳۷۲ جلوی دوربین آمد. او که متولد ۱۳۵۰ و فارغ‌التحصیل رشته تئاتر از دانشگاه تهران است، بعد از پرواز ۵۷ همراه با مهران مدیری که کارگردان این مجموعه بود، در مجموعه موفق‌تر «ساعت خوش» هم بازی کرد. آقاخانی و بسیاری از هنرپیشه‌های پرواز ۵۷ را می‌شود با عنوان کمدین‌های ساعت خوشی خطاب کرد.

اتفاقی مثل ساعت خوش سال‌هاست که در تلویزیون و سینمای ایران رخ نداده است. با این مجموعه، تعداد زیادی از استعدادهای جوان که تا پیش از آن ناشناخته بودند، وارد عرصه کار حرفه‌ای شدند و درخشیدند. این تئاتری‌های جوان هر کدام اهل یکی از شش‌گوشه ایران بودند و بی‌اینکه حتی ذره‌ای از لهجه آن مناطق، در خلق تیپ‌های طنز استفاده کنند، با خودشان چیزهایی را از آن مناطق آوردند.

ساعت خوش

یک اکیپ خلاق

نادر سلیمانی و نصرالله رادش متولد آبادان بودند. غلامرضا نیکخواه که همان روزها هم از بقیه سن بیشتری داشت، متولد بوشهر و رضا عطاران متولد مشهد بود. در این تیم جوان، کسانی مثل رامین ناصرنصیر و یوسف صیادی متولد تهران بودند و از هنرجوهای پیگیر سینما و تئاتر محسوب می‌شدند و فقط ارژنگ امیرفضلی را می‌شد در این تیم دارای خانواده‌ای با سابقه هنری دید.

سعید آقاخانی هم متولد بیجار بود؛ یکی از شهرستان‌های استان کردستان که از قدیمی‌ترین شهرهای ایران به‌حساب می‌آید. برای اشاره به نون خ بد نیست به اینکه سعید آقاخانی از کجا آمده و امروز در کجا قرار گرفته است، دقت شود. او بلافاصله بعد از ساعت خوش و سال خوش برای کارگردان صاحب‌نامی مثل کیانوش عیاری جلوی دوربین رفت و پس از آن در چهار سریال اصغر فرهادی بازی کرد. در سینما جلوی دوربین بهرام‌توکلی و فرزاد مؤتمن و مسعود کیمیایی رفت و بارها نقش‌هایی جدی را در سینما و تلویزیون بازی کرد که برای بعضی از آنها تحسین شد.

لامپ 100 سعید آقاخانی

سریالی به دور از تهران و موضوعاتش

کار با سیروس مقدم از دیگر تجربه‌های آقاخانی جلوی دوربین بود و از اواخر دهه ۸۰ پس از چند مورد نویسندگی برای رضا عطاران که همه موفق بودند، بالاخره روی صندلی کارگردانی نشست. سعید آقاخانی تا سال ۱۳۹۸ برای تلویزیون یازده سریال را کارگردانی کرد و در ۱۳۹۳ فیلم سینمایی «لامپ ۱۰۰» را ساخت که اساساً کمدی نبود.

با این حال اوج کار آقاخانی نون خ بود که یک جورهایی می‌شد آن را بازگشت به اصالت خودش دانست. همان بچه شهرستانی با استعدادی که در رشته تئاتر دانشگاه تهران قبول شده بود و وقتی هیچ‌کس او را نمی‌شناخت توانست، جلوی دوربین تلویزیون در نمایش‌های پربازیگر و شلوغ بدرخشد، حالا خودش هم سراغ چهره‌های ناآشنا می‌رود و از فضای تهران‌زده سینما و تلویزیون ایران می‌گریزد تا بهترین اثرش را خلق کند.

سریال نون خ

سری دوم نون خ در اواخر فروردین ماه امسال روی آنتن شبکه یک رفت و توجه خیلی از مردم ایران را جلب کرد. بسیاری از هنرمندان سینما و تلویزیون ایران که بدون نسبت فامیلی با سایر عوامل سینما و تلویزیون و بدون بهره‌مندی از امکانات ویژه توانستند به چهره‌ای مطرح تبدیل شوند، در درون خودشان یک نون خ ساخته نشده دارند که باید آن را پیدا کنند. دور از ستاره‌محوری و آزاد از تهران‌زدگی. اگرچه می‌توان گشت و در نون خ هم ایراداتی پیدا کرد، اما به واقع این مجموعه جزء معدود مجموعه‌های طنز تلویزیون و سینمای ایران است که ارزش تحلیل ساختاری دارد.

دوری از تهران و روایت های تعمیم پذیر

بحث تهران‌زدگی سینمای ایران خیلی وقت است که مطرح شده اما اتفاق خاصی در مورد آن نیفتاده است. در سینما فیلم‌های متعددی خارج از تهران و با شخصیت‌های غیرتهرانی ساخته شده‌اند که اکثرشان منطقه وقوع روایت را به مثابه‌ی یک نقطه خاص نمایش داده‌اند. داستانی که در کردستان و آذربایجان یا جاهای دیگر ایران روایت می‌شود، غالب اوقات طوری نبود که علیرغم تاکید بر ویژگی‌های بومی، داستانی تعمیم‌پذیر به کل ایران باشد.

سریال نون خ

این تنها شهر تهران است که تا به حال چنین خصوصیتی در فیلم‌ها و سریال‌ها داشته و حتی ویژگی‌های خاص تهران هم همیشه ویژگی‌های کل جامعه ایران آن روزگار معرفی شده‌اند. سریال پایتخت از این جهت مجموعه قابل تاملی است که مردم ایران را نشان می‌داد و نه مردم مازندران را؛ بعد از چند سال نون خ کمک کرد که بفهمیم پایتخت یک اتفاق تکرارنشدنی نبوده و این راهی است که چون کمتر کسی در آن پا گذاشته، کمتر به چشم آمده است.

صرف اینکه دوربین یک کارگردان به شهرستان‌ها و روستاهای اطراف ایران برود، قرار نیست اثر را موفق از آب در آورد. بلکه کارگردان باید بتواند آن منطقه به خصوص را به شکل آینه کل ایران در بیاورد و مسائل فیلم یا سریالش را قابل تعمیم کند. تمام ویژگی‌های دیگر نون خ بدون در نظر گرفتن این مورد، بی‌اثر و بی‌فایده می‌شدند.

سریال نون خ

درونمایه نقد سیاسی

نون خ در سری دومش ربط مستقیم و غیرمستقیمی به مفسدان اقتصادی نداشت اما حتی اگر سری چندمین آن هم ساخته شود، با توجه به این نام می‌شود فهمید که بن‌مایه‌اش چه بوده است. وقتی در سال ۱۳۹۸ سری اول «نون خ» پخش شد، بحث مفسدان کلان اقتصادی برای مردم ایران بسیار جدی بود و هنوز هم این مسئله دغدغه مردم هست؛ اما حالا موضوع بی‌کفایتی بعضی از مسئولان کشور هم به آن اضافه شده و نون خ در سری دومش به بهانه زلزله چند سال پیش کرمانشاه، سراغ این موضوع هم رفته است. ساختار غیر تهرانی نون خ به آن کمک می‌کند سراغ طرح مسائلی برود که در قالب طنزهای آپارتمانی تلویزیون ایران نمی‌گنجیدند.

سریال نون خ

حساسیت های قومی

مسئله اعتراض اقوام ایرانی به تصویری که از آنها در یک فیلم یا سریال تلویزیونی نمایش داده می‌شود، مسئله‌ای بسیار قدیمی است. مقداری از این قضیه را به کم‌طاقتی مردم نقاط مختلف ایران نسبت داده‌اند؛ اما باید به این نکته توجه کرد که سینما و تلویزیون ایران چه سابقه‌ای در نمایش تصویر مردم شهرستان‌ها و روستاها دارد و چرا این سابقه، مردم غیرتهرانی ایران را به دوربین هنرمندان کشورشان بدبین کرده است.

تصویری که این مردم را ناراحت و بدبین کرده، بسیار قدیمی است و سابقه‌ی آن لااقل به دوران پس از انقلاب سفید برمی‌گردد؛ دورانی که سینما موظف شده بود برای تبلیغ تجدد، چهره عقب مانده‌ای از مناطق سنتی ایران نمایش بدهد. طی تمام این سال‌ها چهره مردم شهرستان در کارهای طنز ایرانی عموماً آدم‌های ساده و کمتر توسعه‌یافته بود. از طرف دیگر حساسیت‌های بیش از اندازه هم باعث می‌شد کسی جرات نکند سراغ قومیت‌های مختلف ایران برود تا شاید این کلیشه‌های غلط سینمایی و تلویزیونی به هم بخورند.

سریال نون خ

نون خ اولین تصویر طنز از کردهای ایران را نمایش داده است و اعتراضات قومیتی به آن خیلی کمتر از تشویق‌هایی بوده که توسط مردم همان مناطق دریافت شده است. اگر این مجموعه به همین شکل ادامه پیدا کند، تعمیم پیدا کردن مسائل آن از یک روستای کردنشین به تمام ایران بیشتر جا خواهد افتاد و این اعتراضات از همین حالا هم کمتر می‌شوند و رفته‌رفته محو خواهند شد.

طنزی صمیمی و بدون بدجنسی

فیلم‌های کمدی سینمای ایران فرمول ساده‌ای برای خنداندن مخاطب پیدا کرده‌اند که همان متلک‌های بودار جنسی است. این فرمول در تلویزیون قابل استفاده نیست چون ممیزی‌ها جدی‌ترند اما یک فرمول ساده دیگر برای خلق درام کمیک، تبدیل به کلیشه تلویزیون ایران شده که تاثیرات منفی فراوانی دارد. شخصیت‌های بد ذات و خودخواه و حقه‌باز، سرتاسر بسیاری از مجموعه‌های کمدی تلویزیون ایران را پر کرده‌اند و ممیزی‌ها هم هیچ حساسیتی روی چنین موضوعی ندارند.

سریال نون خاین راحت‌ترین روش برای تیپ‌سازی و کش دادن یک مجموعه تلویزیونی تا حداقل ۹۰ شب است و وقتی از سازندگان چنین مجموعه‌هایی در این مورد انتقاد می‌شود، می‌گویند مگر این چیزها در جامعه ایران وجود ندارد؟ در نقطه مقابل این نوع سریال‌ها که خشونت معاشرتی را کلیشه و عرف کرده‌اند پرسشی به وجود می‌آید که آیا جو صمیمی سریال نون خ در هیچ جای جامعه ایران وجود خارجی ندارد و صرفاً تخیل نویسنده و کارگردان کار بوده است؟ اینکه یک فیلمساز تصمیم بگیرد چه چیزی را نمایش دهد و توانایی نمایش آن را چقدر و چطور داشته باشد، تعیین‌کننده تم کارهاست وگرنه همه چیز در جامعه وجود دارد!

باید گفت که جو دوستانه و صمیمی نون خ، که البته خالی از کل‌کل‌ها و اشتباهات رفتاری افراد در حق هم نیست، چیزی است که خلق آن مهارت بیشتری نسبت به یک آپارتمان پر از آدم‌های بدجنس و زیرآب‌زن و حقه‌باز می‌خواهد و تاثیر تربیتی بهتری هم روی جامعه ایران دارد.

۲
برچسب ها

سعید آقاخانی کرمانشاه نقد سریال

منبع : filmgardi.com
ادامه مطلب
نقد انیمیشن سریالی عشق، مرگ و روبات‌ ها Love, Death & Robots – فینچر در سایه

نقد انیمیشن سریالی عشق، مرگ و روبات‌ ها Love, Death & Robots – فینچر در سایه

نقد انیمیشن سریالی عشق، مرگ و روبات‌ ها Love, Death & Robots – فینچر در سایه

همیشه آنلاین بودن باعث شده نتوانیم مدت زیادی روی یک موضوع تمرکز کنیم و به همین دلیل، انیمیشن «عشق، مرگ و روبات‌ها» محصول نتفلیکس که در آینده رخ می‌دهد، انتخاب هوشمندانه‌ای به نظر می‌آید. این سریال پربیننده قالب مناسبی دارد: گلچینی گسترده از ۱۸ فیلم کوتاه انیمیشنی که به طور متوسط، فقط ۱۲ دقیقه زمان می‌برد و از اعتبار تهیه‌کننده‌ی برجسته‌ای مانند دیوید فینچر برخوردار است.

سابقه‌ی فینچر پس از «هفت»، «باشگاه مبارزه» و حتی «خانه‌ی پوشالی» محصول نتفلیکس، همچنان خالی از شجاعت خشم‌آگین و پوچ‌گراییِ هنرمندانه است. پس جای تعجب نیست که بخش زیادی از «عشق، مرگ و روبات‌ها» مملو از صحنه‌های نامناسب عامدانه است. اولین قسمت سریال با عنوان «برتریِ سونی» – داستان بیرحمانه‌ی ورزش خونین و گلادیاتوری با استفاده از فضایی‌هایی است که شستشوی مغزی داده شده‌اند – در همان دقایق اولیه از یک صحنه‌ی نامناسب جنسی استفاده می‌کند و مشتاقانه، یک تجاوز خشونت‌بار جنسی را به عنوان داستان اصلی این قسمت به کار می‌گیرد.

عشق، مرگ و ربات‌ها

اثری پر از خشونت و مضامین جنسی

در جاهای دیگری، پاشیده شدن خون فراوان به هر سو و برهنگی به عنوان نشانه‌های بلوغ استفاده می‌شوند، هرچند قسمت‌های دیگر «عشق، مرگ و روبات‌ها» که صحنه‌های خشونت‌بار و نامناسب بیشتری دارند، آنقدری که خودشان تصور می‌کنند، خاطی نیستند. قسمت «شاهد» که تعقیب و گریزی دیوانه‌وار و هیجان‌انگیز است از لحاظ تصویری هیجان‌انگیزترین قسمت سریال است و از نوعی زیبایی‌شناسیِ فرساینده بهره می‌برد که ما را به یاد فیلم برنده‌ی اسکارِ «مرد عنکبوتی: به درون دنیای عنکبوتی» می‌اندازد اما داستان در یک صحنه‌ی نامطبوع از رقص برهنگی که زننده و بی‌فایده به نظر می‌رسد، متوقف می‌شود. اگر داستان‌های سایبرپانکی درباره‌ی رقاصان مورد آزار قرار گرفته و روبات‌های جنسیِ پریشان قرار باشد به سبک هنرمندانه‌ی داستان‌های علمی تخیلی تبدیل شوند، پس باید یک جنبش #MeToo روباتی هم به وجود بیاید.

جهش‌های مداوم در تصویرسازی کامپیوتری و فناوری ضبط حرکت یعنی حالا مدل‌های انیمیشنی می‌توانند به طرز عجیبی، شبیه به انسان به نظر برسند و فیلمسازان می‌توانند با کمترین بودجه‌ی ممکن از فیلم‌های محبوب علمی تخیلی و حماسی تقلید کنند و نتایج خوبی هم بگیرند. قسمت «دست یاری‌گر» آن حس وحشت فضاییِ تهوع‌آور در محیط بدون گرانشِ «جاذبه» را در عرض ده دقیقه‌ی فوق‌العاده مؤثر به تصویر کشیده است.

عشق، مرگ و ربات‌ها

داستان آخرالزمانی سه روبات بانمک

قسمت خشونت‌بار اما احساسی «لاکی ۱۳» داستانی در سبک جنگ سفینه‌های فضایی است که شخصیت اول آن بازسازی کامپیوتری «سمیرا وایلی» است که با بازی جذاب خود داستان کلیشه‌ای آن را ارتقا می‌دهد. به همین ترتیب، کامیون‌داران فضایی در قسمت «آن سوی صورت فلکی عقاب» توانسته‌اند یک داستان وحشتناک روانشناختی و شرارت‌بار بسازند که در دوردست‌ترین نقاط کیهان رخ می‌دهد؛ هرچند همه چیز اینجا رشته‌ای از صفر و یک‌هاست اما ترس و وحشت آن‌ها بسیار باورپذیر به نظر می‌رسد.

این نمایش‌های فنیِ فوق‌العاده ارزش این را دارند که روزی در فهرست بهترین انیمیشن‌های کسی قرار بگیرند اما فیلم‌های کوتاه در خلاف جهت واقعیت سایبری که معمولاً لذت‌بخش‌تر هستند، حرکت می‌کنند. داستان آخرالزمانی «سه روبات» ماجرای سه روبات بانمک است که در جهانی فروپاشیده از سرمایه‌داری، به گشت و گذار رفته‌اند. این قسمت ثابت می‌کند که از دل یک صدای سایبورگی بی‌روح و بی‌آهنگ هم می‌توان طنز بسیاری بیرون کشید. در عین حال در قسمت پر از سایه‌ی «شب ماهی»، فروشنده‌ی دوره‌گردی را می‌بینیم که گذارش به یک منظره‌ی رؤیایی می‌افتد که هم علمی تخیلی است و هم بسیار فانتزی.

عشق، مرگ و ربات‌ها

عشق، مرگ و روبات‌ ملغمه‌ای علمی تخیلی

بعد از شانزده قسمت (اگر تا اینجای سریال دوام بیاورید)، «عشق، مرگ و روبات‌ها» ضوابط سفت و سخت انیمیشنی خود را در قسمت «عصر یخی» کنار می‌گذارد و به ستاره‌های فیلم، «مری الیزابت وینستد» و «توفر گریس» اجازه می‌دهد در تمدن مینیاتوری خیره‌کننده‌ای در یخچال پر از نعمت خود قرار بگیرند و در انتهای مجموعه‌ای پادآرمان‌شهری، داستانی شاد و پرنشاط را روایت کنند. تماشای انسان‌های واقعی غافلگیری خوشایندی است اما به ما یادآور می‌شود که چقدر تعداد شگفتی‌های واقعی در این مجموعه اندک است.

این مجموعه در کل ملغمه‌ای علمی تخیلی با رویکردی عمیق و سریع است. با اینکه هر فیلم کوتاه به تنهایی به خوبی ساخته شده است اما توالیِ سریع آن‌ها، به جای اینکه تأثیر آن‌ها را عمیق‌تر کند، موجب بی‌رنگ‌ورویی مجموعه می‌گردد. فینچر ممکن است اسم دهان‌پرکنی باشد اما شاید دیگر تهیه‌کننده‌ی فیلم «تیم میلر» – که سکانس سادیستی آغازین اقتباس فینچر از «دختری با خالکوبی اژدها» محصول ۲۰۱۱ را در کارنامه‌ی خود دارد – سازنده‌ی اصلی «عشق، مرگ و روبات‌ها» باشد. هتاکی و خشونتی که میلر در فیلم کوتاهش قبل از «دِد پول» به کار برد، منجر به تولید یک پدیده‌ی پرفروش ۷۸۰ میلیون دلاری «ددپول» و چند دنباله‌ی دیگر شد. شاید بعضی از عوامل خوش‌شانس «عشق، مرگ و روبات‌ها» هم پا جای پای او بگذارند.

۰
از طريق

theguardian

منبع : filmgardi.com
ادامه مطلب
نقد سریال space force – پارودی استیو کارل موفق نمی‌ شود به مدار برسد

نقد سریال space force – پارودی استیو کارل موفق نمی‌ شود به مدار برسد

نقد سریال space force – پارودی استیو کارل موفق نمی‌ شود به مدار برسد

نیروی فضایی واقعی – که در واقع، تازه‌ترین شاخه‌ی ارتش آمریکا است که تب تند ترامپی، پارسال آن را علی‌رغم مخالفت آشکار و پنهان عدّه‌ی بسیاری، راه‌اندازی کرد – اولین آگهی استخدامش را چند روز پیش، پخش کرد. او از داوطلبانش دعوت کرد که «برای چیزی که ممکن است، زمانی که هنوز ناممکن است؛ برنامه‌ریزی کنند.»

ممکن است این سؤال کاملاً منطقی برای‌تان پیش بیاید که کمدی‌ای که درباره‌ی نیروی فضایی باشد، از کجا ممکن است سر در بیاورد؟ خب، در حال حاضر یک کمدی درباره‌ی نیروی فضایی، به اسم «نیروی فضایی» space force توسط فارغ‌التحصیلان سریال «آفیس» یعنی استیو کارل و گرگ دنیلز ساخته شده است که در آن ستاره‌های تلویزیونی قدرتمندی همچون استیو کارل، جان مالکوویچ، لیزا کودرو، جین لینچ و نوح امریچ نقش‌آفرینی می‌کنند و از طریق نتفلیکس قابل تماشا است. گرچه، به نظر می‌رسد که عوامل و بازیگران موفق نشده‌اند قبل از شروع به کار دوربین‌ها، پاسخی برای این سؤال بیابند.
نقد فیلم space force

هجو جنگ فضایی

کارل نقش یک ژنرال چهارستاره (که به تازگی به این درجه نائل شده است) به نام «مارک آر نیرد» را ایفا می‌کند که رؤیایش مبنی بر هدایت کردن نیروی هوایی، با برگزیده شدنش به عنوان اسباب‌بازی جدید رئیس‌جمهور، یعنی نیروی فضایی، کاملاً نابود می‌شود. زمانی که «مارک» به همسرش «مگی» (با نقش‌آفرینی لیزا کودرو) می‌گوید که باید از واشینگتن دی‌سی به کلورادو بروند و زندگی‌‌‌ای جدید و یک ایستگاه فضایی بنا کنند، او مثل ابر بهار می‌گرید. دفعه‌ی بعدی که او را می‌بینیم، بنا به دلایل نامشخصی در زندان است و بعد از آن هم به طرز مضحکی هیچ‌گونه نقش خاصی در سریال ندارد. درست مانند بقیه‌ی بخش‌های این محصول پراکنده و درهم.

اشاراتی نیز به کاخ سفید واقعی در سریال وجود دارد. برای مثال آن قسمتی که وزیر دفاع اعلام می‌کند که رئیس‌جمهور توییت کرده است که «آرزومند است که در سال ۲۰۲۴ روی سطح ماه چکمه (Boots) ببیند، در واقع گفته است که «آرزو دارد که روی سطح ماه … ببیند» ولی ما گمان می‌کنیم که این فقط یک اشتباه تایپی بوده است. اما این اشارات هرگز به مرحله‌ی طنز نمی‌رسند، چه برسد به این که اثری که می‌گذارند، پایدار باشد. البته این تقصیر نویسنده‌ها نیست چون غیرممکن است بتوانند چیزی دیوانه‌وارتر و احمقانه‌تر از چیزهایی که رئیس‌جمهور تا به حال گفته است، خلق کنند. اما به این معنی است که باید در منبع و بستر دیگری به دنبال محتویات برای طنزشان باشند.
نقد فیلم space force

پارودی با مشکلات فراوان

سریال تقریباً شبیه به یک پارودی محل کار است، با این تفاوت که گروه اصلی به قدر کافی بزرگ و ثابت نیست که امکانی برای شکل گرفتن دوستی‌ها و روابط وجود داشته باشد. مالکوویچ در نقش دانشمند «آدرین مالوری» حریف قدر «نیرد» است. و این دو در کنار یکدیگر فوق‌العاده هستند، حتی با این که مالکوویچ هر صحنه‌ای که در آن حضور داشته باشد را مال خود می‌کند. حتی زمانی که بازیگر کارکشته‌ای مانند کارل در مقابلش حضور دارد.

با این که سریال مشکلات فراوانی دارد، اما یک لودگی محض هم نیست‌. «نیرد» به گونه‌ای رفتار می‌کند که به دور از شأن اوست، منتها او اصلاً شأنی ندارد. او در اکثر موارد دلقکی‌ست که در لحظاتی به قدر کافی صلاحیت و شایستگی هم دارد (و گاهی هم نسبت به اشتباهات و شکست‌های اطرافیانش احساس ناامیدی می‌کند.) او منشی‌ای دارد که مدام فراموش می‌کند به او گوشزد کند که چه کسی در دفترش منتظر اوست. (کلیشه‌ای‌ترین جوک ممکن، برای شروع) اما خود «نیرد» هم به قدر کافی سبک‌مغز است. ما مثلاً قرار است باور کنیم که این مردی که به نظر می‌آید پدر، همسر و ژنرال چهارستاره‌ای لایق و نرمال است؛ اصرار دارد که شامپانزه‌ای به منظور تعمیر کردن ماهواره‌ای در فضا، آموزش داده شود. آن هم به جای این که بگذارند دانشمندان به راه حل قابل اجرا و کارآمدی دست یابند.
نقد فیلم space force

کمدی که کمدی نیست

گذشته از همه‌ی این‌ها، علی‌رغم خنده‌های گاه‌وبیگاه که لابه‌لای دیالوگ‌های ناامیدکننده‌ی مالکوویچ یافت می‌شوند، «نیروی فضایی» خنده‌دار و بامزه نیست و این موضوع باعث می‌شود که دسته‌بندی کردن آن به عنوان یک اثر کمدی، کار آسانی نباشد.

اولین قسمت کاملاً ارزش تماشا کردن دارد، چرا که فرد ویلارد را داریم که نقش پدر «نیرد» را بازی می‌کند و این آخرین نقش‌آفرینی اوست‌. احتمالاً این قسمت مدت کوتاهی قبل از مرگ او فیلمبرداری شده است و او فوق‌العاده ظاهر می‌شود. دست‌هایش می‌لرزد، اما صدایش محکم و باصلابت است. اجرایش تحت کنترل کامل است و زمان‌بندی‌اش حرف ندارد. چقدر خوشایند است که بدانیم او هیچگاه استعداد و توانایی‌اش را از دست نداد.

۱
منبع

گاردین

برچسب ها

space force استیو کارل سریال کمدی گرگ دنیلز نقد سریال

منبع : filmgardi.com
ادامه مطلب
نقد سریال گامبی ملکه The Queen’s Gambit – شطرنج روی سقف اتاق

نقد سریال گامبی ملکه The Queen’s Gambit – شطرنج روی سقف اتاق

نقد سریال گامبی ملکه The Queen’s Gambit – شطرنج روی سقف اتاق

«گامبی ملکه» عنوان یکی از جدیدترین مینی‌سریال‌های نتفلیکس است که در هفت قسمت ساخته و توزیع شده و بسیار مورد توجه قرار گرفته است.

اسکات فرانک کارگردان این مینی سریال است و بیشتر به خاطر فیلمنامه‌های نامزد اسکارش، یعنی «خارج از محدوده» و «لوگان» معروف است. فیلمنامه اثر بر اساس کتابی به همین نام نوشته والتر تویس اقتباس شده و فیلم درباره یکی از ستارگان سابق شطرنج جهان است.

در این سال کرونایی و با افزایش توجه مردم به پلتفرم‌های پخش خانگی، ساخت سریال‌های جذاب این پلتفرم‌ها و به خصوص نتفلیکس به اوج خود رسید و در میان این شلوغی و تنوع محصولات، سریالی می‌تواند مورد توجه قرار بگیرد که یکی از ویژگی‌های زیر را دارا باشد. یا داستان خوبی داشته باشد، یا شخصیت/شخصیت‌هایش به اندازه کافی جذاب باشند و یا یک نوآوری و حرف تازه را درون خود ببیند.

سریال گامبی وزیر

نبرد یک شطرنج باز

سایر فاکتورهای دیگر به اجرا و جذابیت‌های بصری برمی‌گردد. در این بین اما یکی از آخرین سریال‌های نتفلکیس در این روزها بسیار مورد توجه واقع شده است. سریالی درباره‌ی یک دختر شطرنج‌باز نابغه، که در دهه شصت میلادی دنیای شطرنج را فتح می‌کند. ورزشی چون شطرنج به خودی خود شاید برای بسیاری از مردم جذاب نباشد، بسیاری قوانین آن را ندانند و حتی دلشان هم نخواهد که از آن‌ها سر در بیاورند.

بسیاری دیگر شاید حتی یک بار هم شطرنج بازی نکرده و از نزدیک ندیده‌اند. اما چه اتفاقی می‌افتد که داستان یک دختر که حرفه‌اش شطرنج است و سریال هم حول محور همین ورزش می‌چرخد تا این حد با اقبال مواجه می‌شود. طبیعی است منبع اقتباس دارای ویژگی‌های دراماتیک زیادی بوده که توانایی تبدیل شدن به فیلم را داشته‌اند، آن‌هم نه یک فیلم سینمایی در دو ساعت، بلکه یک مینی سریال تقریبا هفت ساعته.

اما جدای از بحث منبع اقتباس و پتانسیل درون آن، مهم‌ترین فاکتوری که می‌تواند سریالی با چنین موضوع ناآشنا و غیرفراگیری را به موفقیت برساند، ساخت جهان درونی و منحصربه‌فردی است که بسیاری از موارد بیرون از این جهان نه معنا و مفهوم و نه جذابیتی نخواهند داشت. اتفاقی که «گامبی ملکه» در رقم‌زدن آن موفق است و می‌تواند جهان خود را برای مخاطبش بسازد و آنها را با خود همراه کند و طبیعی است وقتی مخاطبی با این جهان همراه می‌شود، برتری‌ها و مزایای آن بیشتر از اشکالاتش به چشم او خواهند آمد.

سریال گامبی وزیر

گامبی و فلش‌بک پیش‌آگاهی

«گامبی ملکه» با نمایش الیزابت هارمن (آنیا تیلور جوی) که سراسیمه به سراغ مسابقه‌ای می‌رود که حریفش پیش از او در انتظارش بوده، آغاز می‌شود. اتصال نگاه‌های این دو بازیکن به هم، ما را به یک فلش‌بک می‌برد که تمام شش قسمت بعدی فیلم در آن طی می‌شود. در واقع اسکات فرانک و آلن اسکات به عنوان خالقان فیلمنامه این داستان، از نوع خاصی از فلش‌بک به نام «فلش‌بک پیش‌آگاهی» استفاده کرده‌اند که در آن در همان ابتدای اثر یکی از صحنه‌های مهم و تاثیرگذاری که در زمان حال در حال رخ ‌دادن است، نمایش داده می‌شود و بعد از آن ما به یک فلش‌بک می‌رویم و آن‌قدر داستان ادامه پیدا می‌کند تا مجددا در زمان حال به همان نقطه مهم ابتدایی برسیم.

یعنی رفتن از آن نقطه‌ی ابتدایی به گذشته با یک پرش زمانی همراه است و بازگشت به همان نقطه در زمان حال در طی مسیر و رسیدن آرام آرام به آن و در دل داستان اتفاق می‌افتد. این نوع انتخاب روایت باعث می‌شود تا سازندگان به اثرشان این توانایی و کشش را اعطا نمایند که گذشته را به طور کامل واکاوی کند و شخصیتی جذاب را برای ما خلق نماید. شخصیتی که یک قهرمان ورزشی است، اما فراز و فرودهای فراوان زندگیش و از آن مهم‌تر ویژگی‌های شخصیتی او می‌تواند کشمکش درام را بسازد.

سریال گامبی وزیر

روایت بزرگ شدن یک استاد شطرنج

از آن فلش‌بک بلند ابتدایی که ما را به کودکی الیزابت می‌برد، متوجه خواهیم شد که بناست تا با او همراه شویم و بدانیم چگونه به آن مسابقه احتمالا بزرگ (در ابتدای سریال ما نمی‌دانیم جایگاه او چیست) رسیده است.

در قالب این فلش‌بک بلند که شش قسمت از هفت قسمت سریال را در برمی‌گیرد و در واقع تمام بار درام و پیرنگ را به دوش می‌کشد، فیلم با حوصله تمام شخصیت‌پردازی انجام داده و شخصیت‌های فرعی تاثیرگذار و خرده‌داستان‌های فراوان و مهم که در مسیر قصه اصلی (بزرگ شدن الیزابت و تبدیل شدنش به شطرنج‌بازی بزرگ) هستند را وارد می‌نماید.

اینکه او شطرنج را چگونه یاد می‌گیرد، در کجا بزرگ می‌شود و چگونه از طریق خیال‌پردازی و متوسل شدنش به دارو و نوشیدنی می‌تواند تخیلات قوی خود را به راه بیندازد و روی سقف هرجا که هست شطرنج بازی کند و همه‌ی حرکات را تجسم نماید، در این فلش‌بک بلند برای ما به نمایش گذاشته می‌شود. حال طبیعی است بزرگ شدن او و در معرض دید قرار گرفتنش حتما حاشیه‌هایی را برایش به همراه دارد و قصه‌ای عاشقانه و البته قصه‌ای مهم از اعتیاد او به قرص و نوشیدنی نیز در این بین رنگ و بوی قوی‌تری خواهند داشت.

سریال گامبی وزیر

نمایش دوباره رویای آمریکایی

به رسم بسیاری از سریال‌های آمریکایی در این‌جا نیز بحث رویای آمریکایی و نمایش آمریکای دهه شصت و هفتاد و در حال گذار مطرح است و اینکه شخصیت اصلی سریال یک دختر جوان و تنهاست و در چنین جامعه‌ای به موفقیت می‌رسد، خود سبب می‌شود تا بدانیم در پس‌زمینه سریال چه چیزی می‌گذرد و اینکه سریال پایانی چنین خوش دارد و لحظات احساسی‌اش تماما شبیه به ملودرام‌های همان سال‌هاست، توجیه‌پذیر باشد.

اما همانطور که گفته شد، موفقیت سریالی چون «گامبی ملکه» در گرو ساخت جهان منحصر به‌فرد خود است. این جهان از همان دقایق ابتدایی شروع به ساخته شدن می‌کند. طوری که سریال برای کسانی که شطرنج‌باز هستند هم می‌تواند جذاب باشد و برای کسانی که هیچ‌چیزی از شطرنج نمی‌دانند هم می‌تواند پرکشش باشد.

برای گروه اول به واسطه‌ی نمایش متولد شدن یک قهرمان خاص، با ویژگی‌های خاص اخلاقی و رفتاری و برای گروه دوم به واسطه‌ی وجود درام، کشمکش و قصه‌ای شنیدنی که مانند تمام فیلم‌های کلاسیک از جایی شروع می‌شود، در جایی اوج می‌گیرد و در نقطه‌ای خوب به پایان می‌رسد. در این بین اما ساخت این جهان به مدد گریز همیشگی سریال به خواندن کتاب‌های مربوط به شطرنج، نمایش مابه‌ازای بیرونی ذهنیات الیزابت (تصورات همیشگی او)، صحبت از فن و فنون مختلفی که در بازی استفاده می‌شود و استفاده از فلش‌بک در فلش‌بک برای چندلایه کردن پیرنگ، رخ می‌دهد.

سریال گامبی وزیر

مهم شخصیت است نه کاری که انجام می‌دهد

پیرنگی که از طریق آن فلش‌بک بلند اول و رخ دادن اتفاقات فراوان در مسیر رشد الیزابت و نمایش این اتفاقات عریض شده است و با کمک سفر به ذهن او و همراهی همیشگی تخیلاتش با جلوه‌های بصری، عمیق هم می‌شود و به همین طریق است که می‌تواند برای هرنوع مخاطبی جذاب و پرکشش به نظر برسد.

این در حالی است که سریال روی هیچ‌کدام از این فنون متمرکز نمی‌شود، حتی سعی نمی‌کند مسابقات و قهرمان‌های درون فیلم را خیلی بزرگ و مهم جلوه دهد و از طرفی موفقیت‌های پی در پی الیزابت را نیز بزرگ جلوه نمی‌دهد و در ازای این‌ها در مسیر ساختن همان لحظات حسی‌ای که از بعد ملودراماتیک اثر می‌آیند تلاش می‌کند و تمرکز خود را روی شخصیت اصلی، حالاتش و تصمیماتش برای تغییر می‌گذارد. همین موضوع باعث می‌شود تا سریال در پس‌زمینه یک نگاه کلی به ورزش حرفه‌ای الیزابت داشته باشد و در جزییات کاملا از آن دور بماند.

به طوری که ما از جایی به بعد می‌دانیم الیزابت برنده خواهد بود. حتی زمان‌هایی که به باخت تن می‌دهد، شخصیت طوری برای ما پرداخت شده که بدانیم راهی برای پیروزی خواهد یافت و حالا تنها طی این مسیر تا بردن بازی اصلی مهم خواهد بود. سریال پس از طی کردن مسیر فلش‌بک به زمان حال برمی‌گردد و در قسمت ششم به همان نقطه‌ی ابتدایی فیلم می‌رسد (پیروی کاملا درست از الگوی فلش‌بک پیش‌آگاهی) و از این‌جا به بعد در زمان حال به سر می‌برد و تغییرات ایجاد شده در الیزابت را به خوبی نمایان می‌کند.

سریال گامبی وزیر

دنیایی پر از رنگ

از طرفی سریال از ابتدا ما را با یک دنیای پر از رنگ و سرخوشانه مواجه می‌نماید که در آن تغییرات برای شخصیت‌ها کار چندان دشواری نیست (ما هیچ‌ نکته‌ی منفی‌ای از جامعه‌ی آمریکا و برخوردشان با این دختر قهرمان نمی‌بینیم، حتی مامور وزارت خارجه هم در انتها نمی‌تواند جلوی الیزابت را بگیرد)، پس با این نگاه قطعا پایان‌بندی خوش سریال غریب نخواهد بود و کاملا همسو با اهداف و درونیات اثر است.

وقتی با چنین فیلمنامه‌ی دقیق و خوبی مواجهیم، بدیهی است اگر اجرای اثر متوسط و ضعیف هم باشد، باز قابل قبول خواهد بود. فیلمنامه‌ای که گرچه خالی از اشکال (و حتی کم اشکال) نیست، اما در ساخت جهان شخصی سریال و جهان ذهنی شخصیت اصلی و طی کردن مسیر تغییرات و بزرگ‌شدن همین شخصیت کاملا موفق است و در این میان انتخاب بازیگر، طراحی صحنه و لباس و آمریکای دهه شصتی که برای ما تصویر می‌شود نیز، در انتقال مفاهیم و جذاب‌تر شدن قصه برای دنبال کردن بی‌تاثیر نخواهد بود.

۱
برچسب ها

The Queen’s Gambit سریال گامبی ملکه گامبی ملکه گامبی وزیر نقد سریال

منبع : filmgardi.com
ادامه مطلب
نقد فصل دوم سریال شکارچی ذهن Mindhunter – تپش شرم‌ آور کیفیت

نقد فصل دوم سریال شکارچی ذهن Mindhunter – تپش شرم‌ آور کیفیت

نقد فصل دوم سریال شکارچی ذهن Mindhunter – تپش شرم‌ آور کیفیت

اگر می‌خواهید خودتان را در یک درام جنایی مبتذل تلویزیونی غرق کنید، حداقل بهترینش را انتخاب کنید. سریال شکارچی ذهن داستان هولدن فولد (جاناتان گراف)، کارآگاه اف‌بی‌آی را دنبال می‌کند که به جمع قاتلان رده بالایی نفوذ پیدا می‌کند، درباره‌ی انگیزه‌های پیچیده‌شان در جزئیات وسواسی ماجرا تحقیق می‌کند و برای ضبط مصاحبه‌های مفصل با یکی از خطرناکترینشان در زندان ملاقات می‌کند؛ در نتیجه او با تشخیص دادن رابطه‌ی میان سرنخ‌هایی که درظاهر بی‌خطر به نظر می‌رسیدند، به ‌طرز خارق‌العاده‌ای در حل پرونده‌های تازه خبره می‌شود.

اما افسوس که گاهی مقامات مافوق فورد با روش‌های افراطی‌اش موافقت نمی‌کنند. گاهی حتی همکار وفادار اما ضدونقیض‌کار و دمدمی‌مزاجش، بیل تنچ (هولت مک‌کالانی) هم دچار شک و تردید می‌شود.

به عبارتی دیگر، این داستان یک مأمور مستقل با زندگی شخصی پیچیده‌‌اش است که پرده از راز جنایت‌های فوق‌العاده هولناکی که زیر لایه‌ی ضخیمی از حقانیت و اعتبار ساختگی پنهان شده‌اند، برمی‌دارد.

سریال شکارچی ذهن

بازخوانی پرونده‌های جنایی دهه ۷۰ میلادی

فورد تنها از تکنیک‌های تحلیل‌ رفتاری که طرفداران درام‌های جنایی با آن‌ها به خوبی آشنا هستند استفاده نمی‌کند. او با استناد به پرونده‌های اف‌بی‌آی در دهه‌های ۷۰ و ۸۰ که تحولی در زمینه‌ی تحقیقات روی قاتلان سایکوپت به وجود آورده‌ بودند، جلوتر از آنها گام برمی‌دارد.

این نمایش تلویزیونی توسط دیوید فینچر نظارت و اغلب هم کارگردانی می‌شود، که به نوعی تکرار فیلم سال ۲۰۰۷ خودش، زودیاک است. گویی نقاشی‌ای با رنگ‌بندی هراس‌انگیزی از رنگ‌های زمردین، خاکستری، قهوه‌ای لجنی و مشکی تند به تصویر می‌کشد که با نماهای خارجی روزانه‌ی نادری که به کار می‌گیرد، اثر را تبدیل به یک پرتوافشانی خیره‌کننده می‌کند و امضای پای آن هم یک مکالمه‌ی طولانی جسورانه میان فورد و قاتل دیوانه است که حول محور تنش ایجاد شده از جدل فکری‌شان جریان دارد؛ به علاوه‌ی احساس نگرانی از احتمال اینکه متهم می‌تواند از چنگش در برود و فورد را درست همانجا در زندان بُکشد. بینندگان از این هیجان بیمارگونه‌ی تعقیب و گریز لذت می‌برند، حتی اگر با چیدمان ماهرانه‌ی فینچر شکنجه شوند.

سریال شکارچی ذهن

شکار قاتلان سریالی

در اولین نمایش سریال، با وجود تمام این بازی‌های چشمگیر و کارگردانی دقیق که به عنوان شاهکار از آنها یاد می‌شد، کسانی هم که نسبت به شکارچی ذهن بدبین بودند دریافتند که کلیت سریال هم مانند خود شخصیت فورد خارق‌العاده و ارزشمند است. در طول فصل اول، آنها باهم بحث می‌کردند، و به نظر می‌رسید برای درک دیالوگ‌ها کلافه شده بودند – مثل صحنه‌‌ی برگزاری جلسه‌ی اف‌بی‌آی برای ابداع اصطلاحاتی همچون “قاتل سریالی” که حالا دیگر کاملاً شناخته شده است – و فقط می‌خواستند بگذارند که آن اجراهای دونفره‌ی طولانی و غیرقابل تحمل سپری شوند.

فصل دوم سریال از طریق فرستادن هرچه بیشتر شخصیت‌هایش به دنیای واقعی، با جنایت مواجه می‌شود. آن قالب “قاتل فراری هفته” در فصل گذشته، با ماجرای قتل‌های کودکان آتلانتا در سال ۱۹۷۹-۱۹۸۰ جایگزین می‌شود، که البته با تلاش‌های باطل افسر پلیس برای گرفتن “قاتل سریالی بی‌تی‌کی” همراه است.

سریال شکارچی ذهن

سفر به دل نژادپرستی

این گریز زدن به آتلانتا، یعنی شهری که برای اولین بار یک سیاه‌پوست را به عنوان شهردارش برگزیده، اما در عین حال پر از دودستگی‌های نژادی است و از مرگ خشونت‌بار تعداد زیادی از کودکان سیاه در شوک به سر می‌برد، موجب بروز تغییر لحن چشمگیری می‌شود. فورد باهوش است و البته استعداد خاصی در این دارد که هرکجا می‌رود نامتناسب با آن فضا به نظر برسد: اما در اینجا حالا دیگر واقعاً غریبه است.

طبق معمول، گراف با یک جور خشونت موقر از عهده‌ی شکنندگی این شخصیت برمی‌آید. فورد البته مستعدترین عضو گروه است، و می خواهد چنان ریسکی کند که تنچ که در ظاهر سرسخت‌تر از اوست، از آن سر باز می‌زند.

سریال شکارچی ذهن

تپشی شرم‌آور از کیفیت

بازسازی شخصیت فورد با آن حمله‌های عصبی و عوارض مصرف والیوم، یکی از شخصیت‌پردازی‌هایی است که به یادمان می‌آورد که فضای شکارچی ذهن در مقایسه با قالب مرسوم برنامه‌های کارآگاهی، چندان خونسرد و آرام نیست. وقتی که ترس‌های خانوادگی تنچ که بر اثر وحشت همسرش نانسی از قتلی که در نزدیکی خانه‌شان رخ داده بود، موجب رنج کشیدنشان می‌شود، با ورود به زندگی اجتماعی‌ وندی کار (آنا تورو) روان‌درمانگر، یخ شخصیت او هم در نگاه ما آب می‌شود. استیسی روکا (که نقش ریچل را در نسخه‌ی انگلیسی سریال اداره ایفا کرده بود)، شمایل خوبی برای هذیانات حومه‌ی شهری ارائه می‌کند که از عینک ته‌استکانی و انبوه موهای فرفری‌اش هویداست.

در نهایت، اگرچه شکارچی ذهن با به نمایش کشیدن موردهای واقعی، از قالب کارآگاه کلیشه‌ای جذاب ما خارج می‌شود: آنهایی که قاتل سریالی بی‌تی‌کی و موارد آتلانتا را از طریق پادکست‌های جنایت‌های واقعی از بر بودند و جستجوگران ویکی‌پدیا می‌بایست از جلفی و زنندگی فصل قبلی و این غرابت دست‌نیافتنی فصل بعدی‌اش قدردانی کنند. این مجموعه سرتاسر تپشی شرم‌آور از کیفیت است.

۰
از طريق

theguardian

برچسب ها

Mindhunter سریال شکارچی ذهن شکارچی ذهن نتفلیکس نقد سریال

منبع : filmgardi.com
ادامه مطلب
نقد سریال نابودی The Undoing – دروغ‌‌ های بزرگ

نقد سریال نابودی The Undoing – دروغ‌‌ های بزرگ

نقد سریال نابودی The Undoing – دروغ‌‌ های بزرگ

HBO یکی از شبکه‌‌های معروف از حیث تولید سریال‌‌های خوش‌‌ساخت و پُرمخاطب است که در طی سالیان اخیر موفق شده توجه بینندگان متعددی را به خود جلب نماید و در بین طرفداران سریال، محبوبیت زیادی به دست آورد. با نگاه به لیست سریال‌‌های این شبکه، به وضوح نام آثاری متنوع به چشم می‌‌خورد. یکی از گونه‌‌هایی که HBO در سال‌‌های اخیر برای ساخت سریال‌‌های خود همواره به آن روی خوش نشان داده، گونه‌‌ی معمایی‌‌ست.

«نابودی» نام محصول جدید HBO است که در قالب یک مینی‌‌سریال ۶ قسمتی، در گونه‌‌ی معمایی تدارک دیده شده و بازیگران سرشناسی چون نیکول کیدمن، هیو گرانت و دونالد ساترلند در آن به ایفای نقش پرداخته‌‌اند.

اگر در حین تماشای «نابودی» به هر طریق کمی به یاد سریال «دروغ‌‌های کوچکِ بزرگ» افتادید (که اتفاقاً یکی از بازیگران اصلی آن هم نیکول کیدمن است) تعجب نکنید؛ چراکه فیلمنامه‌‌ی هر دو توسط دیوید ای کلی خلق شده است. سوزان بیر، کارگردان سریال به کمک فیلمنامه‌‌ی دیوید ای کلی داستان زوجی را روایت می‌‌کند که یک قتل، زندگی مشترک‌‌شان را برای همیشه فرو می‌‌ریزد و باعث می‌‌شود رابطه‌‌ی آن‌‌ها دستخوش تغییر شود.

سریال نابودی

ماجرای یک قتل

جاناتان (هیو گرانت) و گریس (نیکول کیدمن) به ترتیب در مقام یک دکتر سرطان‌‌شناس و یک روانشناس، عنوان زوجی خوشبخت را یدک می‌‌کشند که همراه با پسر خود هنری، در نیویورک زندگی می‌‌کنند. همه‌‌چیز در زندگی این دو خوب و مرتب به نظر می‌‌رسد؛ تا زمانی که یک قتل، جریان زندگی آن‌‌ها را زیر و رو و درست به شکل اتفاقی دراماتیک، زندگی آن‌‌ها را از روزمرگی خارج می‌‌کند.

والدین یکی از دانش‌‌آموزان مدرسه‌‌ی هنری کشته می‌‌شود و گریس می‌‌خواهد این موضوع را به همسر خود که در سفر کاری‌‌ست اطلاع دهد؛ اما جاناتان به تماس‌‌های گریس پاسخ نمی‌‌دهد؛ در واقع او تلفن همراهش را جا گذاشته و اقامت او نیز در هتلی به ثبت نرسیده است. از اینجا گریس با اتفاقاتی پُرفشار و ناخوشایند مواجه می‌‌شود و رازهایی سر بیرون می‌‌آورند.

سریال نابودی

داستان زنی عجیب

اگر بنا باشد دست روی بهترین قسمتِ این مینی‌‌سریال بگذاریم، اپیزود دوم گزینه‌‌ی مناسبی است. قسمت اول، کمی کند ظاهر می‌‌شود و ۴۰-۳۰ دقیقه‌‌ای طول می‌‌کشد تا داستان مسیر خودش را پیدا کند و در مسیر قرار بگیرد؛ در این بازه صرفاً حضور آن زنی که عجیب و غریب و تودار به نظر می‌‌رسد (النا آلوز)، ذهن بیننده را مشغول می‌‌کند.

داستان از جایی روی غلتک می‌‌افتد که موضوع قتل مطرح می‌‌شود. درپی آن قتل، پیرنگ شکل معمایی به خود می‌‌گیرد و کلیتِ درام تا پایان حول همین موضوع جریان پیدا می‌‌کند. اپیزود دوم در مقایسه با سایر قسمت‌‌ها بهترین عملکرد را دارد؛ هم به لحاظ ریتم و هم به لحاظ سورپرایز کردن بیننده و اتفاقاتِ داستان.

سریال نابودی

یکی از ویژگی‌‌های مثبت «نابودی» تا قبل از آخرین اپیزود این است که در هر قسمت خود، به نحوی می‌تواند بیننده را سورپرایز کند و البته نیز در پایانِ هر قسمت، تماشاگر را برای قسمت بعدی مشتاق نگه می‌‌دارد.

برای مثال، پخش فیلمِ دوربین مداربسته و مشاهده‌‌ی گریس در نزدیکی محل جنایت، پایان مناسبی برای اپیزود سوم است تا تماشاگر را برای اپیزود بعد مشتاق نگه دارد؛ یا پایان قسمت پنجم با پیدا شدن آلت قتاله، پایانی‌‌ست که تماشاگر را برای قسمت بعد مشتاق نگه می‌‌دارد. از سویی نیز سریال در نگاه بیننده، چند شخصیت را در مظان اتهام قرار می‌‌دهد که باعث می‌‌شود بیننده را تا زمان گره‌‌گشایی به دنبال خود بکشاند.

سریال نابودی

سریالی به کارگردانی بانویی دانمارکی

همانطور که اطلاع دارید، کسی که در مقام کارگردان پشت دوربین قرار گرفته، سوزان بیر – فیلمساز زنِ دانمارکی – است. تأثیر حضور یک کارگردان زن در پشت دوربین بر سریال «نابودی» قابل انکار نیست. مسئله‌‌ی حائز اهمیت، نگاه مشکل‌‌سازِ فیلمساز و طبعاً فیلمنامه‌‌نویس او در ارتباط با مردها است؛ اینطور می‌‌توان بیان داشت، چیزی که در سریال مشکل‌‌ساز می‌‌شود، نگاه و جهت‌‌گیری نادرست و ناجوری‌‌ست که این سریال در قبال مردها دارد.

این مسئله از اپیزود چهارم اذیت‌‌کننده می‌‌شود. باید پرسید برای شخصیت پدر گریس که اصلاً در سریال یک مهره‌‌ی اضافی است و هیچ کارآیی و نقشی ندارد (به راستی بود و نبود او چه فرقی به حال داستان می‌‌کند؟)، مطرح کردن این موضوع که وی در گذشته مدام به همسرش خیانت می‌‌کرده است، چه نفعی دارد؟ مسئله فقط این شخصیت نیست؛ در جایی نیز عنوان می‌‌شود که از اعضای هیئت منصفه، دو نفر از زن‌‌ها با خیانتِ همسر خود روبرو شده‌‌اند و یک مرد هم رابطه‌‌ی پنهانی را پشت سر می‌‌گذارد. مقصود این است که خلاصه به هر نحو سریال زهر خود را در این خصوص می‌‌ریزد.

سریال نابودی

تکیه بر توانایی بازیگرها

در اینجا باید اشاره کرد بخش ناامید کننده‌‌ی «نابودی»، پایان‌‌بندی آن با مشخص شدن فرد قاتل است. وقتی در اپیزود پایانی هویت قاتل روشن می‌‌شود، سریال تمام پل‌‌های پشت سر خود را ویران می‌‌کند. علت آن هم مشخص است: شخصیتی که از جاناتان در اپیزود آخر نمایش داده می‌‌شود، با شخصیتی که در ۵ قسمت قبل از او ارائه داده شده بود همخوانی ندارد؛ به عبارتی شخصیت‌‌پردازی جاناتان در طول سریال برای پذیرفتن او به عنوان یک قاتل در اپیزود پایانی اصلاً قانع کننده نیست و نه از شخصیت او و نه از خودِ بازیگر در بازی‌‌اش اینطور برنمی‌‌آید.

بهتر که نگاه می‌‌کنیم، سریال بیشتر به توانایی بازیگرهای خود تکیه کرده است (نیکول کیدمن و هیو گرانت انصافاً هیچکدام بازی بدی ندارند) تا اینکه روی شخصیت‌‌پردازی حساب جدی باز کند.

در مجموع می‌‌توان گفت اپیزود پایانی سریال، تماشاگر را ناامید می‌‌کند ولی به هر صورت تماشای «نابودی» در روزهای خانه‌‌نشینی و قرنطینه برای پُر کردن وقت ضرر ندارد.

۱
برچسب ها

2020 The Undoing سریال نابودی سوزان بیر نابودی نقد سریال نیکول کیدمن

منبع : filmgardi.com
ادامه مطلب
نقد سریال آنها – قربانیان دنیای ماورایی

نقد سریال آنها – قربانیان دنیای ماورایی

نقد سریال آنها – قربانیان دنیای ماورایی

سریال اپیزودیک “آنها” که هر قسمت آن به روایتی در ذیل ژانر وحشت به قربانیان دنیای ماورایی می‌پردازد، محصولی است موفق از این نظر که به مقصود خود یعنی ایجاد ترس و هیجان در تماشاچی دست یافته و این دستاورد را از طریق استفاده از تکنیک‌های مرسوم این ژانر اعم از استفاده از نماهای بسته در دکوپاژ و تغییرات دفعه‌ای در کمپوزوسیون انجام داده که منجر به شوک و یا همان چیزی شده که آیزنشتاین، فیلمساز و نظریه‌پرداز مکتب مونتاژ شوروی از آن به عنوان آتراکسیون یاد می‌کرد. البته در اینجا شوک کاربرد خود به عنوان امر زیبا را ندارد و در جهت آشنایی‌زدایی به کار نمی‌رود بلکه برای برانگیختن حس ترس از آن استفاده شده است.

آثار زیر مجموعه ژانر وحشت معمولا به تبعیت از تریلرها قربانیانی نا‌آگاه دارند که در سریال “آنها”، تماشاچی در زاویه دید این قربانیان قرار گرفته تا با آنها همذات‌پنداری ‌کند. در اینجا قربانیان نماینده انسان درگیر جهان مدرن هستند که قوانین سنتی و کهن را فراموش کرده‌اند اما به هر حال به واسطه اشتباهی شخصی یا به خاطر جبرگرایی حاکم بر داستان گرفتار نیروهای ماورایی خطرناک شده‌اند.

نقد سریال آنها – قربانیان دنیای ماورایی

جهان مدرن بی‌دین

جهان بی‌دین و مدرنی که این قربانیان متعلق به آن هستند صرفا خالی از خدا نیست، بلکه جهانی عقلانی است که از طریق خردورزی علمی دیدگاه‌های سحرآلود را از بین می‌برد. به عقیده وبر در این جهان مدرن، جز واقعیتی که خودمان ساخته‌ایم غایتی نیست و افراد در چیزی با عنوان “قفس آهنین” زندگی می‌کنند. وبر معتقد است در این جهان مدرن با چیرگی عقلانیت ابزاری، جادو و افسون و متعلقات وابسطه به جوامع سنتی رخت برمی‌بندند اما این پیشگویی وبر در دو حالت محقق نشد: یک اینکه در جوامع “ترنس_مدرن” مثل ایران متعلقات جهان سنتی به شکلی پر قدرت در کنار عناصر مدرنیته حضور دارد و مصداقش انواع توتم‌های فرهنگ ماست و دومین مورد جهان غرب است که در سینمای غرب، به خصوص تولیدات هالیوودی به موجودات ماورایی و پریان برمی‌خوریم و این نشان از آن دارد که امر افسون‌زدایی به شکل کامل رخ نداده است.

ارجاعی به وحشت ژاپنی

به گفته هگل جهان بی‌دین، جهانی خودآیین است که فرهنگ و هنر و جامعه خود را از دین فارغ کرده‌اند و خود مبانی قدرت اجتماعی را به وجود آورده‌اند. در جهان داستانی “آنها” با این پدیده روبرو هستیم که سرنوشت این انسان مدرن با جهان کهن و سنتی و الهیاتی پیوند می‌خورد. در قسمت اول این سریال ضد قهرمان ماجرا که به عنوان نیروی شر و تهدید‌کننده ظاهر می‌شود، روحی ژاپنی‌ می‌باشد که به واسطه قلمی که از موی سر فردی اعدامی ساخته شده و در پیش‌داستان به خانه قربانیان آورده شده پا به خانه باز کرده است.

از منظر استفاده از عنصری ژاپنی، بومی بودن داستان تا حد زیادی خدشه دار می‌شود اما تازگی پرداخت به این موضوع ژاپنی داستان را دست‌ اول و جذاب کرده؛ چون عمومیت ژانر وحشت در سینمای آمریکا مخاطبان را به هیولاهای وابسطه به مسیحیت و لاتین زبان عادت داده و درنتیجه پرداختی اینچنینی با اینکه بکر نیست اما تازگی دارد. این امر ماورایی و غریبه هم در کشور خودمان با داستان‌های مبارزه اساطیر با جنیان و دیوان فارسی و عرب زبان پیوند خورده است. نمونه‌های شاخصش هم اکوان دیو و دیو سپید در ادبیات و یا نقاشی‌های دیوان و جنیان ترسناک از محمد سیاه قلم، نقاش مرموز می‌باشند. این پیوند شرقی فقط در موضوع سریال نمایان شده و فرم فیلم غربی می‌باشد.

شکل داستانگویی هالیوودی و نورپردازی سایه روشن و پرکنتراست ارائه شده که تاثیر پذیرفته از مکتب اکسپرسیونیسم و آثار اشخاصی مثل مورنائو یا وینه است گواه این ادعا است. این پرداخت غیربومی در قسمت دوم تکرار نشده و سوژه سازندگان پدیده “دعانویسی” است که با اینکه این خرده فرهنگ از فرهنگ عربی وام گرفته شده و در ایران جا خوش کرده اما در طول زمان دستخوش تغییراتی شده و به شکل بومی درآمده و می‌توان گفت متعلق به جامعه خودمان شده است.

سریال ترسناک ایرانی

قرارداد انسان‌ها و جنیان

داستان به بستن قراردادی بین قربانی داستان و جنیان می‌پردازد و از این طریق کشمکش داستان آغاز می‌شود. از آنجایی که هر اپیزود روایتی مستقل دارد و برای شرح و گره‌گشایی ماجرا کمتر از یک ساعت زمان موجود است، پیش‌آمد رخدادها دفعه‌ای و به شکل روایت تله فیلم‌ها یا فیلم‌های کوتاه به نظر می‌رسد که نویسنده با قرار دادن عنصر محرک داستانی در پیش‌داستان به خوبی، سرعت پیش‌آمد اتفاقات را توجیه کرده است.

در کل، فیلم در مقصود خود یعنی ارائه داستانی از جنس فولکلور موفق بوده و تماشاچی را می‌ترساند، این نتیجه از بازخورد مخاطبان در چند روز ابتدایی پخش سریال به‌دست آمده است. اما چرا مخاطب باید به سراغ این ژانر برود؟ مگر غیر از این است که آخرین چیزی که میل داریم در زندگی واقعی ببینیم هیولایی ترسناک است که به سمتمان حمله ور می‌شود؟ به نظر می‌رسد علاقه‌مندان به ژانر وحشت از دیدن چیزهایی بر پرده سینما یا صفحه نمایش لذت می‌برند که در زندگی واقعی از روبرویی با آنها نفرت دارند.

این تناقض علت‌های گوناگونی دارد اما به تعبیری می‌توان گفت: وقتی عاطفه‌ای دردناک را به شکل مجازی و دیجیتالی به واسطه سینما و ویدیو تجربه می‌کنیم، می‌توانیم از داشتن چنین تجربه‌ای در سایه امن فضای مجازی لذت ببریم. صرف این که شخصیت را در خطر می‌بینیم، ذهنمان مشغول می‌شود اما در تمام مدت آگاهیم که این موقعیت صرفا خیالی است و وسوسه نمی‌شویم که تسلیم میل نجات دادن او شویم، چون از قبل قواعد و مناسبات شرایط تماشای فیلم‌های ژانر وحشت را آموخته‌ایم. به تعبیر دیگر “ژوئی‌سانس” به معنی لذت همراه با رنج که جزء اساسی روانکاوی لکان است باعث این میل در مخاطبان می‌شود که به سراغ این تجارب بروند.

معروف‌ترین فیلم های ترسناک جهان را در فیلم‌گردی ببینید

داستان‌های جادوگران و پریان

تماشا و نقل داستان‌های جادوگران و پریان از گذشته‌های دور برای مردم جذاب بوده و خواهد بود و سرنوشت تراژیک قربانیان این سریال، تماشاچی را از مخاطرات ورود به این عوالم آگاه می‌کند اما لازم به تذکر است که مواجهه با این نوع داستان‌ها صرفا از روی سرگرمی است که مقصود سازندگان هم همین بوده است؛ اما قرار نیست که رازهای جهان ماورا با تماشای سلسله‌ای از فیلم‌های داستانی ژانر وحشت برملا شود. در نهایت سریال آنها را به عنوان تجربه‌ای بصری از موجودات ترسناک قصه‌های پریان می‌پذیریم نه چیز بیشتر. همانطور که مولانا در مثنوی معنوی می‌فرماید: هر که را اسرار کار آموختند، مهر کردند و دهانش دوختند.

نقد سریال آنها – قربانیان دنیای ماورایی

منتقد

علی طالقانی

۱
برچسب ها

ترسناک فیلم ترسناک

منبع : filmgardi.com
ادامه مطلب
نقد سریال لوکی Loki – خدای شرارت

نقد سریال لوکی Loki – خدای شرارت

نقد سریال لوکی Loki – خدای شرارت

چندی پیش آخرین قسمت مینی سریال لوکی پخش شد. سریالی که با دیگر آثار سریال استدیو «مارول» از لحاظ کیفیت و ژانر تفاوت زیادی داشت. تفاوت‌هایی که باعث شد قسمت اول لوکی از لحاظ تعداد تماشاکنندگان رتبه نخست را در میان قسمت‌های ابتدایی آثار سریالی مارول تا به امروز کسب کند. در ادامه مقاله به بررسی تفاوت‌ها و برتری‌های سریال لوکی پرداخته می‌شود.

فاز سوم دنیای سینمایی مارول با فیلم «انتقام جویان: پایان بازی» به اتمام رسید و فیلم و سریال‌های پس از آن در تلاشند تا فاز جدیدی را به مخاطبان معرفی کنند؛ در نتیجه بدیهی‌ست که با تغییر فاز به شخصیت‌های فرعی بیشتر پرداخته شود. درواقع در فیلم «پایان بازی» مشاهده کردیم که تعدادی از انتقام جویان اصلی به هر دلیلی کنار گذاشته شدند تا توجه هواداران به سمت کاراکتر‌های کم اهمیت‌تر معطوف شود.

سریال لوکی

فاز جدید سینمایی مارول

«واندا مکسیموف»، «ویژن»، «باکی بارنز»، «سم ویلسون»، «ناتاشا رومانوف» و لوکی از شخصیت‌هایی هستند که تا به امروز در فاز جدید آثار مارول به آن‌ها پرداخته شده است. اما موضوعی که شخصیت لوکی را از دیگر کاراکتر‌های این لیست متمایز می‌کند، چند وجهی بودن شخصیت اوست. لوکی در ابتدای فاز اول دنیای سینمایی مارول به عنوان یک شخصیت شرور به هواداران معرفی شد و در واقع می‌توانیم او را دلیل اصلی به وجود آمدن انتقام جویان بدانیم. لوکی باعث شد تا «ثور» و تمام شخصیت‌های زمینی که از قدرت خارق‌العاده‌ای برخوردار بودند، با یکدیگر متحد شوند و مقابلش ایستادگی کنند.

اما با پیشروی داستان انتقام جویان کمی بیشتر با لوکی آشنا شدیم و آسیب‌های روحی او به نمایش گذاشته شد تا پیچیدگی‌های شخصیتی‌اش مخاطبان را به فکر فرو ببرد. نهایتاً با فداکاری‌های خدای شرارت در فیلم «انتقام جویان: جنگ ابدیت» تعداد زیادی از دنبال‌کنندگان آثار مارول خواستار شناخت بیشتر او شدند که البته برای شخصیت پرپتانسیلی مانند لوکی ایده قابل قبولی به نظر می‌رسید. ایده‌ای که با اتفاقات فیلم «پایان بازی» به تحقق خود نزدیک شد و در خرداد امسال به ثمر نشست.

لوکی و سیلوی

لوکی و آسیب‌های روانی‌اش

لوکی، همانطور که در سری فیلم‌های ثور مشاهده کردیم، شخصیتی آسیب‌دیده از لحاظ روانی بود. او همزمان می‌توانست بار یک قهرمان و یک شخصیت شرور را به دلیل عدم تعادل روحی و روانی بر دوش بکشد. در نتیجه مهم‌ترین موضوعی که باید در سریال به آن پرداخته می‌شد، آسیب‌های روحی و روانی لوکی بود که از ابتدای اثر، برخلاف سریال «وانداویژن»، در دستور کار قرار گرفته بود. واندا مکسیموف نیز با غم‌های بی‌شمار خود دست و پنجه نرم می‌کرد اما به جز دقایقی از قسمت آخر هیچ نوع تراپی یا درمانی برای این شخصیت تدارک دیده نشده بود.

روند درمان لوکی از همان قسمت اول با سخنان «موبیوس» آغاز شد و تا قسمت سوم ادامه پیدا کرد. درمانی که با روانشناسی قاطع اما گفتاری نرم شکل گرفت تا وضعیت اسفبار لوکی را برای خودش به خوبی نمایش دهد و او را از این وضعیت پریشان و سرگردان خلاص کند. لوکی با کمک موبیوس با غم‌های خود مواجه شد. او در تلاش بود تا هویت واقعی خود را به همراه دلایل اقدامات گاهاً احمقانه‌اش، کشف کند. مسئله‌ای که لوکی را در خودشناسی به چند پله بالاتر هدایت کرد و این موضوع به شخصیت او عمق بخشید. حال لوکی تنها یک شخصیت خبیث آسیب‌خورده نبود. او کاراکتری با دردهای بی‌شمار داشت اما به مرور درمان هرکدام را پیدا می‌کرد و به فردی بهتر تبدیل می‌شد.

تماشای آنلاین سریال لوکی

دوستی لوکی و موبیوس

موبیوس در کنار درمان لوکی، آغازگر یک دوستی زیبا بود. رابطه‌ای که تا پیش از این تنها میان شخصیت «استیو راجرز» و باکی بارنز به خوبی شکل گرفته بود. البته مارول در سریال «فالکون و وینترسولجر» در تلاش بود تا مانند این دوستی را بین سم و باکی شکل دهد اما آنچنان موفق ظاهر نشد. در عوض دوستی موبیوس و لوکی به زیبایی هر چه تمام‌تر شکل گرفت و طرفداران زیادی از مکالمات میان این دو لذت می‌بردند. هر چند نمی‌توان از بازی درخشان «اوون ویلسون» در کنار «تام هیدلستون» گذر کنیم. این دو بازیگر به خوبی توانسته بودند کشمکش میان لوکی و موبیوس را به عرصه نمایش بگذارند.

تقابل شیطنت‌های لوکی و شخصیت منطقی موبیوس با بازی بدن زیبای ویلسون و هیدلستون توانست به خوبی در دل مخاطبان جایی برای خود باز کند و همچنین طنز سریال را به زیبایی هر چه تمام‌تر به ثمر بنشاند. بسیاری از منتقدان بازی هیدلستون در این سریال را با بازی «هیث لجر» و «واکین فینیکس» در نقش «جوکر» مقایسه کرده‌اند که با تماشای حرکات عصبی و لبخندهای شیطنت‌آمیز هیدلستون در طول سریال، نمی‌توانیم منکر شباهت‌هایشان بشویم. البته از آنجایی که هردو بازیگر برای بازی بی‌نظیر خود در نقش جوکر همیشه مورد تحسین و تشویق قرار می‌گیرند؛ قرارگیری هیدلستون در کنار این دو هنرپیشه می‌تواند موفقیت بزرگی برای او محسوب شود.

لوکی و موبیوس

داستانی با روایت طنز

همانطور که اشاره کردیم سریال لوکی در قسمت‌های ابتدایی خود از طنز بسیار خوبی برخوردار بود. علاوه بر مکالمات میان موبیوس و لوکی عوامل دیگری نیز تامین‌کننده طنز این مینی سریال بودند که از جمله آن‌ها می‌توانیم به شخصیت انیمیشنی «خانم دقیقه» اشاره کنیم. خانم دقیقه در ابتدا یکی از شخصیت‌های فرعی داستان بود که بار مقداری از طنز روایت را بر دوش می‌کشید اما با گذشت زمان عوامل سازنده با چرخش خوبی که به داستان دادند او را از یک شخصیت فرعی به کاراکتر دانایی تبدیل کردند که در قسمت‌های اول به خوبی از زیر نگاه دقیق مخاطب جسته بود. شخصیتی دانا که همیشه گوشه‌ای از صحنه حضور داشت اما بود و نبودش برای کسی اهمیتی نداشت.

شوخی‌های سریال با استقبال خوبی مواجه شدند اما متاسفانه ماندگاری نداشتند و تقریباً از قسمت سوم از بین رفتند. مسئله‌ای که در سریال «فالکون و سرباز زمستان» نیز با آن مواجه شدیم و بسیاری از منتقدین معتقدند که از نقاظ ضعف بزرگ دنیای مارول است. از بین رفتن طنز اثر آن هم به صورت ناگهانی نشان‌دهنده آن است که مارول توانایی پیشبرد چند وجه یک سریال به طور همزمان را ندارد و همیشه از پیشروی یکی از آن‌ها جا می‌ماند.

لازم به ذکر است که با وجود طنز رهاشده اثر، دیگر وجوه سریال به خوبی هر قسمت در کنار یکدیگر پیش می‎رفتند. به طور مثال ژانر معمایی و هیجانی داستان در رقابتی تنگاتنگی قرار گرفتند و حتی در انتهای اثر نیز می‌توان از این دو وجه سریال به عنوان نقاط قوت یاد کرد. عوامل سازنده با دقت فراوانی در هر قسمت با اشارات بسیار کوچک راه هواداران را برای ارائه تئوری‌ها باز می‌گذاشتند تا در قسمت بعدی به خوبی از نشانه‌ها برای پیشروی داستان استفاده کنند. حضور چند ثانیه‌ای «ثوراگ»، «کیدلوکی»، «لوکی کلاسیک» و از همه این‌ها جالب‌تر «لوکی رئیس جمهور» توانست مخاطبان کتاب‌های کمیک را نیز سر شوق آورد.

لوکی و ایستراگ‌هایش

استفاده از «الیوث» را می‌توان از بهترین ایستراگ‌های این فصل سریال لوکی در نظر گرفت. الیوث به عنوان نگهبان قلعه محافظان زمان در قسمت پنجم ظاهر شد و حضور او ذهن بسیاری از هواداران را به سمت «کنگ»( Kang the Conqueror) سوق داد و در نهایت نیز صحت این فرضیه به خوبی ثابت شد. با وجود آنکه جنگی میان لوکی و کنگ در قسمت آخر شکل نگرفت و این دو شخصیت مدت زیادی را به همراه «سیلوی» با مکالمه گذراندند اما ورود و معرفی کنگ در قسمت آخر با عنوان مردی که باقی می‌ماند؛ یک معرفی مقتدرانه و قابل قبول برای شخصیت شرور جدید مارول محسوب می‌شود.

لوکی ها

لوکی به خودی خود شخصیت شروری‌ست که تغییراتی در روحیاتش شکل می‌گیرد اما او هنوز یک ابرقهرمان نیست؛ به همین دلیل عدم وجود جنگ میان خیر و شر در فصل اول لوکی کاملاً منطقی به نظر می‌رسد. همچنین کنگ به عنوان شخصیت شرور فیلم «مرد مورچه‌ای ۳» نیز معرفی شده است و تمام این موضوعات اثبات می‌کنند که قسمت آخر فصل اول لوکی تنها یک مقدمه‌چینی برای حضور او در دیگر آثار مارول بوده است.

علاوه بر این، اتفاقات انتهای قسمت آخر سریال عرصه را برای روایت داستان ابرقهرمانان دیگر به خصوص «دکتر استرنج» و «اسپایدرمن» در مولتی‌ورس را باز کرد. همچنین پیش‌بینی می‌شود که بالاخره مارول می‌تواند از هرج و مرج میان مولتی‌ورس‌ها استفاده کند و «مردان ایکس» را به دنیای سینمایی خود بازگرداند.

لوکی Loki را می‌توان سریال خوش ساخت مارول دانست که در پیشروی فاز چهارم قدم بزرگی رو به جلو برداشته است. درواقع درخشش کم‌نظیر این سریال امید دوباره را به هواداران و منتقدان هدیه داد. امیدی که انتظار می‌رود در آثار آینده دنیای سینمایی مارول با داستان‌های جذاب به ثمر نشیند.

نقد سریال لوکی Loki – خدای شرارت

منتقد

صبا جهانگیریان

۰
برچسب ها

2021 marvel

منبع : filmgardi.com
ادامه مطلب