مستند

صفحه اصلیبایگانی با دسته بندی "مستند"
نقد مستند بی آفتاب – اصل ناپایداری و ثبات حافظه

نقد مستند بی آفتاب – اصل ناپایداری و ثبات حافظه

نقد مستند بی آفتاب – اصل ناپایداری و ثبات حافظه

اول اینکه ادعایی دارم، تا باوجود اعلان‌های درون‌متنی در فیلم « مستند بی آفتاب »، متقاعد شویم کل ماجرای این فیلمِ مهروموم شده از نظر تأویل، درباره خود سینما و مدیوم‌هایی مرتبط با آن یعنی عکاسی و صداست. فیلم درباره دو مفهوم فلسفی «زمان و مکان» است و متعاقباً درباره‌ی حافظه‌ای انسانی که متکی بر آن دو مفهوم، ناتوان از یادآوری و محکوم به فراموشی است.

خلاصه اینکه انسانِ فراموشکار (به جز ژاپن) به‌زعم مارکر در «بی آفتاب» با نیل به «سینما» نقص ذاتی‌اش را تا حدودی رفع نموده است و این فیلم با این فرم بدیع و با ارجاع‌هایی از تاریخ سینما، به‌تمامی در حال به رخ کشیدن خود پدیده‌ی سینماست. مارکر در طول فیلم بارها ما را با سینما مواجه می‌کند و ترسی ندارد از اینکه مخاطبش درگیر جذابیت روایی نشود و دائماً حس کند که فیلمساز پی‌درپی آشکار می‌کند که او در حال دیدن پدیده‌ای تحت عنوان فیلم است. دوم اینکه بهتر است مضحکه‌ی سینما نشوم و بیشتر درباره یک سکانس از Sans Soleil (بی آفتاب) اثر کریس مارکر بنویسم؛ که «بی آفتاب» از آن دست آثاری است که با سماجت، سه‌گانه‌ی نیت مؤلف، نیت اثر و نیت بیننده را پنهان می‌کند.

جامعه‌ای در حال کنکاش اسطوره‌ها

در سکانس نمونه، این مسافران قطار در توکیو نیستند که در صندلی‌هایشان نشسته و چرت می‌زنند، شاید تصور کنیم تاریخ است که به خواب رفته و دو مفهوم فراموشی و یادآوری است که در این سکانس برجسته‌سازی می‌شود. مردمی که در قطار ایستاده، نشسته و خفته‌اند و تصویرِ تنهایی‌شان با برش‌هایی کوتاه از سینمای ژاپن تزئین می‌شود و همین کافی است که معنای متعارفِ پلان‌هایی از آدم‌های درون قطار که عیناً نمایشِ معمول سفری درون‌شهری در کلان‌شهری چون توکیو است، معنا یا معانی ضمنی می‌یابد.

آنچه آیزنشتاین قریب یک قرن پیش با قابلیت مونتاژ به سینما تقدیم کرد، اینجا در این سکانس محسوس است. دیگر اینکه سکانس نمونه، بازنمایی عین به عین مسافرانی خسته یا به فکر فرو رفته در یک قطار درون‌شهری نیست، بلکه ممکن است با رویکردی انتزاعی، شرح‌حال جامعه‌ای باشد که آرام‌آرام در حال مرور وجه اسطوره‌ای خویش است.

نقد و بررسی مستند بی آفتاب

بازسازی حافظه‌ی از کف رفته

“این راز بقائیست که کشورهای ثروتمند مدت‌هاست که از یاد برده‌اند به‌استثناء یکی… ژاپن! آمدورفت‌های مداوم من در جستجوی تضادها نیستند، سفری هستند به دو قطب نهایی بقاء” با تشریح این نقل‌قول از گفتارمتن فیلم در لحظات ابتدایی، آنچه در «بی آفتاب» توسط کریس مارکر در مرکز توجه است مستثنا نمودن ژاپن از انگاره‌ای است درباره فراموشی حافظه در گستره جهان. به عبارتی کریس مارکر در «بی آفتاب» جهان را در بعدی مکانی و زمانی و در درک و دریافت بشر از این دو مفهوم فلسفی بررسی می‌کند.

عبارت پیش رو دقیقاً کامل‌کننده توضیح سطور قبل است: «می‌گفت بشر در قرن نوزدهم با مسائله مکان کنار آمده و چالش بزرگ قرن بیستم همزیستی تلقی‌های متفاوت از زمان است» بنابراین در «بی آفتاب»، قرار است ببینیم آیا کشوری همچون ژاپن پس از کشف مکان، همچون باقی ملت‌های دنیا، توانسته است از پس انگاره‌ی زمان و یا نتیجه‌اش یعنی، بازسازی حافظه‌ی از کف رفته، برآید؟ شاید به همین دلیل است که در فیلم بارها شاهد به رخ کشیدن رویدادهایی فرعی از فرهنگ ژاپن و کارکرد آن در اکنون هستیم.

حال ببینیم با توجه به ایده‌های فرعی و زمینه‌چینی‌هایی محتوایی، این سکانس چه تفسیری را برمی‌تابد. یکی فراموشی تاریخ است که با برش‌هایی از فیلم‌ها مرور می‌شود. چرا که این ارجاع‌ها از جنس سینمایی است که فرهنگ ژاپن را نشان می‌دهد. اینکه این آدم‌های خفته، ذات سامورایی یا این وجه تاریخی زیست خود را فراموش کرده‌اند و اینجا در قطار در خوابی قیلوله، تنها در ناخودآگاهِ خواب‌زده است که آن تاریخ را در ذهن مرور می‌کنند.

انسان مدرن و ماشینی شده‌ی توکیو

یا اینکه به‌طور کل سکانس دارد درباره انسان مدرن و ماشینی شده‌ی توکیو می‌گوید که تاریخ را وانهاده و حالا هیچ تصور عینی از آن ندارد. چرا که طبق قرارداد اولیه‌ی «بی آفتاب»، تاریخ بر مبنای فراموشی استوار است. ژاپنی خواب‌زده در قطار مسخ شده است و رؤیای کلاسیک سینمایی می‌بیند. یا اینکه تاریخ مثل ابوالهولی بر این خفتگان سایه افکنده. چون این تاریخ-زمان است که در قرن بیستم بر خلاف «مکان» رمز ناگشوده باقی‌مانده است.

یا در جایی دیگر: «ژاپنی‌های پولدار و پر عجله سوار هواپیما می‌شوند. بقیه هم با لنج می‌آیند. منتظر، بی‌حرکت و در حال چرت. همه اینها به طرز عجیبی مرا به فکر جنگی در گذشته یا آینده می‌اندازد» تعبیر گذشته و آینده در جمله، وجودِ (وجود داشتنِ) گذشته و آینده را زیر سؤال می‌برد؛ اما ازآنجاکه در تلقی مارکر از مفهوم زمان و فراموشی بشر، ژاپن از این کرختی مستثنا شده است، می‌توان ادعا کرد که با توجه به عبارت بعدی، این سینماست که خلأ و نقص را برطرف نموده است: “نمی‌دانم آدم‌هایی که فیلم و عکس نمی‌گیرند و صدا هم ضبط نمی‌کنند چطور چیزها را به یاد می‌آورند. بشر چگونه موفق شده به یاد بیاورد؟” عبارت زیرکانه‌ای است. مارکر ادعا دارد که بشر فراموش‌کار با ابزار سینما نقص فراموشی حافظه را جبران کرده است.

ارائه‌ای فلسفی از سینما

به رخ کشیدنِ سینما در بخشی دیگر نیز به شکلی کاملاً قابل‌اعتنا به کار می‌رود: “صادقانه بگو، تابه‌حال چیزی احمقانه‌تر از این شنیده‌ای که به مردم همانطور که در دانشکده‌های سینما یاد می‌دهند، بگویی به دوربین نگاه نکنند؟” اینکه ناگهان در بستری اجتماعی، مارکر سویه‌ای فلسفی از مباحث شناختیِ سینما را طرح می‌کند، جز اینکه هدفش ارائه اعلان‌هایی برای مجاب کردن ما برای درک خود سینما باشد، چیز دیگری نیست. انگار با یک فاصله‌گذاری مواجهیم، چرا که ما به‌جای محو شدن در چهره یا تمرکز بر صورت سوژه‌ی انسانی، با این عبارت یاد شده، به سینما فکر می‌کنیم و نه خود آن سوژه!

 بنابراین سکانس مدنظر ما از آنجایی حائز اهمیت است که خفتگان ژاپنی در لوکیشنی تکنولوژیک با ابزار سینما ناچار قادر به فراموشی نیستند. “قطاری که مردمان خفته را در خود جای‌داده همه تکه‌های رؤیا را کنار هم گذارده، فیلم واحدی را از آنها می‌سازد.” این عبارت دیگر حجت را تمام می‌کند.

زنان سرزمین آفتاب

رویای ژاپنی از قاب مستند

رؤیای ژاپنی‌ها از جایگاه سینما حلول می‌کند و این سکانس و نهایتاً کل ژاپن را با تمام متعلقاتش یگانه‌ای می‌پندارد تا جایی که می‌توان گفت: روح واحد ژاپنی است که در این فیلم تبدیل به فیلمی واحد شده است. نهایتاً تسلیم می‌شوم و می‌گویم این سکانس بارها و بارها و به اشکال گوناگون قابل تفسیر است.

ژاپنی‌ها اصلی دارند تحت عنوان «ناپایداری» که در «بی آفتاب» چند باری بدان اشاره می‌شود و البته زمینه بسیاری از ایده‌های مارکر است. اصلی مهم که ریشه در بودا دارد و هنوز هم تمامیت فرهنگ ژاپنی را مدیریت می‌کند. به هایکوهای ژاپنی اشاره‌ای بکنیم. یک شبنم در هایکویی ژاپنی آنچنان برای خواننده‌ی ناآشنای خارجی، بی‌مقدار جلوه می‌کند که تنها تصویری ایماژیستی را برایش ترسیم خواهد کرد و اینکه احتمالاً آن شبنم توصیفی باری به هر جهت از طبیعت است؛ اما تنها کافی است از منظر اصل ناپایداریِ امور بدان نگاه کنیم.

دیگر شبنم صبحگاهی در یک هایکو تنها یک توصیف ساده از طبیعت و زیبایی‌هایش نیست، بلکه امری صاحب حیات است که به‌زودی با شعاع آفتاب از بین خواهد رفت. شبنم به ناگاه از یک زیباشناسی سانتیمانتال طبیعی گرا به مفهومی عرفانی و فلسفی با رویکردی بر ناپایداری بدل می‌شود. فنا رفتن، نیستی و عدم دوام، شبنم را در هایکو به پدیده‌ای قابل‌تأمل در باب هستی مبدل می‌کند.

تاکید مستندساز بر ناپایداری

 تأکید مارکر بر ناپایداری در «بی آفتاب» تأکید بر ناپایداری حافظه در ساحت کلی بشر است (به استثنا ژاپن) و ازآنجاکه اصل «mono no aware» یا همان «اصل ناپایداری» لزوماً مادیات را شامل می‌شود، بنابراین ژاپنی‌هایی که از بودا آموخته‌اند تا ترحمی نسبت به امور و چیزها داشته باشند و فانی بودنشان را دائماً در ذهن مرور کنند. ژاپنی‌هایی که «وقتی یک کارخانه یا یک آسمان‌خراش می‌سازند، کار را با مراسمی آغاز می‌کنند که خدای صاحب زمین را آرام کند» و مشابه این مراسم برای قلم‌موها، چرتکه‌ها و حتی سوزن‌های زنگ‌زده هم وجود دارد.

ژاپنی‌هایی که در ۲۵ سپتامبر مراسمی برای آرامش روح عروسک‌های خراب دارند و آنها را در معبدی تلنبار می‌کنند که وقف «کانن» ( kannonالهه ترحم) است و عروسک‌ها درملأعام سوزانده می‌شوند، ژاپنی‌هایی که برای سگی که سال‌ها برای برگشتن صاحبِ مرده‌اش در یک ایستگاه انتظار کشید تمثالی می‌سازند.

ژاپنی‌های که برای گربه‌ای گمشده به نام «تورا» مراسم می‌گیرند تا اگر در آینده مُرد، روح او در آرامش باشد، و همین ژاپنی‌ها در نهایت در یک نبرد نظامی با آمریکا از نام همین گربه برای اسم رمز عملیات استفاده می‌کنند، این ژاپنی‌ها بی‌شک در سیطره‌ی ناپایداری امور، حافظه را در اختیار خودشان درآورده‌اند. آنها با اعتقاد به اصل ناپایداری دائماً در حال مرور اموری هستند که برای جهان خارج از ژاپن بعضاً خنده‌دار می‌نماید.

کامیکازه‌های ژاپنی

 “اسم رمز پرل هاربر «تورا تورا تورا» بود، اسم همان گربه‌ای که آن زوج در گوتوکوچی برایش دعا می‌کردند. بنابراین همه این‌ها با سه بار به زبان آمدنِ نام یک گربه آغاز خواهد شد. کامیکازه‌ها از اکیناوا بروی کشتی‌های آمریکایی شیرجه رفتند، آن‌ها به اسطوره تبدیل می‌شوند» و می‌دانیم که پرل هاربر همان ماجرای حمله ژاپن به پایگاه نظامی آمریکا بود که مسبب ورود ایالات ‌متحده به جنگ جهانی دوم شد. حمله‌ای که در آن خلبانان ژاپنی با جنگنده‌شان بر روی تأسیسات نظامی آمریکا فرود آمدند.

گرچه مارکر به این هاراکیری تکنولوژیک اشاره‌ای نمی‌کند؛ اما می‌دانیم که این شکل خودکشی بی‌ربط به ذات فرهنگی ژاپنی‌ها نیست. این‌جاست که آن تصاویر برش خورده از سینما در لابه‌لای خواب نیمروزیِ درون قطار معنی می‌یابد. به زبانی ساده‌تر، ژاپنی‌ها حافظه را همچون ملل دیگر فراموشکار تربیت نکرده‌اند. مارکر بدون توضیحی که راز را فاش کند، تنها با اتکا بر رسوم ژاپنی که حتی گربه‌ای گمشده را نیز از یاد نمی‌برد و اتصال ماجرای گربه بر رویدادی نظامی، زمان و فراموشی را برای انسان ژاپنی غیرممکن تلقی می‌کند.

تصویری از مستند بی آفتاب

تعریف جدید رشد صنعتی از نگاه ژاپنی‌ها

حتی تکنولوژی ژاپنی نیز ریشه در فرهنگ ژاپنی دارد. نه اینکه ژاپن سرآمد ترقی تکنولوژیک است و این باید مجابمان کند تا آن‌ها را همچون غرب بسنجیم، اما نه، این ترقی از اساس با دریافت غربی از تکنولوژی مغایرت دارد. «در بخش کامپیوتر ژاپنی‌های جوانی را دیدم که عضلات مغزشان را پرورش می‌دادند.»

مثل آتنی‌های جوان در پالائسترا جنگی دارند که باید در آن پیروز شوند.» مارکر رشد چشمگیر ژاپن در صنعت و تکنولوژی را با آن تعریف غربی از مدرنازیسیون نمی‌پذیرد، مگر آن‌جایی که اشغال ژاپن پس از جنگ، فاصله‌ی زمانی برای فراموشی سنت‌ها ایجاد نمود. تعریف غربی مدرنازیسیون که با کنار گذاشتن سنت‌های قدیمی همراه است، در ژاپن به شکل پیچیده‌ای با خود سنت پیوند دارد.

مدرنازیسیون در ژاپن چیزی فراتر از تاریخ نیست. یا به تعبیری ژاپن با مدرنازیسیون به تاریخی دوپاره همچون غرب بدل نمی‌شود. “این صدای مکان و صدای تاریخ است؛ چرا که نام در اینجا نه دربردارنده معنای یک خاطره، بلکه گویای نوعی یادآوری است.” وقتی چنین توصیف درخشانی از توکیو در کتاب «امپراتوری نشانه‌ها» نوشته رولان بارت را سال‌ها قبل گوشه‌ای در ذهن ذخیره کرده باشی، به نظر تنها زمانی دوباره متبلور می‌شود که «بی آفتاب» را ببینی! رولان بارت نشانه شناس، شهری همچون توکیو را با اعیان نشانه شناختی‌اش می‌سنجد و او در این کتاب هم نظریه‌پردازی است که در حال تولید متن علمی است و هم روایتگری است که در سفری به توکیو، از منظر علم، داستانی با بی‌شمار ایده‌هایی میخکوب کننده نقل می‌کند.

مکان همیشه و تنها مکان است

کریس مارکر در «بی آفتاب» ازآن‌جهت که در حال تولید اثری فیلمیک و روایی است، با وجود ارائه همان بی‌شمار ایده‌هایی فرعی، نهایتاً بر ایده‌ای یگانه تمرکز دارد. ایده‌ای که با این عبارت می‌آغازد: “من می‌دانم که زمان همیشه زمان است… و مکان همیشه و تنها مکان است” و در ادامه فیلم، با تجمیع ایده‌هایی فرعی، تبدیل می‌شود به این جمله: “می‌گفت بشر در قرن نوزدهم با مسئله مکان کنار آمده و چالش بزرگ قرن بیستم همزیستی تلقی‌های متفاوت از زمان است.

یا این پاراگراف بسیار مهم: “برایم نوشت، زندگی‌ام را در تلاش برای درک کارکرد یادآوری سپری کرده‌ام که نه نقطه مقابل فراموشی، بلکه همپای آن است. ما به یاد نمی‌آوریم، خاطره را بازنویسی می‌کنیم. همان‌طور که تاریخ از نو نوشته‌شده” می‌توانیم بگوییم که رولان بارت از مفهوم «یادآوری» برای توکیو استفاده کرده است و اینجا کریس مارکر نیز همان  تعبیر را البته تا حدودی پرداخت‌شده در خاستگاهی مشترک می‌سنجد.

ژاپن سرزمین آفتاب

آیا آخرین نامه‌ای وجود خواهد داشت

“آیا آخرین نامه‌ای وجود خواهد داشت؟” این آخرین گفتارمتن فیلم است. به ناگاه زمان ماضی که با نامه است به زمان حال مبدل می‌شود. گفتارمتنی که دائماً با تکرار «او برایم نوشت» همراه است و بیانگر زمان گذشته است در آخرین جمله‌ی فیلم به بازی با زمان می‌رود. یک جمله کوتاه که به شکل اعجازانگیزی اشاره به سه زمان دارد.  سیرِ در معرضِ فراموشیِ «گذشته» به «حال» تبدیل می‌شود و محتوای جمله نیز اشاره به «آینده» دارد. پایان‌بندی فیلم با همین جمله‌ی کوتاه، زیرکانه ماهیت زمان را نشانه می‌رود تا نیت فیلم را مخفیانه نمایان کند.

کوتاه اینکه به نظر مارکر فیلمی آشفته با صدها ایده تولید کرده است، اما اینطور نیست تمامی ایده‌ها حول محور ایده‌ای اصلی است. اینکه همان اصل ناپایداری است که ثبات حافظه را برای ژاپنی‌ها به ارمغان آورده است. یک همنشینی متضاد! وقتی ژاپنی‌ها از هزاره‌ها پیش دریافته‌اند جهان بر فنا پیش می‌رود نرم نرمک حافظه را تقویت نموده‌اند تا این نقص را برطرف نمایند. آنها مدام به پوچ‌ترین رویداد از منظر غربی‌اش تفکر کرده‌اند و همین سبب شده است تا مفهوم زمان را تسخیر کنند.

«بی آفتاب» برای تفسیر نیازمند واکاوی تمام پلان‌ها و کنکاش در کلمه به کلمه گفتارمتن است. بااین‌حال در چنین نوشته‌ای کوتاه، بحث بر سر سکانسی است که از ادغام سینما و انسان ژاپنی، تمام ایده اصلی فیلم را زیرکانه افشا می‌کند.

۰
برچسب ها

کریس مارکز نقد مستند

منبع : filmgardi.com
ادامه مطلب
نقد مستند معضل اجتماعی The Social Dilemma – عصر اینترنت

نقد مستند معضل اجتماعی The Social Dilemma – عصر اینترنت

نقد مستند معضل اجتماعی The Social Dilemma – عصر اینترنت

«مستند معضل اجتماعی» جف اورلوسکی شاید شفاف‌ترین، موجزترین و عمیقاً هراس‌انگیزترین تجزیه و تحلیل درباره‌ی رسانه‌های اجتماعی است که تابه‌حال به طور گسترده ارائه شده است. این فیلم همان کاری را با فیسبوک می‌کند که مستندهای قبلی‌اش «به دنبال یخ» و «به دنبال مرجان» با تغییرات اقلیمی کرده بودند (دیدگاه تازه‌ی تأثیرگذاری برای یک موضوع آشنا ارائه می‌دهد در عین حال که بند دلتان را پاره می‌کند).

در حالی که فیلم به این حجم از گستردگی گیج‌کننده‌ی موضوعات و زیرشاخه‌هایش می‌پردازد – و به نوعی هم موفق به مهار آنها می‌شود – یک جمله‌ی کوچک به سادگی تمام مفاهیم مدنظر فیلم را انتقال می‌دهد و نقطه‌ی پایانی بر این بحران موجود می‌گذارد: روسیه فیسبوک را هک نکرد، روسیه از فیسبوک استفاده کرد.

شاید این ایده برای کسی که در عصر اینترنت رشد کرده ایده‌ی حیرت‌آوری به ‌نظر نرسد، اما اشتباه است اگر فکر کنیم که فیلم اورلووسکی تنها قدیمی‌ترها را مخاطب قرار می‌دهد.

با وجود اینکه «معضل اجتماعی» خطاب به همه‌ی انسان‌های روی کره‌ی زمین است و باید حتی برای بیگانه‌ترین افراد با تکنولوژی هم (متعصبان مذهبی، مجلس سنای آمریکا و غیره) به اندازه‌ی کافی قابل درک باشد، اما جامعه‌ی آماری مدنظرش شامل گروه‌هایی از افراد دائماً آنلاین هم می‌شود که گمان می‌کنند چنان عصر اطلاعات را دریافته‌اند که این فیلم چیزی برایشان ندارد.

مستند معضل اجتماعی

نسل z چه می‌کنند؟

نسل z (زومرها)، نسل هزاره‌ها و مخاطبان مجله‌ی اینترنتی اسکرین جانکیز، که به دیدن مستندهای هشداردهنده‌ و پندآموزی که به آنها یادآوری می‌کند چطور باید وقت‌شان را بیشتر در فضای بیرون از خانه بگذرانند، کمترین علاقه‌ای هم ندارند.

فیلم اورلووسکی با رویکرد جزءبه‌کل و وارونه در مواجهه با ماهیت اصلی استفاده از رسانه‌های اجتماعی، وقتش را برای اثبات حسن‌نیتش تلف نمی‌کند (و بدین‌وسیله ترس را به جانتان می‌اندازد). فیلم با قطعه‌ی شومی از حکمت سوفوکلس آغاز می‌شود که می‌توانست در توئیتر نابود ‌شود: “هیچ عظمتی به زندگی آدمی پای نمی‌گذارد مگر با ناسزا.

سپس اورلووسکی بینندگان را با چندی از نگران‌ترین سفیدپوست‌های این‌ روزها آشنا می‌کند: چندی از طراحان، مهندسان، و مدیران اجرایی‌ که خود مبدع رسانه‌های اجتماعی بودند، اما زمانی که به تهدید حیاتی‌ آن برای فرهنگ جامعه پی بردند، کارشان را رها کردند. کسی که دکمه‌ی “لایک” را ابداع کرد، یک مدیر اسبق اینستاگرام. حتی یکی از مسئولان فنی جی‌میل و گوگل‌درایو. همانقدر که حرف کسی که به شما می‌گوید فیسبوک را رها کنید می‌تواند آزاردهنده باشد، به همان اندازه هم باور اینکه کسی در واقعیت فیسبوک را رها کرده باشد دشوار است.

مستند معضل اجتماعی

ندای وجدان سیلیکون ولی

با این وجود، ستاره‌ی بخش مصاحبه‌ی فیلم اولووسکی، کسی‌ست که اغلب از او به عنوان “ندای وجدان سیلیکون ولی” (سیلیکون ولی منطقه‌ای در کالیفرنیای آمریکاست که به قرار داشتن بسیاری از شرکت‌های مطرح انفورماتیک جهان در آن مشهور است.) یاد می‌شود؛ نامش تریستان هریس است که یکی از بنیانگذاران مرکز فناوری انسانی است و وقتی که فیلم «معضل اجتماعی» می‌کوشد تا بر شکاف میان این تهدیدهای انتزاعی با پیامدهای مستقیمش پل بزند، هشدار‌های حساب‌شده‌‌ی او در طول فیلم همچون صدای نگران منطق عمل می‌کند.

گسترده‌ترین بخش آن نگرانی‌های عمده مربوط به الگوی تجاری “استفاده‌ی رایگان” است که مردم را وامی‌دارد تا به عزت نفسشان پشت پا بزنند. به قول معروف (که در این قسمت فیلم نقل می‌شود): “اگر هزینه‌ی کالایی را پرداخت نمی‌کنید، خودتان کالا هستید.

اورلووسکی با کمک شواهد صریح، ابزارهای بصری روشنگر و نظریه‌ای با پرداخت خوب که با ظرافت هرچه تمام‌تر رابطه‌ی میان تکنولوژی ترغیب‌کننده و رفتارهای انسان را بیان می‌کند، به همان بحث قدیمی قوت می‌بخشد که اعتیاد از عوارض جانبی رسانه‌های اجتماعی نیست، بلکه خود الگوی تجاری این صنعت است. داده‌های ما حکم واحد پول رایج این شرکت‌ها را دارند، اما زمان ما متاع گران‌بهاتری است، چقدر از زندگی‌هایمان را می‌بایست در ازایشان نابود کنیم؟

مستند معضل اجتماعی

دنیایی که بر پول می‌گردد

هرچه بیشتر در رسانه‌های اجتماعی زمان صرف می‌کنیم، آینده‌ی بشر “گران‌بهاتر” می شود و هرچه آینده‌ی بشر گران‌بهاتر شود، تبلیغ‌کنندگان مبلغ بیشتری برای تبلیغاتشان طلب می‌کنند. چطور یک شرکت مثل فیسبوک یا یوتیوب ما را متقاعد می‌کند تا زمان بیشتری در بستر آنها سپری کنیم؟ با طراحی الگوریتم‌، آنها برداشت ما از واقعیت را از اساس تغییر می‌دهند تا تمام ظرفیت‌هایمان را اشغال کنند؛ صف داده‌هایی که ما را چنان هیجان‌زده می‌کنند یا برمی‌آشوبند که در دامشان بیفتیم، و ما را هرچه‌بیشتر در لاک خودمان فروببرند و همگی‌مان را به واقعیت‌های جداافتاده‌مان تبعید کنند. این نظارت بیش از حد سرمایه‌داری است، که مثل یک دستورالعمل واحد تأثیرگذار در جهت افراط‌گرایی عمل می‌کند.

اورلووسکی، با درک اینکه تشخیص مسئله در چنین مقیاس گسترده‌ای به خودی خود کافیست تا عاقل‌ترین انسان‌ها هم بیمار اسکیزوفرنی پارانویا به نظر برسند، راه برجسته و نیمه موفقی باز کرد که این مفاهیم نکوهیده، ملموس‌تر و واقعی‌تر (به ابعاد زندگی) به چشم بیایند.

هرازگاهی، اورلووسکی در فیلمنامه گریزی به داستان یک خانواده‌ی معمولی آمریکایی از طبقه‌ی متوسط می‌زند تا تأثیر رسانه‌های اجتماعی بر زندگی‌های ما را در عمل، به تصویر بکشد. نگارنده (منتقد) با عبارت “زندگی‌های ما” می خواهد تأکید کند که «معضل اجتماعی» بیشتر قصد دارد درباره میانگین تأثیر فیسبوک بر نوجوانان بپردازد تا تأثیر فیسبوک بر نسل‌کشی مسلمانان روهینگیایی در میانمار. اما اورلووسکی مخاطبانش را می‌شناسد.

مستند معضل اجتماعی

اعتیاد به تکنولوژی

بازیگر “باهوش باسواد” این فیلم، اسکایلر گیسوندو نقش یک دانش‌آموز دبیرستانی به نام بن را ایفا می‌کند که به تلفنش به شدت وابسته است، کارا هیوارد بازیگر فیلم «قلمرو طلوع ماه» در نقش خواهر بزرگتر و نگرانش است، و ستاره‌ی سریال «مردان دیوانه»، ونسنت کارتیزر – با نشانی بی‌شائبه از نبوغ – که نمودهای انسانی متنوعی از الگوریتم را ارائه می‌کند، به بن دلیل‌هایی می‌فروشد تا همچنان در وابستگی به تلفنش باقی بماند؛ به نوعی شبیه نقش پیت کمپل ویرانشهری. این سکانس‌ها با ناراحتی دلهره‌آور یک برنامه‌ی بعد از مدرسه شروع می‌شوند و به نظر می‌رسد مصمم‌اند که نوجوانان را شگفت‌زده کنند.

اگرچه این نمایش‌ها کمی بیش از حد اغراق‌آمیزند، اما به یکباره – و خیلی مفرح – همراه با یک جور خودآگاهی‌ که بر خودمان بازتاب داده می‌شود، برطرف می‌شوند؛ البته حد بخصوصی از طنز و کنایه لازم است تا با کسانی که مرتباً توئیت می‌کنند که چقدر از توئیتر بیزارند ارتباط برقرار کنیم.

کمترین تأثیر این لحظات می‌تواند این باشد که حس کنیم «معضل اجتماعی» اقناع‌کنندگی استدلال‌هایش را دست‌کم می‌گیرد، اما این بخش ارزنده‌ی فیلم کمک می‌کند تا صدای هشداردهنده‌ی بخصوصی در جای‌جای فیلم طنین‌انداز شود: “ما آنقدر نگران چیرگی قدرت تکنولوژی بر توانمندی‌های انسان هستیم که توجهی به چیرگی قدرت تکنولوژی بر ضعف‌های انسان نمی‌کنیم.” خوب است دریابیم رسانه‌های اجتماعی چگونه می‌توانند نیاز درونی ما به تأیید گرفتن را برانگیزانند، و مردم را از هر ریسکی که موجب جداافتادنشان از جامعه‌ی آنلاین شود، بر حذر دارند.

مستند معضل اجتماعی

مستندی برای آگاهی نسبت به باورهای خودمان

وقتی “الگوریتم” بن را از رابطه‌ی تازه‌ی دوست‌دختر سابقش مطلع می‌کند و باعث می‌شود زمان بیشتری را به مرور عکس‌های او بپردازد، برایمان باور پذیر است؛ و اینکه در ادامه، دنبال کردن “الگوریتم” – به شکلی فرسایشی و ناامیدکننده‌ – اطلاعات دریافتی صفحه‌ی بن را پر از ویدئوهایی می‌کند که او را به شکلی افراطی به بخشی از یک جنبش سیاسی به نام “کانون افراط‌گرایی” سوق می دهد؛ اشاره‌ی ظریفی که با این وجود، تصویر نابرابری از چپ و راست ترسیم می‌کند.

آیا «معضل اجتماعی» به اندازه کافی قانع‌کننده است که بتواند ناسیونالیست‌های تندروی آمریکایی را متقاعد کند که از تماشای مداوم تفاسیر چرند بن شاپیرو دست بکشند و در عوض اشتراک روزنامه‌ای را خریداری کنند؟ پاسخ به این سوال سخت است. اما این فیلم قطعاً شما را بر آن می‌دارد تا نسبت به باورهای خودتان آگاهی بیشتری پیدا کنید – نه فقط نسبت به اینکه شما چطور از اینترنت استفاده می‌کنید، بلکه آگاهی نسبت به اینکه اینترنت چطور از شما استفاده می‌کند.

فیلم بیشتر از اینکه مثل نوعی مشاوره باشد، شبیه زنگ بیدارباش عمل می‌کند؛ اورلووسکی و سوژه‌هایش تشخیص می‌دهند که چطور اینترنت در آن واحد آرمانشهر و ویرانشهری برپا می‌کند که چندان متوهمانه نیستند که بتوانیم نادیده فرضشان کنیم. مستند آنها آنقدر آموزنده نیست که به عنوان راهنما در نظر گرفته شود، اما در عین حال چشم‌گیرترین تأثیر از مفاهیم را در ذهنتان باقی می‌گذارد تا در اوقات فراغت باز به آنها فکر کنید.

مستند معضل اجتماعی

روی تبلیغات اینستاگرامی کلیک نکنید

چگونه رسانه‌های اجتماعی برای فکر کردن ما درباره‌ی چیزهایی مثل سیاست، نژاد، و سرگرمی مسیری فراهم می‌کنند؟ فرو بردن انسان‌ها در لاک شخصی‌شان در واقعیت، چه تأثیری بر باورهایمان برای همدلی کردن، صمیمیت حقیقی و نوعی درک مشترک می‌گذارد؟ و در عوض آیا این طبیعت الگوریتمی و جدا‌افتاده‌ی جریان تصویر آن مفاهیم را تا حد یک جایگزین صرفاً نمایشی تقلیل نداده است؟ با رسیدن آینده‌ی بشر به زمان حال، پاسخ به این سؤالات ضروری‌تر می شود.

تا آن موقع اما فیسبوک را ترک کنید، روی تبلیغات اینستاگرامی کلیک نکنید، و اطمینان حاصل کنید که اخبار اکانت توئیترتان بر حسب ترتیب زمانی‌شان نمایش داده می‌شوند نه اینکه “بهترین توئیت‌ها را اول به شما نشان دهد” چرا که تنها روزنه‌ی امید باقی مانده‌مان در این است که تلقی شما از محتوای خوب، با  انتخاب الگوریتم متفاوت باشد.

۱
از طريق

indiewire

برچسب ها

2020 جف اورلووسکی شبکه های اجتماعی فضای مجازی نقد مستند

منبع : filmgardi.com
ادامه مطلب
نقد مستند داوطلبین عزیز – چند می‌گیری مدرک بدی!

نقد مستند داوطلبین عزیز – چند می‌گیری مدرک بدی!

نقد مستند داوطلبین عزیز – چند می‌گیری مدرک بدی!

مستند داوطلبین عزیز اثر محمد حسین یادگاری است. کارگردان جوانی که آثار او بین علاقمندان به دنیای مستند شناخته شده است. مستند‌های «خانه‌ام کجاست»، «به وقت مادری» و «باشگاه شهرت» از جمله آثاری هستند که این مستند‌ساز با نگاهی به مسائل روز جامعه ایرانی ساخته است. مسائلی که نشان می‌دهد محمد حسین یادگاری تلاش دارد تا بیشتر درباره معضلات فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی کنکاش کند یا حداقل وجود آن‌ها را عیان سازد.

شکست داوطلبین عزیز در کنکور مستند

داوطلبین عزیز مستندی است که یادگاری در سال ۱۳۹۲ آن را ساخته است. مستندی که تلاش دارد تا درباره غول کنکور حرف‌هایی را بزند که شاید در سال ۹۲ گفتنش تبدیل به یک تابو بود. مستند داوطلبین عزیز در مدت کوتاه خود که ۴۴ دقیقه است تلاش دارد تا به غول کنکور حمله کند که این حمله شکست می‌خورد.

شکست از آن جهت بر مستند محمد حسین یادگاری جاری است که مستند او تنها مسئله مشکلات کنکور را باز می‌کند و حمله درست و حسابی را به غول کنکور که به اعتقاد بسیاری از اصحاب فن چیزی جز ضرر و محل سودجویی بعضی از افراد نیست انجام نمی‌دهد. زبان یادگاری در این مستند زبان مطالبه‌گری نیست یا حداقل مطالبه‌گری عیانی ندارد، گویی که او می‌خواهد تنها با گفتن چند نکته ساده درباره ابعاد کنکور که همگی ما آن را می‌دانیم از کنار ماجرا عبور کند.

مستند داوطلبین عزیز

غول کنکور

کنکور به واقع غولی بزرگ در ایران است. غولی که تمام ابعاد زندگی جوانان را در بر گرفته و تنها راه ادامه زندگی را در گرو خود نگه داشته است. این تفکر که تنها راه خوشبختی و پیشرفت در ایران قبول شدن در کنکور و داشتن مدرک تحصیلی است، متاسفانه نه تنها در خانواده‌ها، بلکه در سطح جامعه و حتی سیستم آموزش و پرورش ما نیز کاملا جا افتاده است.

همچون سخنی که مستندساز در مصاحبه با یک جوان به آن برخورد می‌کند، جایی که آن جوان می‌گوید «در شرایط امروز حتی اگر بخواهید رفتگر هم باشید باید مدرک داشته باشید. زیرا نداشتن مدرک باعث می‌شود که آن‌ها بگویند تو عرضه پیشرفت نداشتی، اما اگر با مدرک بالا رفتگر شوی، حرف مردم درباره شما به سمت کشور و حکومت بر خواهد گشت که چگونه یک فرد با سواد مجبور شده است که رفتگر شود.»

مدرک‌گرایی چگونه و چرا

مدرک‌گرایی همان معضل بزرگی است که یادگاری در مستند خود از آن صحبت می‌کند و تلاش می‌کند تا نشان دهد که مدرک‌گرایی روندی اشتباه است. روندی که البته در مستند او تنها مسئله‌اش بیان می‌شود و پاسخ دقیقی به این که چرا مدرک‌گرایی در ایران باب شده است، یا چه کسانی آن را باب کرده‌اند، نمی‌دهد. البته مستند در لابه لای صحبت‌هایی که با مصاحبه شوندگان انجام می‌شود به طور غیر مستقیم این مسئله را می‌گوید اما تنها غیرمستقیم. مستند در باقی مواردی که در درون محتوای خود در خصوص غول کنکور به آن‌ها اشاره می‌کند نیز همین گونه است.

به طور مثال مستندساز با حضور در یکی از آموزشگاه‌های کنکور و مصاحبه با مدیرانش، تلاش دارد نشان دهد که افراد چون به دنبال مدرک هستند به آموزشگاه‌ها هجوم می‌آورند. این درحالی است که در واقعیت شاید تنها درصد کوچکی از افراد، تنها برای مدرک به آموزشگاه‌ها بروند. بقیه افراد به این واسطه به سمت آموزشگاه‌های کنکور می‌روند، چون مافیای کنکور اجازه حذف کنکور را نمی‌دهد. پس وقتی کنکور حذف نشود شما مجبور هستید برای قبول شدن در کنکور به آموزشگاه‌ها بروید.

احسان حدادی

خود کرده را تدبیر نیست

پس مستند نوک پیکان حمله‌اش را به جای مافیای کنکور که در صدر آن آموزشگاه‌ها و موسسات خصوصی چاپ کتاب‌های تست هستند، به سمت مردم می‌برد که چرا شما به دنبال مدرک‌گرایی هستید. در حالی که باید نوک حمله را به سمت دیگری برد.

یا مستند در بخش دیگری از روند خود، در مصاحبه با یکی از اساتید دانشگاه که دوست داشته است خلبان شود این مسئله را بیان می‌کند که شما می‌توانید به دنبال علایق خود بروید، فقط لازم است تصمیم بگیرید. این حرف کاملا درست است که شما باید به دنبال علایق خود بروید، اما مسئله این است که بعضی شرایط در جامعه و خانواده اجازه این کار را به شما نمی‌دهند. مستند در این بحث، خود حرف خود را نقض می‌کند، زیرا در بخش دیگری که با یک جوان که عاشق تئاتر است مصاحبه‌ای انجام می‌دهد که او در صحبت‌های خود اشاره می‌کند که می‌خواهد دنبال علاقه خود برود، ولی خانواده او اجازه این کار را نمی‌دهند.

مستند در پایان نیز نتیجه‌گیری خود را در این مفهوم می‌گنجاند که سعدی در اشعار خود به خوبی گفته است که «من آنچه شرط بلاغست با تو می‌گویم، تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال.» هرچند که در انتها حتی خود مستند‌ساز نیز قبول می‌کند که غول کنکور مسئله‌ای نیست که حالا حالاها پایان یابد. پایانی که هر سال بین انواع نهادهای متولی پاس کاری می‌شود که سال آینده، سال آخر وجود داشتن کنکور است اما سال آینده باز هم شاهد برگزاری غول کنکور هستیم.

۰
برچسب ها

سینمای مستند کنکور نقد مستند

منبع : filmgardi.com
ادامه مطلب