نقد

صفحه اصلیبایگانی با دسته بندی "نقد"
نقد فیلم پوست – از اسطوره تا آیین

نقد فیلم پوست – از اسطوره تا آیین

نقد فیلم پوست – از اسطوره تا آیین

پوست جهشی بلند از برادرانِ مستعد ارک جهت دستیابی به یک سبک بصری ویژه‌ و یک زبان روایی خاص است. فیلمی نمونه‌وار از اثبات تاثیر مستقیم زیست شخصی فیلمساز در برقراری نسبت او با پدیده‌ها، وقایع، خاطرات و به طور کلی هر “موضوع سینمایی” است. پوست فیلمی خاص، جمع و جور و کوچک است که ساخته شده تا نگاهی نو به رگ‌های انسداد‌ یافته‌ی سینمای ایران تزریق کند و ثابت کند هنوز هم می‌توان خلاق بود و در باتلاق سینمای ژانر نکبت حل نشد. همراه ما باشید با نقد فیلم پوست.

پوست فیلم با عناصر فولکلوریک

در نخستین مواجهه با پوست فولکلوریک بودن آن بیش از هر چیز در چشم مخاطب برجسته می‌شود. حتی قبل از تماشای فیلم هم اتفاقی کنجکاوی‌ برانگیز بود که بر خلاف روزهای پیشین جشنواره این بار قرار است یک فیلم محلی و روستایی و دور از شهر ببینیم و از افسانه‌هایی بشنویم که تا به حال چیزی در مورد آن‌ها نمی‌دانسته‌ایم. فیلم را می‌توان یک اسطوره‌شناسی‌ِ قصه‌گو دانست؛ که در عین حال که چیزی بر ما می‌افزاید، موفق می‌شود عاشقانه‌ی خود را هم روایت کند.

فیلم ترسناک پوست

پوست ملهم از دو سینماست. سینمای اسطوره‌ای – آیینی پازولینی و سینمای فولکلور پاراجانف خصوصا در برخی آثارش مثل عاشیق غریب که یک عاشقانه را روایت می‌کند و البته به شدت از لحاظ فرهنگی نزدیکی‌هایی به فضای پوست دارد. پوست به سه دلیل عمده یکی از هیجان‌انگیزترین فیلم‌های امسال است.

تماشای آنلاین فیلم ترسناک در فیلم‌گردی

نخست به دلیل همین ارجاعات بینامتنی به سینمای جهان و حتی فیلم‌های پیشین فیلمسازان خصوصا فیلم حیوان، دوم به دلیل انتخاب افسانه‌های سنتی و محلی به عنوان موضوع اصلی فیلم و حتی زبان غیرفارسی آن و سوم به دلیل اتخاذ یک نگاهِ نو از سوی فیلمسازان در مواجهه با این افسانه‌ها. این سومی از همه مهم‌تر است، زیرا ثابت می‌کند تئوری تمام شدن قصه‌ها حقیقت ندارد.

با داشتن چنین نگاهی حتی قصه‌هایی که فیلمسازان در کودکی از مادربزرگ خود شنیده‌اند نیز قابل ترجمان بصری است. برادران ارک مشخصا این قصه‌ها را شنیده‌اند، در فضایی که فیلم نشان می‌دهد زیست کرده‌اند و البته بیش از هر چیز “خیال” کرده‌اند.

قصه یک مثلث عشقی

در پوست ما با یک قصه رو به رو‌ می‌شویم. قصه‌ی یک مثلث عشقی که با حذف یک ضلعش – سیّد – از هم پاشیده می‌شود. عشق نافرجام آراز به مارال بهانه‌ای می‌شود برای ورود به دنیای طلسم‌‌ها، جادو و جنبل‌ها و البته جن‌ها. آراز با طلسمی مواجه می‌شود که با بطلان آن مارال را از دست می‌دهد و با تثبیت آن مادرش را. در نتیجه در یک انتخاب شخصی سرگردان باقی می‌ماند و تصمیم‌گیری برایش غیر ممکن می‌شود.

مشخصا قدرت پوست در فیلمنامه‌اش نیست، کما این که از لحاظ پرداخت شخصیت‌ها کم دارد و در بسیاری از موارد موفق نمی‌شود شخصیت‌هایی ملموس خلق کند و جذابیت‌های برخی کارکترها مثل شخصیت عاشیق به شمایل خود بازیگر به عنوان یک عاشیق واقعی برمی‌گردد.

فیلمی با فضاسازی خوب

پوست فیلم فضا است. تمام سحر تصویری خود را از فضاسازی می‌گیرد و کارگردانی استادانه‌‌ی بهمن و بهرام ارک برگ برنده‌ی اصلی اثر به حساب می‌آید. فیلم برخی المان‌های یک فیلم وحشت را دارد و فضا در این نوع سینما حرف اول را می‌زند. فضای مه آلود و وهم‌انگیز فیلم در ترکیب با حرکات خلاقانه‌ی دوربین و تسلط تکنیکی مبهوت‌کننده‌ی برادران ارک، از پوست یک فیلم اولِ جدی و درجه یک می‌سازد که سبب می‌شود هر ثانیه دیدنش لذت بخش باشد.

برادران ارک همانطور که در نقد فیلم پوست گفته شد مشخصا در تقابل با هر موضوعی به وجه آیینی آن بیشتر توجه دارند. چه در تقابل با مذهب و چه با خرافات و جادو آن‌ها نه به دنبال آسیب‌شناسی هستند و نه به دنبال گرفتن موضع انتقادی یا موافق. بلکه فقط می‌خواهند روی جنبه‌ی آیینی برداشتی که مردم – در اینجا مردم تُرک – از مسائل مختلف دارند تمرکز کنند.

مثلا برای مادر آراز دعا و طلسم امری اعتقادی و آیینی است که با مبادرت ورزیدن در آن به قول بقیه شخصیت‌ها باید تاوان دهد. همچنین در شخصیت و رابطه‌ی او با پسرش نوعی عقده‌ی مادرانه‌ دیده می‌شود. مادر آراز دقیقا به مانند مادر راد تیلور در فیلم پرندگان هیچکاک مالکیت‌طلب است و نمی‌خواهد آراز ازدواج کند. در نتیجه نوعی حس رقابت با مارال در او به وجود می‌آید. در این رقابت مادر سلاحی ندارد مگر طلسم‌هایش و سعی می‌کند با استفاده از طلسم “الفراق” میان آن‌ها جدایی بیندازد.

بازیگران فیلم پوست

فیلم پوست اتفاقی خوب در سینما

در دیگر شخصیت‌ها اما این ریزه‌کاری‌ها دیده نمی‌شود. اگر برادران ارک در فیلمنامه‌ی خود نیز به اندازه‌ی کارگردانی وسواس نشان می‌دادند، پوست از سطح یک فیلم خوب به یک فیلم شاهکار می‌رسید. این مسئله همان تفاوت‌های اساسی بین فیلم کوتاه و بلند است که مسلما برادران ارک با کسب تجربه‌، بیشتر متوجه آن خواهند شد. همان طور که در مدیوم فیلم کوتاه هم فیلم به فیلم پیشرفت کردند تا جایی که با ساخت فیلم حیوان به قله‌های فیلم کوتاه رسیدند.

پوست اتفاقی خوب در جشنواره‌ی کهنه و تکراری امسال بود. جشنواره‌ای که اتفاقا باید جای فیلمسازان جوانی مانند برادران ارک باشد تا با نگاه غیر کلیشه‌ای و خلاقانه‌ی خود ما را سر ذوق بیاورند. امیدوارم پوست در اکران بیش از هر فیلمی موفق باشد تا ادامه‌ی مسیر فیلمسازی برادران ارک هموارتر شود. با تشکر از همراهی شما در نقد فیلم پوست.

۱
برچسب ها

ترسناک جشنواره فیلم فجر درام

منبع : filmgardi.com
ادامه مطلب
نقد فیلم داستان ازدواج؛ ترکیبی دلپسند از عشق و دل شکستگی

نقد فیلم داستان ازدواج؛ ترکیبی دلپسند از عشق و دل شکستگی

نقد فیلم داستان ازدواج؛ ترکیبی دلپسند از عشق و دل شکستگی

خلاصه مطلب

  • فیلم سینمایی «داستان ازدواج» ماجرای یک طلاق است.
  • بامباک در «داستان ازدواج» حس همدردی ما را به مبتکرانه‌­ترین شکل تقسیم می­‌کند.
  • در فیلمنامه­ هوشمندانه­ بامباک هرگز ضعف و اشتباه راه ندارد.
  • بازیگرهای فیلم هم به شکل خاص خودشان، به­ یادماندنی هستند.
  • «داستان ازدواج» ترکیب بدیع و دل‌پسندی از عشق و دل‌شکستگی را به تصویر می‌کشد.

امتیاز منتقد«داستان ازدواج» همان فیلم نوآ بامباک است که منتظرش بودیم. از خوب هم بهتر است؛ بیشتر از حرف‌ه­ای و کامل است. بعد از ده فیلم و پس از ربع قرن فیلمسازی (اولین فیلمش «لگدزنان و جیغ­کشان» در سال ۱۹۹۵ منتشر شد؛ دیگر فیلم‌­هایش شامل «ماهی مرکب و نهنگ»، «گرینبرگ» و «فرانسیس‌ها» است)، بالاخره این یکی پیشرفت غیرمنتظره­ بامباک در ژانر درام را نشان می­‌دهد. این فیلم که هم­زمان هم بامزه است هم داغ و سوزان و هم تکان­‌دهنده، و حول دو بازی هنرمندانه و قوی و انسانی شکل گرفته است، اثر یک هنرمند فیلمساز است که نشان داده می­‌تواند زندگی را با تمام جزئیات و پیچیدگی­‌های احساسی­‌اش به تصویر بکشد – و در این مسیر، درباره­ وضعیت امروز جامعه هم نظر بدهد.

این فیلم داستان یک طلاق است و وقتی تمام می­‌شود ممکن‌ است احساس کنید زندگی شخصیت­‌های آن را به خوبی زندگی خودتان شناخته‌اید. اما «داستان ازدواج» فقط داستان شکست یک ازدواج و عواقب آن نیست. فیلمی است درباره­ طلاق: چطور اتفاق می­‌افتد، چه معنایی دارد، عواقب بزرگ­ترش چیست. تلویزیون هر از گاهی با چنین چیزی روبه‌­رو می­‌شود (مثلاً در «دروغ­‌های کوچکِ بزرگ»)، اما اگر از خودتان می‌­پرسید که آخرین فیلمی که در چنین حد و اندازه­‌ای به موضوع طلاق پرداخت، کی ساخته شد، باید چهل سالی به عقب برگردید – به دوران فیلم­‌های «کریمر علیه کریمر»، «صحنه­‌هایی از یک ازدواج» و «به ماه شلیک کن». «داستان ازدواج» را هم می­‌توان به این فهرست اضافه کرد، هرچند چیزهای زیادی عوض شده‌­اند. در آن زمان طلاق موضوع پیش ­پا افتاده‌­ای بود، اما این اولین فیلمی است که به پدیده­‌ای پرداخته که می­‌توان آن را مجتمع صنعت طلاق نامید. این فیلم داستان دو نفری است که با روندی کنار می­‌آیند که هرچند ضروری است اما بیشتر از خود طلاق، به آن‌­ها ضربه می­‌زند.

فیلم سینمایی داستان ازدواج

در شروع فیلم، صدای چارلی (آدام درایور) و نیکول (اسکارلت جوهانسون) را می­‌شنویم که ده سال است با هم ازدواج کرده‌­اند و یک پسر هشت ساله به اسم هنری (اشی رابرتسون) دارند. وقتی این دو به ترتیب درباره­ چیزهایی که درباره­ دیگری دوست دارند، حرف می‌­زنند، تصاویر لحظاتی از زندگی شخصی آن­ها را می‌­بینیم که با جزئیات ساده و معمولیِ عمیقی همراهند – وقتی که نیکول موهای چارلی را کوتاه می‌­کند و چارلی موها را از بینی‌­اش کنار می­‌زند؛ وقتی نیکول لیوان­‌های صورتی که چای کیسه‌­ای در آن­‌ها گذاشته را کنار می­‌گذارد؛ وقتی چارلی صورتش را پف می­‌کند؛ وقتی نیکول در شیشه را باز می­‌کند؛ وقتی خانواده با هیجان و انرژی مونوپلی بازی می­‌کنند – که با اینکه هنوز این شخصیت­‌ها را نمی­‌شناسیم اما لبخندی از سر آشنایی می­‌زنیم. تدوین حرف مهمی برای گفتن دارد (که چارلی و نیکول هیچوقت دست از دوست داشتن یکدیگر برنداشته‌­اند)، و همین سؤالی در ذهن ما به وجود می‌­آورد: چرا دارند طلاق می­‌گیرند؟ نمی‌­توانستند مشکل‌شان را با حرف زدن حل کنند؟

طلاق خواسته­ نیکول است. او بازیگری است که در لس آنجلس بزرگ شده و در فیلم یک شرکت کوچک بازی کرده (او در یک فیلم عاشقانه به نام «سراسر دختر» نقش یک دختر جذاب را بازی کرده) و بعد، وقتی عاشق چارلی شده، برای ازدواج با او به نیویورک رفته و ستاره­ شرکت تئاتر تجربی او شده است. آن­‌ها در دهه­ بیست سالگی خود بودند، موفق و بااستعداد، و وقتی پسرشان به دنیا آمد زندگی خوبی در خانه­ قشنگ‌شان ساختند. تا جایی که به چارلی مربوط است، زندگی‌شان رؤیایی است. اما نیکول هر از گاهی سر نقل مکان به لس آنجلس قشقرق به پا می­‌‍کند، چارلی درباره­ این موضوع «حرف می‌­زند» اما هیچوقت آن را جدی نمی­‌گیرد. دلیلش هم این است که او اهل نیویورک است. بعلاوه، شرکت تئاترش در نیویورک قرار دارد و کارگردان یک نمایش «الکترا» است که قرار است در برادوی روی صحنه برود. چطور می­‌توانند نقل مکان کنند؟

اما نیکول حالا فرصت بازی در یک برنامه­ تلویزیونی را پیدا کرده که ممکن‌ است به یک سریال تبدیل شود. و متوجه شده که با اینکه عاشق خانواده‌اش است اما دوران ازدواجش را صرف رؤیای چارلی کرده و خواسته‌­های خودش را همیشه کنار گذاشته است. البته که راه­‌هایی برای حل این‌گونه مشکلات وجود دارد؛ درد و رنج‌­های روزافزونِ یک ازدواج خوب همین­‌هاست. اما بامباک نشان داده است که چطور سلیقه، شخصیت و خودبینی می­‌توانند به یک سنگ بزرگ بر سر راه زندگی تبدیل شوند. در یک لحظه­ خاص، چارلی، این شخصیت اصلی داستان، به نیکول یادآور می‌شود که تلویزیون نگاه نمی­‌کند، و در همان لحظه صحنه­ کوتاهی از یک فیلم ترسناک «جذاب» می­‌بینیم که چارلی تماشا می­‌کند. این از آن نوع حرف­‌های راست مردانه است که هم بی­‌معنی است هم بامعنی – اما در این مورد، بیشتر از آنکه چارلی می‌­داند معنا دارد، زیرا این انکار «تلویزیون» دیدن، شامل کوچک انگاشتنِ غیرعمدیِ محوریتِ شغل نیکول است.

داستان، همان بحث قدیمی بین ارزش‌­های نیویورک و لس آنجلس است، همان بحثی که موضوع فیلم «آنی هال» است، اما این بحث در فیلم «داستان ازدواج» بسیار آزاردهنده‌­تر است. نیکول که به این نتیجه رسیده چارلی همه چیز او را دوست دارد به غیر از آرزوهایی که با آرزوهای خودش در تضاد هستند، برای فیلمبرداری برنامه‌­اش به لس آنجلس می‌­رود. او هنری را هم با خود می‌­برد و در خانه­ مادرش ساندرا (جولی هاگرتی) که خودش هم قبلاً بازیگر بوده، ساکن می­‌شود. هیچ بحثی درباره­ وقوع طلاق وجود ندارد؛ برنامه­ طلاق شروع شده است.

اما درام از اینجا شروع می­‌شود که چارلی هنوز متوجه­ موضوع نشده است. او قبول می­‌کند که ازدواجش به پایان رسیده و او و نیکول که ثروتمند نیستند (چارلی پولی که درمی­‌آورند را برای شرکت تئاتر خرج می­‌کند)، قبول می­‌کنند بر سر تقسیم اموال با یکدیگر نجنگند. همه چیز خوب و مرتب است. اما چارلی هنوز فکر می­‌کند آن­ها «یک خانواده­ نیویورکی» هستند. او مرد بدی نیست اما به شکل معصومانه­‌ای خودمحور است و فکر می­‌کند حتی در طلاق هم شکلی از زندگی سابق خود را حفظ خواهد کرد. با چند خانه فاصله از یکدیگر زندگی می­‌کنند و حضانت مشترک هنری را بر عهده می‌­گیرند!

اما البته که اینطور نمی­‌شود. روند طلاق به جنگ خانوادگی بر سر پول می­‌ماند اما وقتی پای یک بچه در میان است و یکی از والدین می‌­خواهد آن سوی کشور زندگی کند، چه می­‌شود؟ چطور باید این  را تقسیم کرد؟ چارلی به دنبال نیکول تا لس آنجلس می­‌رود و به محض اینکه نیکول یک وکیل طلاق مشهور به نام نورا فنشو (لورا درن) را استخدام می‌­کند، چارلی درمی­‌یابد که زندگی قبلی تمام شده و حالا پا به دنیای طلاقی گذاشته که در آن ظواهر به واقعیت تبدیل می­‌شوند، نظام دادگاه به تفاوت­‌های کوچک در خواسته­‌های شما گوش نمی­‌دهد و وکلا چنان صورت­‌حساب­‌های کمرشکنی برایتان می‌­فرستند که به محض شروع نبرد، جنگ را می‌­بازید.

فیلم سینمایی داستان ازدواج

حداقل چارلی ماجرا را اینطور می‌­بیند. او فقط سعی دارد ارتباط خود با پسرش را حفظ کند و حس می­‌کند یک مجرم است. (این حقیقت که هنری لس آنجلس و چیزهای مد روز لس آنجلسی مانند جوراب­شلواری را دوست دارد، در برنامه‌­های چارلی جا نمی­‌شود.) هر طلاقی دو وجه دارد و بامباک در «داستان ازدواج» حس همدردی ما را به مبتکرانه­‌ترین شکل تقسیم می‌­کند. بیشترین زمان از این فیلم دو ساعت و شانزده دقیقه‌­ای را از نقطه نظر چارلی به داستان نگاه می‌­کنیم برای همین به نظر می­‌رسد که طلاق فقط دارد برای او اتفاق می‌­افتد. و از آنجایی­‌که آدام درایور بازیگر شدیداً بااحساسی است، می­‌توانیم احساس کنیم که چارلی زیر بار شرایطی که خارج از کنترل اوست کمر خم می­‌کند و ما «طرف او هستیم.»

اما بامباک لایه به لایه از حقیقت این ازدواج پرده برمی‌­دارد. و می­‌بینیم که چارلی با همه­ علاقه و هوشی که دارد، نمی­‌داند چه را نمی‌­داند. صحنه‌ای که نیکولِ جوهانسون داستان ازدواجشان را برای وکیلش تعریف می­‌کند اجرای هنرمندانه و فوق­‌العاده‌­ای است. نقشی که بازی می­‌کند ممکن‌است بی‌­رحم باشد اما برای او مناسب است. این فیلمی درباره­ تقابل نیویورک با لس آنجلس است که در واقع به نبرد بین فرهنگ قرن بیستمیِ مرد خلاق و واقعیت قرن بیست و یکمیِ انتخاب­‌های پیش روی زنان، که بسیار بیشتر از گذشته است، می­‌پردازد.

فیلم همچنین نشان می­‌دهد که چطور سیستم طلاق، به شکلی که امروز هست، می‌­تواند به یک نمایش بزرگ افتضاح تبدیل شود. چارلی که می­‌فهمد اجازه ندارد وکیلی را استخدام کند که همسرش فقط یک بار با او مشورت کرده است (و نیکول سراغ چندین وکیل رفته است). او می‌فهمد که دادگاه از او انتظار دارد خانه‌­ای در لس آنجلس داشته باشد (مبادا که مثل یک مسافر بی­‌خانمان شود)، اما این حقیقت که او یک بار در لس آنجلس خانه­‌ای را اجاره کرده بوده، باعث تقویت این باور می­‌شود که آن­‌ها یک خانواده­ ساکن لس آنجلس بوده­‌اند. او یک وکیل خانوادگی زمخت (آلن آلدا) پیدا می‌­کند که عملاً به او می­‌گوید جلوی شکست­‌های بیشتر را بگیرد، سپس وکیل تند و خشنی را استخدام می­‌کند که به ازای هر ساعت ۹۵۰ دلار حقوق می‌­گیرد (ری لیوتا). وقتی لیوتای خشن و پر سر و صدا و درنِ والکیریِ درست‌کار در دادگاه با هم روبه­‌رو می­‌شوند، حقایق صریح زندگی این زوج که شکل پیچ و تاب­داری به خود گرفته‌­اند را می­‌شنویم.

یکی از ظرافت­‌های قدرتمند «داستان ازدواج» این‌است که روند طلاق با همه­ نقایصی که دارد، به ابزاری برای رویارویی چارلی و نیکول با واقعیت ازدواج‌شان تبدیل می‌­شود. آن‌­ها به دادگاه می­‌روند و زندگی‌شان را از هم می­‌دَرَند فقط برای اینکه مشکلی را حل کنند که اگر چارلی مرد دیگری بود، می­‌توانست در عرض دو دقیقه آن را حل کند.

فیلم سینمایی داستان ازدواج

در فیلمنامه­ هوشمندانه­ بامباک هرگز ضعف و اشتباه راه ندارد. او شخصیت­‌های باهوش، شوخ‌­طبع، ناراحت و جستجوگری خلق کرده است که توانایی­‌شان برای بیان احساسات­‌شان کمتر از انسان‌­های واقعی نیست، و صحنه­‌هایی را طراحی کرده است که شبیه آوازهای کلامی هستند. وقتی نیکول وارد آپارتمان ساده‌­ای می‌­شود که چارلی اجاره کرده، هر دو سعی می‌­کنند «مشکلات‌شان را حل کنند»، اما پا به قلمروی متهم کردن یکدیگر می­‌گذارند (تو خیلی تنبل و نامرتبی! تو دیکتاتوری! تو برای پیشرفت کارت از من استفاده کردی! تو با او مدیر صحنه به من خیانت کردی!)، دیالوگ­‌ها مثل زیاده­‌روی­‌های برگمن در عصر رسانه هستند، و جوهانسون و درایور با چنان خشم شدیدی آن­ها را به زبان می‌­آورند که این صحنه ما را ناراحت می­‌کند، توجه‌مان را جلب می‌­کند و اشک‌مان را درمی­‌آورد.

دیگر بازیگرهای فیلم هم به شکل خاص خودشان، به‌­یادماندنی هستند، از نبرد فمنیستی درن (حرف­‌هایش درباره­ چرایی تفاوت در انتظارات از مادران و پدران، صحنه­ کلاسیک قدرتمندی می‌سازد) تا صراحت و روراستی لیوتا با چشم­‌های کوچکش و بازی جالب توجه «مری هولیس اینبودن» به عنوان مأمور ارزیابی دادگاه خانواده که آنقدر به فضای داستان بی­‌علاقه است که به محض ورود برای قضاوت درباره­ مناسب بودن چارلی به عنوان یک پدر، تبدیل می­‌شود به مظهر همه­ چیزهای ناپسند در روند طلاق. (او در رأس جالب­‌ترین شوخی فیلم قرار دارد، اینکه همه – حتی ارزیابی که به مسأله­ حضانت و محل زندگی هنری در آینده رسیدگی می­‌کند – به صورت غیرارادی لس آنجلس را به عنوان «جای» خوب انتخاب می­‌کنند.)

در اواخر فیلم، دو صحنه بر مبنای آهنگ­‌های «استفن ساندهیم» از «کمپانی» موسیقی ۱۹۷۰ ساخته شده است. نیکول و مادر و خواهرش در یک مهمانی، آهنگ «تو میتونی همه رو دیوونه کنی» را می‌­خوانند و چارلی پس از پایان کارش در یک بار آهنگ «زنده بودن» را با پیانو اجرا می‌کند. این صحنه‌­ها مفهوم یین و یانگی از زن و مرد را تقویت می­‌کند. اجرای پرشور آهنگ «زنده بودن» توسط درایور می‌­تواند جایگزین دیدگاه همه از ازدواج باشد. اما ازدواج، هرچند ممکن‌ است برای بعضی از ما مانند تفاوت بین زنده بودن و هیچ­‌جا نبودن باشد، اما همیشه کافی نیست. «داستان ازدواج» با چنان ترکیب بدیع و دل‌پسندی از عشق و دل‌شکستگی این حقیقت را به تصویر می­‌کشد که ما را سرخوش و راضی می­‌کند.

راهنمای خانواده

۰
منبع

ورایتی

برچسب ها

اسکار 2020 اسکارلت جوهانسون

منبع : filmgardi.com
ادامه مطلب
نقد فیلم داستان ازدواج؛ فیلمی سرگرم کننده که اصلا انتظارش را ندارید!

نقد فیلم داستان ازدواج؛ فیلمی سرگرم کننده که اصلا انتظارش را ندارید!

نقد فیلم داستان ازدواج؛ فیلمی سرگرم کننده که اصلا انتظارش را ندارید!

خلاصه مطلب

  • داستان زندگی با یک داستان تخیلی آغاز می­‌شود.
  • ترکیب تدوین خیال­‌انگیز ابتدای فیلم با صحنه­ تنش‌­آمیز میانجی­گری، ما را پا در هوا نگه می­‌دارد.
  • برخی می­‌گویند داستان ازدواج طرف چارلی را می‌­گیرد.
  • نوعی محدودیت در مفهوم شخصیت­‌های خاص است.

امتیاز منتقدداستان زندگی با یک داستان تخیلی آغاز می­‌شود. همسران چارلی (آدام درایور) و نیکول (اسکارلت جوهانسون) به روایت تک تک چیزهای کوچک و بزرگی می­‌پردازند که درباره­ یکدیگر دوست دارند: نیکول یک شنونده­ بی­‌نظیر، متخصص دادن هدایای خوب، و یک رقاص «واگیردار» است و چارلی رابطه­ خوبی با پسر کوچک‌شان دارد، خوش‌­لباس است و با فیلم‌­ها گریه می­‌کند. نیم‌­نگاه­‌ها به زندگی شیک و شاد آن‌­ها با موسیقی تلخ و شیرین «رندی نیومن» به خوبی ترکیب می­‌شود. همه چیز به شکلی بالغانه و عاقلانه، رنگ و بویی گرم و صمیمانه دارد.

افسوس که این فهرست­‌ها در کارت ولنتاین چارلی و نیکول برای یکدیگر نوشته نشده‌­اند یا تلاشی خودمانی برای صمیمیت بیشتر نیستند. این فهرست‌­ها در پاسخ به درخواست یک میانجی برای جدایی دوستانه تهیه شده‌­اند. در ظاهر، این فیلم واقعاً نه یک داستان عاشقانه، که روایت خصومت­‌های دوجانبه­ روزافزون است – هرچند همانطور که فیلم جدید دردناک و استادانه­ نوآ بامباک نشان می‌­دهد، مرز بین این احساسات می‌تواند به طرز آزاردهنده­‌ای تار و مبهم باشد.

تماشاگرانی که دلپذیری نسبی آخرین فیلم بامباک، داستان­‌های مایروویتز (جدید و منتخب) در سال ۲۰۱۷، را به یاد دارند باید خود را آماده کنند: مانند فیلم «صحنه­‌هایی از یک ازدواج» اثر اینگمار برگمن – که تأثیر اجتناب­‌ناپذیری بر این فیلم داشته است – این هم فیلم دشواری است سرشار از درد و رنجی قریب­‌الوقوع (داستان بر اساس ماجرای طلاق خود بامباک از بازیگر جنیفر جیسون لی ساخته شده است) و تمایل بیرحمانه­‌ای دارد که با قرابت احساسی شگفت­‌انگیزی، بدترین شرایط این انسان­‌های خوب را به تصویر بکشد.

فیلم سینمایی داستان ازدواج

فیلم سرگرم­‌کننده هم هست و وقتی اصلاً انتظارش را نداریم (و واقعاً نیاز داریم) تقریباً به شکلی تحمل­‌ناپذیر مهربان و لطیف می­‌شود، تا حد زیادی به دلیل بازیگران احساساتی فیلم که به خوبی عمی‌ق­ترین و زنده‌­ترین و هماهنگ­‌ترین بازی­‌های خود را به نمایش گذاشته‌­اند. داستان ازدواج تماشاگر را تحت فشار می­‌گذارد اما تماشاگر با تماشای فیلمساز و بازیگرانی که از خودشان پیشی می­‌گیرند، به سرخوشی و نشاط می­‌رسد.

فیلم‌­های بامباک معمولاً زمزمه‌­های انتقادآمیزی درباره­ خودمحوری شدید را به دنبال می­‌آورند و این یکی هم از این قاعده مستثنا نیست. هرچند آنقدر محکم هست که از پس این انتقادها بربیاید؛ نویسندگان و کارگردانان معاصر اندکی در آمریکا هستند که به این شدت در زندگی شخصی خود کاوش کنند.

ترکیب تدوین خیال­‌انگیز ابتدای فیلم با صحنه­ تنش‌­آمیز میانجی­گری، ما را پا در هوا نگه می­‌دارد: چه مشکلی بین چارلی و نیکول به وجود آمد؟ اما بامباک در داستان ازدواج یک احساس انتظار-سردرگمی را منتقل می­‌کند؛ نه فکر و خیال­‌های ناشی از یک رابطه­ رمانتیک شکست­‌خورده مانند فیلم «آنی هال»، فیلم داستان ناسازگاری­‌ها و تغییر – نوسان، انفجار و تکامل – رابطه در طول روند طلاق را بازگو می­‌کند. در طول مسیر، متوجه­ اتفاقاتی می­‌شویم که منجر به شکست خوردن این ازدواج شده‌­اند اما این نه هدف بامباک است نه منظور او.

وقتی با آن‌­ها آشنا می­‌شویم، چارلی یک کارگردان تئاتر در بروکلین است و نیکول که چند پیشنهاد جذاب در هالیوود را رد کرده، در شرکت او کار می­‌کند. پس از جدایی، نیکول دست پسر هشت ساله‌­شان هنری (اشی رابرتسون) را می‌­گیرد و به زادگاهش لس آنجلس برمی­‌گردد تا در یک برنامه­ تلویزیونی بازی کند. او وقتش را با مادر احمقش (جولی هاگرتی)، که سابقاً بازیگر بوده، و خواهرش (مریت وور) می­‌گذراند. این سرآغاز شکل‌گیری یک زندگی جدید است.

چالش اصلی، پیدا کردن جای چارلی در این زندگی جدید است. نیکول که تصمیم گرفته است طلاق‌شان را رسمی کند، با یک وکیل طلاق برجسته به نام نورا فنشو (با بازی بی­نقص لورا درن) مشورت می­‌کند. نیکول بر حفظ رابطه­ دوستانه با شوهر سابقش تأکید دارد. نورا به او اطمینان می­‌دهد «به بهترین و دوستانه‌­ترین روش ممکن این کار را انجام می­‌دهیم.»

نیکول روایت خود از این داستان را برای نورا تعریف می­‌کند و می­‌گوید که چطور هویت او – ایده‌­ها، شخصیت و آرزوهایش – به تدریج در درجه­ دوم نسبت به هویت چارلی قرار گرفت و سپس در سایه­ چارلی محو شد. موضوع این حرف­‌ها آشناست: زنی زیر سایه­ شخصیت و نیازهای شوهرش، دچار خودکم­بینی می­‌شود. اما بامباک در چند صحنه­ طولانی ماجرا را نشان می­‌دهد، دوربین کم کم روی نیکول زوم می­‌کند و گرداب احساساتی که جوهانسون به نمایش می­‌گذارد – نوستالژی، آسیب‌­پذیری پریشان­‌کننده، موج‌­های شرم و خودبیزاری – حیرت­‌آور است.

فیلم سینمایی داستان ازدواج

درمی‌­یابیم که تمایل نیکول به گذران وقت در لس آنجلس یکی از دلایل اصلی مشاجرات آن­‌ها در دوران ازدواج و طلاق بوده است. چارلی که هنوز در نیویورک کار می‌­کند – پس از ملاقات با دو وکیل کاملاً متفاوت (آلن آلدا و ری لیوتا که هر دو ظاهری مناسب و بدجنس دارند) – به صورت موقت در نزدیکی نیکول ساکن می­‌شود تا درباره­ حضانت مشترک هنری مذاکره کند. یک شرایط عادی جدید به وجود می­‌آید، با بردن­‌ها و آوردن­‌ها، هزینه­‌های حقوقی گزاف و گفتگوهای دشوار و ناشیانه.

همسران سابق به یکدیگر اهمیت می­‌دهند، همانطور که در دو صحنه­ دل­‌شکستگی ملایم می­‌بینیم – در یکی نیکول موهای چارلی را مرتب می­‌کند و در دیگری در یک جلسه­ مذاکره برای چارلی ناهار سفارش می­‌دهد. یکی از تأثیرگذارترین نکته‌­های فیلم این‌ است که طلاق حتی وقتی ضروری باشد، همیشه غریزی نیست؛ گاهی نشانه­ انکار خویش است، نقطه­ مقابل آن چیزی است که قلب می­‌خواهد و به نظم و ترتیب بی‌رحمانه‌­ای نیاز دارد.

می‌­تواند مثل یک گلوله­ برف بزرگ شود، و شکل ناخوشایندی­‌هایی را به خود بگیرد که دلایل اصلی طلاق را محو و مبهم می­‌کنند. دیگر فیلم­‌های آمریکایی درباره­ طلاق (شامل کریمر علیه کریمر، به ماه شلیک کن و بله، جنگ رزها) این پدیده را به تصویر کشیده‌­اند – به جای اینکه احساسات زوجین به روند حقوقی شکل بدهد، این روند حقوقی است که به احساسات زوجین شکل می­‌دهد – اما هیچکدام قدرت و صراحت این یکی را ندارند.

در حالی که وکلا به هر دو فشار می­‌آورند تا مواضع سخت‌­تری اتخاذ کنند، چارلی و نیکول در یک گفتگوی انتقادی تند و تلخ با هم روبه­‌رو می­‌شوند، شکایت­‌های‌شان مانند گدازه­‌های سوزان فوران می‌­کند. وقتی مشکلات ازدواج‌شان رو می‌­شود (خودخواهی و خیانت واکنشی چارلی، تمایل نیکول به قربانی نشان دادن خود)، فیلم ترسناک­‌تر از هر فیلم دیگری که به خاطر می­‌آورم نشان می­‌دهد که عشق می‌­تواند به سادگی به نفرت تبدیل شود – این دو به شکل هراس‌­انگیزی به هم نزدیکند.

این‌­ها همه باعث می­‌شود داستان ازدواج عبوس‌­تر از چیزی به نظر برسد که واقعاً هست. بامباک همیشه استاد کمدی اجتماعی تلخ (Cringe Comedy) بوده است و اینجا هم لحظاتی از خنده هست. سکانسی که مادر و خواهر نیکول برگه‌­های طلاق را به چارلی می­‌دهند پر است از گیجی‌های عجیب و غریب. و وقتی کارمند اجتماعی بی­حالت (مارتا کلی) به ملاقات هنری و چارلی می­‌رود، یک موقعیت کمدی پنهان اعصاب خردکن به وجود می‌­آید که حتی از نمایش خنده‌­آور دلبر آمریکای بامباک هم هیجان­‌انگیزتر است.

فیلم سینمایی داستان ازدواج

کارگردان در این فیلم ۳۵ میلی­متری – با همکاری فیلمبردار رابی ریان – یک سبک تصویری چابک و انعطاف‌­پذیر را به کار می­‌گیرد و کلوزآپ­‌هایی که تغییرات کوچک و ظریف چهره­ بازیگران را ثبت می­‌کنند را در بین تصاویری با زوایای بازتر می­‌گنجاند که توجه ما را به فاصله­ جسمی بین چارلی و نیکول و حرکات و زبان بدن آن­ها در کنار یکدیگر جلب می­‌کنند. تصویربرداری، صحنه‌­پردازی و کنترل جریان بازی مطمئن و گاهی خیره‌­کننده و خالی از صدا و نورپردازی غیرضروری هستند. اشیاء، ژست­‌ها و لحظات – دری که بسته می­‌شود، بند کفشی که گره زده می­‌شود، شروع ناگهانی یک آواز – پرمعنی هستند اما زیر بار معنا کمر خم نمی­‌کنند. این ساخته­ فیلمسازی است که به خوبی کنترل قدرت­‌هایش را در اختیار دارد.

اگر محدودیتی برای فیلم­‌های بامباک وجود داشته باشد، نوعی محدودیت در مفهوم شخصیت­‌های خاص است. برای مثال مادر هیولاوار نیکول کیدمن در «مارگو در عروسی» و کلاهبرداری غیرقابل­‌تحمل درایور در «تا وقتی جوانیم» به حس غیرواقعی بودن آن داستان­‌ها دامن می‌­زنند؛ جایی برای فکرکردن و تصمیم گرفتن درباره­ شخصیت این افراد وجود ندارد چون بامباک قبلاً به جای ما فکر کرده و به نتیجه رسیده است. از طرف دیگر، چارلی و نیکول به شکل هیجان­‌آوری پیچیده‌­اند و ترکیبی از هرج و مرج و احساسات متضاد انسانی هستند.

جوهانسون می­‌تواند بازیگر خجالتی و کم‌رویی باشد که آنقدر درگیر جویدن زبان و جذاب نگاه کردن شود که یادش برود در نقش خود فرو رود. اما اینجا اینطور نیست. بازیگر زن کاری می‌­کند که برخورد انگیزه‌­ها و غرایز – خشم و دلتنگی، سرپیچی و احساس گناه، جسارت و وحشت – را در تک تک قدم‌­های نیکول به سمت زندگی بدون چارلی احساس کنید.

درایور وظیفه­ دشوارتری دارد. چارلی مانند پدرسالارانی مثل جف دانیلز و داستین هافمن در «ماهی مرکب و نهنگ» و «داستان­‌های مایروویتز»، خودشیفته­ متظاهری نیست. او خوش‌­برخورد، مهربان و خجالتی است. اما چارلی زن مورد علاقه­ خود را تحت‌­الشعاع خودش قرار داده و درایور به خوبی مردی را به نمایش گذاشته است که ناچار شده این واقعیت را بپذیرد.

برخی می­‌گویند داستان ازدواج طرف چارلی را می‌­گیرد. او قائم مقام فیلمساز است و خصوصاً نیمه­ دوم فیلم روی دیدگاه و تجارب او متمرکز شده است. اما بامباک در عین حال هم به این دو شخصیت سخت می­‌گیرد و هم نسبت به آن­‌ها بخشنده است و همدردی تماشاگرهم احتمالاً مدام در نوسان خواهد بود. این نشانه­ فیلمی است که وقتی به بخش حساس نتیجه‌­گیری نزدیک می‌­شود، علیرغم همه­ کارها و حرف­‌هایی که چارلی و نیکول کرده و زده­‌اند و آشفته‌­بازار دیوانه‌­کننده‌­ای که به راه انداخته‌­اند، ما به هر دوی آن­‌ها علاقمند شده‌­ایم.

راهنمای خانواده

۰
منبع

هالیوود ریپورتر

برچسب ها

اسکار 2020 اسکارلت جوهانسون

منبع : filmgardi.com
ادامه مطلب
نقد فیلم داستان ازدواج؛ درام احساسی با حضور درایور و اسکارلت جوهانسون

نقد فیلم داستان ازدواج؛ درام احساسی با حضور درایور و اسکارلت جوهانسون

نقد فیلم داستان ازدواج؛ درام احساسی با حضور درایور و اسکارلت جوهانسون

خلاصه مطلب

  • قدرت «داستان ازدواج» ناشی از روش اوج‌­گیری از سادگی داستان است.
  • نیکول زمانی ستاره­ درخشان شرکت تئاتری چارلی در نیویورک بود.
  • یک پا در هوایی کمدی و عصبی زیر پوست بسیاری از لحظات تیره در این­ فیلم وجود دارد.
  • «داستان ازدواج» سطح جدیدی از پیچیدگی روایی را به نمایش می­‌گذارد.

امتیاز منتقدداستان ازدواج مسائل زیادی را مطرح می­‌کند: داستان طلاق یک زوج ثروتمند شاغل در صنعت نمایش که به آشفتگی احساسی جدایی آن­‌ها نقب می­زند، گرفتاری این سفیدپوستان کج‌­خلق و شکوه‌­گر و ممتاز را نمی­‌توان رایج و معمول دانست. اما قدرت «داستان ازدواج» ناشی از روش اوج‌­گیری از سادگی داستان است، کارگردان-نویسنده نوآ بامباک داستان شخصی‌­ترین فیلم خود را با جاه‌­طلبی فیلمسازی و بازی فوق­‌العاده­ آدام درایور و اسکارلت جوهانسون، که بهترین بازی آنان است، ترکیب کرده است. داستان از یک جای آشنا شروع می‌­شود و بعد، از آن فراتر می­‌رود.

فیلم آغاز قدرتمندی دارد. نویسنده­ مشهور نیویورکی، چارلی (با بازی درایور) و بازیگر الهام‌­بخش قدیمی­‌اش، نیکول (با بازی جوهانسون) تصمیم گرفته‌­اند از هم جدا شوند و مشخص نیست حضانت فرزندشان در آینده بر عهده­ کدام یک خواهد بود. یک مشاور که برای میانجی­گری طلاق آن­ها انتخاب شده، از این زوج می­‌خواهد نکات مثبت یکدیگر را بنویسند. ثمره­ این کار، سکانسی با صداگذاری دو بازیگر نقش اول است که از علاقه­ چارلی به نیکول و علاقه­ نیکول به چارلی، پیش از به وجود آمدن ناامیدی­‌های فعلی، حرف می­‌زند. این آغاز جسورانه­‌ای است که تجارب متضاد را در مرکز داستان مجسم می‌­کند، یک رمانس تأثیرگذار با طعمی از بی­‌اعتمادی، و این تازه شروع کار بامباک است.

فیلم سینمایی داستان ازدواج

نکته­ طعنه‌­آمیز «داستان ازدواج» این‌ است که این داستان بیشتر داستان یک روند طلاق است – روندهای حقوقی پیچیده‌­ای که در اتاق­‌های جلسه­ خالی و دادگاه‌­های خشن رخ می­‌دهند با شرایط شکننده­ آن­ها در تضاد هستند. در این ۱۳۶ دقیقه­ دلکش و در حالی که فیلم به بررسی دیدگاه‌های متضاد چارلی و نیکول می­‌پردازد، بامباک سعی نمی‌­کند راهی که به طلاق منتهی می­‌شود را تغییر دهد و در عوض به آشفتگی روانی پیچیده­ حاصل از آن برای شخصیت‌­های اصلی داستان می‌­پردازد.

داستان ازدواج با بررسی دیدگاه نیکول شروع می­‌شود و به نظر می­‌آید این جدایی برای او کاملاً ساده و منطقی است: او با زندگی در لس آنجلس و آماده شدن برای یک برنامه­ تلویزیونی جدید، از چارلی دور می‌­شود و چارلی خود را برای شروع یک پروژه­ جدید در نیویورک آماده می­‌کند. نیکول زمانی ستاره­ درخشان شرکت تئاتری چارلی در نیویورک بود اما حالا در مسیر خودش حرکت می­‌کند و چارلی چشمانش را به روی نیازهای او بسته است. نیکول با اصرار یکی از همکارانش با یک وکیل برجسته به نام نورا (با بازی فریبنده و لبخند جذاب لورا درن) ملاقات می‌­کند. نورا از آن نوع کهنه‌کارهای رک و راست هالیوودی است که توانایی­‌اش برای ارزیابی موقعیت نیکول، وی را ناچار می‌­کند از یک متخصص مهربان و خیرخواه به یک بازجوی بیرحم تبدیل شود. نیکول در اولین جلسه، چندین دقیقه با سردرگمی و گیجی حرف می‌­زند و بازیگر، داستان علاقه­ نیکول به چارلی تا زمان جدایی نهایی­‌شان را تعریف می‌­کند؛ آنقدر از جزئیات حرف می­‌زند که برای پر کردن یک فیلم کامل کافیست و در پایان این صحنه، تماشاگر احساس می­‌کند بدون هیچ فلش بکی کل ماجرا را دیده است.

یک پادرهوایی کمدی و عصبی زیر پوست بسیاری از لحظات تیره­ فیلم وجود دارد، از صحنه­ تحویل دادن برگه‌­های طلاق گرفته تا صحنه­ برخورد ناخوشایند با مأمور سرویس حمایت از کودکان. در حالی که تقلاهای نیکول حس توانمندسازی را منتقل می‌­کنند، چارلی در هزارتوی کاف‌کایی قوانین و مقررات تلو تلو می­‌خورد و با شخصیت­‌های مختلف و بیش از حد بزرگی که در گذرگاه‌­های پیچاپیچ آن زندگی می‌­کنند دست و پنجه نرم می‌کند. از زمان «زودیاک» ساخته­ دیوید فینچر تا کنون هیچ فیلمی نتوانسته بود به چنین شکل جالب توجهی پازلی برای جستجوی راه­‌حل طرح کند که ممکن است هیچ‌وقت کاملاً حل نشود.

فیلم سینمایی داستان ازدواج

وقتی چارلی به دفتر وکیل خودش می­‌رود در برابر مطالبات خشونت‌­بار یک وکیل برجسته­ دیگر از ستاره‌­ها (با بازی ری لیوتا؛ که به نظر می‌­رسد از فیلم «رفقای خوب» پا به قاب این فیلم گذاشته است) کم می­‌آورد. مطالبات خشن او به شکل کمدی­‌واری با یک گزینه­ ارزان­تر (آلن آلدا) جایگزین می‌شود. وکیل دومی یک مذاکره ­کننده­ شلخته است که به چارلی می­‌گوید بهتر است تسلیم شود. رعشه­ واقعی پارکینسون آلدا این غمناک­‌ترین بازی زندگی او را تقویت می­‌کند و کنایه­ موذیانه‌­ای است از حس عمیق شکست که با پایان ازدواج این زوج، در عمق ذهن چارلی جا خوش می­‌کند.

شبح «کریمر علیه کریمر» سایه­ بزرگی بر این اتفاقات می­‌اندازد، اما «داستان ازدواج» حالتی خودمانی دارد و لحن منحصر به­ فردی به خود می­‌گیرد که حتی طرفداران بامباک هم ممکن است نتوانند آن را کاملاً تشخیص دهند. تقریباً ۱۵ سال پیش، بامباک با فیلم «ماهی مرکب و نهنگ» از پشت لنز اضطراب نوجوانان، نگاهی به پدیده­ طلاق انداخت. در داستان ازدواج، این نگاه، بالغانه‌­تر است (و تا حدی ناشی از پایان ازدواج خودش با جنیفر جیسون لی است). در عین حال، تجلیل صمیمانه­ خانواده که در فیلم «داستان­‌های مایروویتز» شاهد بودیم، اینجا بنیان محکم­‌تری پیدا می­‌کند، وقتی که چارلی و نیکول با اولویت­‌های متفاوت‌شان و تأثیر آن­‌ها بر آینده­ فرزندشان دست به گریبان می­‌شوند.

اشی رابرتسون نقش این فرزند بیگناه و کنجکاو را بازی می­‌کند اما نهایتاً به نشانه­ بحث و جدل این زوج که محور فیلم است، تبدیل می­‌شود: چارلی اصرار دارد که خانواده ساکن نیویورک باشد، با اینکه این زوج به دلیل کار نیکول مدت زیادی را در لس آنجلس زندگی کرده‌­اند و فرزندشان در آن شهر مدرسه می­‌رود. جزئیات کوچک زندگی آن­ها در صحنه­‌های اعصاب­‌خردکن دادگاه برملا می­‌شود و این زوج را وامی­‌دارد از خود بپرسند آیا بهتر نیست مشکلات‌شان را با حرف زدن حل کنند؟

اما وقتی این کار را می­‌کنند، سرکوب روند قانونی به انفجار­های شدید خشم می­‌انجامد. وقتی چارلی سرانجام آرامش خود را از دست می­‌دهد، درایور چنان خشم بی‌رحمانه‌­ای از خود بروز می‌­دهد که در برابر آن حتی خشم «کایلو رن» هم رنگ می­‌بازد. در عین حال، می‌­تواند خشم کنشی شخصیت را به شکل آرام‌­تر و مهربانانه‌­تری به نمایش بگذارد. اجرای آهنگ «زنده بودن» اثر «کمپانی» توسط درایور در مهمانی شام هم به تنهایی دستاورد تحسین­‌برانگیزی است. جوهانسون پس از حدود دو دهه بازیگری، به چنان حضور آشنایی در صحنه تبدیل شده است که استعدادش اغلب پشت ظاهر ساده‌­اش پنهان می­‌شود. او با اجرای بخش‌­های اعصاب­‌خردکن‌­تر فیلم نشان می­‌دهد که می­‌تواند در عین حال هم جدی باشد هم شکننده.

فیلم سینمایی داستان ازدواج

 

با اینکه بامباک همیشه در ایجاد گفتگوهای عصبی و هیجان‌­زده بین شخصیت­‌های عصبانی و مضطربی که نمی­‌توانند با احساسات واقعی­‌شان کنار بیایند، مهارت داشته است اما «داستان ازدواج» سطح جدیدی از پیچیدگی روایی را به نمایش می­‌گذارد. تصویربردار «رابی ریان» (سوگلی) بعضی از جذاب­‌ترین لحظات فیلم را در کلوزآپ‌­های صادقانه نشان می­‌دهد و خیلی خوب می­‌داند که کی باید دوربین را عقب بکشد، مثلاً در سکانس عجیبی که یک چاقوی آشپزخانه را نشان می‌­دهد. در عین حال، موسیقی کنجکاو برانگیز «رندی نیومن» هم صحنه­‌های اصلی را برجسته‌­تر می­‌کند انگار بازیگر مرد و کارگردان در مرکز داستان، درام زندگی خود را در فیلم تجربه می­‌کنند و می‌­توانند مثل ما موسیقی فیلم را بشنوند.

«داستان ازدواج» بر مبنای تفسیری از این ژانر ساخته شده است: که زمین هموار شهری، عبور از نارضایتی رمانتیک در آستانه­ رسیدن به یک مرحله جدید از زندگی را پیچیده می‌­کند. اما بامباک به جای اینکه از دور به ماجرا نگاه کند، نشان می­‌دهد که زندگی کردن درون این حلقه چه احساسی دارد و به این ترتیب، یک زاویه­ نگاه جدید پیدا می‌­کند. (چارلی درباره­ نیکول می­‌گوید «باعث میشه حتی در مورد چیزهای خجالت‌­آور هم احساس راحتی و آرامش داشته باشم.» و به نظر می­‌رسد فیلم هم همین­‌کار را برای تماشاگران می­‌کند و ما را به راحتی به درون این داستان پرآشوب می‌­کشد.) «داستان ازدواج» بیشتر از آنکه درباره­ طلاق باشد، درباره­ دوام آوردن در مسیر طلاق است – و به یاد ما می­‌آورد که همه­ داستان­‌های جدایی شبیه هم هستند مگر اینکه برای خود ما اتفاق بیفتند و آن‌وقت است که طعم تلخ حقیقت را حس خواهیم کرد.

راهنمای خانواده

۱
منبع

ایندی‌وایر

برچسب ها

اسکار 2020 اسکارلت جوهانسون

منبع : filmgardi.com
ادامه مطلب
نقد فیلم جوکر؛ دلایل متفاوت برای لبخندهای خونین جوکر!

نقد فیلم جوکر؛ دلایل متفاوت برای لبخندهای خونین جوکر!

نقد فیلم جوکر؛ دلایل متفاوت برای لبخندهای خونین جوکر!

خلاصه مطلب

  • اولین تفاوت «جوکر» تاد فیلیپس، زمان ساخت و اکران آن است.
  • «جوکر» یک فیلم انقلابی نیست.
  • چهره جوکر سفید، لبانش سرخ و موهایش سبز رنگند.
  • جوکر در تمام روایت‌های پیشین انگیزه‌اش دزدی است

امتیاز منتقداولین تفاوت «جوکر» تاد فیلیپس با نمونه‌های قبلی، زمان ساخت و اکران آن است. «جوکر» تاد فیلیپس وقتی قرار شد ساخته شود که تجمعاتی مثل اعتراضات هامبورگ به نظام سرمایه‌داری در حاشیه نشست سران کشورهای صنعتی (موسوم به جی ۲۰) در مرحله تدارک قرار داشت و البته هنوز عملیاتی نشده بود و وقتی روانه پرده‌ها شد که جلیقه‌زردهای فرانسه به سالگرد اعتراضات‌شان نزدیک می‌شدند. وقتی این فیلم داخل یکی از سالن‌های سینمایی فرانسه در حال نمایش بود، مخاطبی گمنام از روی صندلی‌اش فریاد الله اکبر سر داد و عده‌ای از ترس حمله تروریستی سالن را ترک کردند. در اعتراضات عراق که شروع‌شان به قبل از اکران فیلم «جوکر» برمی‌گردد، کسانی با آرایشی شبیه همین دلقک سینمایی به اجتماعات وارد شدند و بقیه با آنها سلفی گرفتند. «جوکر» در خیلی از نقاط دنیا تبدیل به نماد خشم فرو خورده‌ای شد که شاید یک‌سری گروه‌های اجتماعی متضاد با همدیگر را در دایره‌اش یک‌جا جمع کرد.

اتفاقا امسال در جشنواره کن هم فیلمی توانست برنده نخل طلا شود که شباهت‌های مضمونی‌اش به «جوکر» قابل انکار نیست، با این تفاوت که جوکر در فضای داستان بین شهروندان خشمگین طرفدارانی پیدا می‌کرد و خانواده خشمگین فیلم «انگل» در تمام رسانه‌ها به عنوان قاتل یا همدست قاتل معرفی می‌شدند و جز همدیگر کسی را نداشتند. با این حال، صحنه‌ای که در فیلم کره‌ای «انگل»، پدر خانواده فقیر، چاقو را در قلب مرد ثروتمند فرو می‌کند و غافلگیری شوک‌آور این صحنه که در عین حال بسیاری از مخاطبان درکش می‌کردند، نشان از این می‌داد که جهان امروز چقدر خشمگین است. این خشم نه تنها برآمده از فاصله طبقاتی و بهره‌کشی‌های ظالمانه طبقه سرمایه‌دار سفته‌باز، بلکه علاوه بر آن، بابت وضعیت تک‌صدایی جهان است. وقتی در این نوع فیلم‌ها به نمادهای رسانه‌ای حمله می‌شود از همین رو است. دنیا پر شده از تبلیغات بازرگانی و هدف این تبلیغات، طبقات برخوردار هستند.

فیلم سینمایی جوکر

 

این یعنی در چرخه عظیم اقتصاد امروزی، آنها که تولید می‌کنند و آفریننده هستند، حتی برای گول خوردن هم چیزی به‌حساب نیامده‌اند و عجیب نیست که اگر این خشم یک روز به طور ناگهانی فوران کرد، دیده شود که ویران‌گرترین نتایج را به بار بیاورد. اما «جوکر» یک فیلم انقلابی نیست، یک فیلم انتقامی است و به همین دلیل توانسته در جاهای مختلف دنیا بین گروه‌های متفاوت فکری و اجتماعی که رویکردی متضاد با هم دارند، محبوب باشد. یکی از موضع فاشیستی خشمگین است و یکی رویکرد چپ دارد. یکی سکولار است و دیگری در سالن نمایش الله اکبر می‌گوید. یکی برای همپالگی‌های طبقاتی‌اش بیشتر از خودش ناراحت و خشمگین است و دیگری فقط سهم خودش را می‌خواهد.

این‌طور که واکنش‌های مختلف به فیلم «جوکر» در سراسر دنیا نشان داد، جهان بی‌عدالت امروز اتفاقاً در گستراندن فقر و بدبختی و تحقیر بین گروه‌ها و طیف‌های اجتماعی مختلف، کاملا عدالت را رعایت کرده و کسی را بی‌نصیب نگذاشته و همین است که تمام تنوع‌ها و تناقض‌های افراد بی‌صدای دنیا را در این یک کلمه همصدا کرده که «نه!»، یا به عبارتی روشن‌تر؛ تصمیم جماعت‌های مختلف در یک هارمونی هماهنگ، از این احساس عجولانه آب می‌خورد که «هر چیزی باشد، فقط غیر از این که امروز هست». بله «جوکر» یک فیلم روانشناختی است؛ با آن قسمت از روح و روان افراد سروکار دارد که احساساتی اطفاء نشده نسبت به وضعیت خفقان‌آور جهان تک‌قطبی دارد. شاید در درون همه ما یک جوکر هست، همان‌طور که احتمالا در درون همه‌مان یک چگوارا هم باشد و البته کاراکترهای دیگر…

فیلم سینمایی جوکر

اما آیا اگر هر کدام از جوکرهای دیگر که طی ۵۰ سال گذشته در سینمای قصه‌گو، انیمیشن‌ها و سریال‌های تلویزیونی تولید شده‌اند، امروز به نمایش در می‌آمدند، ممکن بود که این درجه از تاثیرگذاری را در آنها روی جهان پیرامون دید؟ جوکر تاد فیلیپس چه تفاوت‌هایی با نمایش‌های قبلی این شخصیت دارد؟ شخصیتی که حدود ۸۰ سال پیش در کتاب‌های داستان مصور پا به عرصه وجود گذاشت و نوع خاصی از بدجنسی را ارائه می‌داد که یادآور توصیفات ابلیس یا همان شیطان رجیم در ادیان ابراهیمی بود.

توجه به تفاوت‌های جوکر تاد فیلیپس با نمونه‌های قبلی‌اش، یکی از راه‌گشاترین روش‌ها برای پی بردن به چرایی این تاثیرگذاری غافلگیرکننده است. جوکر معمولاً کتی ارغوانی می‌پوشد و گاهی کتی به رنگ آبی کاربنی. در فیلم  فیلم تاد فیلیپس جوکر کت قرمزرنگ پوشیده است. این تفاوت، احتمالا معنای نشانه‌شناختی خاصی ندارد جز اعلام علنی مرزبندی تاد فیلیپس با روایت‌های پیشین این شخصیت. چهره جوکر سفید، لبانش سرخ و موهایش سبز رنگند.

در بعضی از تصاویر، دور چشمانش نیز سیاه رنگ هستند که تمام این‌ها در فیلم تاد فیلیپس هم هست متنها با این تفاوت که علت این رنگ چهره، در داستان‌های مختلف، متفاوت است و تاد فیلیپس بر خلاف اکثر روایت‌های قبلی، این نوع آرایش چهره را مطابق اراده خود شخصیت نشان می‌دهد. در بیشتر کمیک‌ها، علت تغییر چهرهٔ جوکر، پرت شدن او به درون مواد شیمیایی ذکر شده ‌است. در این روایت‌ها جوکر پیش از این یک مهندس شیمی بوده اما حالا تاد فیلیپس آن را کسی نشان می‌دهد که از ابتدا شغلش دلقکی بوده است.

در برخی روایت‌ها، دو طرف دهان جوکر، زخمی مانند یک لبخند وجود دارد که در یک روایت، این زخم را بتمن بر صورتش می‌اندازد. در فیلم «شوالیه تاریکی» کریستوفر نولان، جوکر در دو صحنه مختلف، دو علت مختلف برای این واقعه ذکر می‌کند. در یک جا می‌گوید پدرش که یک الکلی معتاد بوده، یک شب که مست شده، با چاقو به مادرش حمله می‌کند. سپس به سمت او بر می‌گردد و به این بهانه که «چرا اینقدر جدی هستی پسر؟» با چاقو، لبخندی روی صورتش می‌کشد.

«چرا اینقدر جدی هستی پسر؟» تکیه‌کلام معروف جوکر در فیلم‌ها و کتاب‌های مختلف است؛ چیزی که تاد فیلیپس آن را به عمد حذف کرده است و به جایش از دهان جوکر می‌شنویم که «حتی یک بار در زندگی‌ام واقعا شاد نبوده‌ام». جوکر در جای دیگری از شوالیه تاریکی می‌گوید که همسرش به او می‌گفته چرا اینقدر کم می‌خندد؟ همسرش یک قمارباز بوده و یک بار، کلی بدهی بالا می‌آورد و طلبکاران، صورتش را خط خطی می‌کنند.

جوکر برای این که نشان دهد این موضوع برایش اهمیتی ندارد، با چاقو روی صورت خود لبخندی ایجاد می‌کند ولی همسرش که نمی‌توانسته چنین چهره‌ای را تحمل کند، او را ترک می‌کند. اما این علت زخم لبخند صورت جوکر در انتهای فیلم تاد فیلیپس خونی است که پس از بیان ناگفته‌های جوکر از دهانش در انتهای فیلم جاری می‌شود. یک تصادف برای نجات جوکر از ماشین پلیس توسط هوادارانش باعث می‌شود این خون در دهان او جمع شود و جوکر با آن دور دهانش طرح لبخند را رسم می‌کند که شاید همین با شکوه‌ترین صحنه فیلم باشد.

جوکر در اکثر روایت‌های قبلی مانند بسیاری دیگر از شخصیت‌های کمیک‌بوکی، توانایی یا قدرت فوق‌بشری خاصی نداردو فقط با مهارتش در خلق سموم شیمیایی سعی می‌کند دست به خرابکاری بزند. البته بعضا از سلاح‌های عجیب و نامتعارف مانند ورق نیز استفاده می‌کند اما جوکر تاد فیلیپس قبلا مهندس شیمی نبوده و سلاح خاص و پیچیده‌ای هم ندارد.

در برخی داستان‌ها نشان‌ داده شده که جوکر با دستیارش «هارلی کویین» رابطه عاشقانه دارد. هارلی هم معمولا به جوکر در اجرای نقشه‌های شیطانی‌اش کمک کرده است.  هارلی کویین دختر سفیدپوستی است که از ۱۹۹۲ به جهان جوکر وارد شد. او پرستار جوکر در بیمارستان روانی بود و به فرار این شخصیت کمک می‌کرد. اما در فیلم تادفیلیپس جوکر (البته در رویا) با یک دختر سیاه‌پوست رابطه عاطفی دارد. شاید یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های جوکر ۲۰۱۹ با نمونه‌های قبلی، انگیزه‌های او برای اعمال خرابکارانه‌اش باشد.

جوکر در تمام روایت‌های پیشین یا انگیزه‌اش دزدی است که این مورد کمتر وجود دارد و یا در بیشترین موارد، او نیتی جز رساندن پیام ندارد. در «بتمن» کریستوفر نولان صحنه‌ای هست که جوکر با دلار تپه‌ای بسیار بزرگ ساخته و از روی آن سر می‌خورد. سپس دلارها را با فندک آتش می‌زند و می‌گوید: «پول مهم نیست، مهم انتقال پیام است.» او همچون ابلیس، رسالتی برای خودش قائل است که ثابت کند انسان در ذات خودش موجود پلیدی است.

اما وقتی در فیلم تاد فیلیپس، رابرت دنیرو که نقش مجری استندآپ‌کمدی را بازی می‌کند، از او می‌پرسد «آیا سه کارمند وال‌استریت را کشتی تا پیامی برسانی و رهبر اعتراضات شوی؟» او پاسخ می‌دهد که نه، من آنها را کشتم چون آدم‌های بدی بودند. به عبارتی انگیزه او این‌بار کاملا شخصی تعریف می‌شود و حالا جوکر از یک شخصیت انقلابی خبیث که مثل شیطان رسالتی در نمایاندن خباثت انسان‌ها و تحریک آن دارد، تبدیل به الهه انتقام با نیت‌هایی قابل درک می‌شود که معلوم نیست قابل تایید هم باشند.

راهنمای خانواده

۴
برچسب ها

joker اسکار 2020 جوکر فیلم سینمایی جوکر نقد فیلم

منبع : filmgardi.com
ادامه مطلب
نقد فیلم فانوس دریایی محصول سال ۲۰۱۹؛ فانوسِ خیال

نقد فیلم فانوس دریایی محصول سال ۲۰۱۹؛ فانوسِ خیال

نقد فیلم فانوس دریایی محصول سال ۲۰۱۹؛ فانوسِ خیال

خلاصه مطلب

  • اولین مواجهه‌مان با شخصیت‌ها، نمایی‌ست که از پشت سر نشان داده می‌شود.
  • یکی از عمده دلایل موفقیت «فانوس دریایی»، مسلط بودن کارگردان به دوربین است.
  • تماشای «فانوس دریایی» خصوصاً از حیث بصری تجربه‌ای است فراموش نشدنی.
  • این فیلم می‌تواند یادآور داستان‌های “هرمان ملویل” باشد.

امتیاز منتقددر میان تصویری ناپیدا و کاملاً مه‌آلود – در آن مه وسیع و شناور – پس از لحظاتی ردپای آب‌های آرامِ دریا در پیش زمینه و کشتی‌ای که از دوردست تقریباً در میانه‌های کادر دیده می‌شود، بر پرده نقش می‌بندد. فیلم ضمن فضای مهیب و هولناکی که در همین آغاز شکل می‌دهد، بلافاصله با موسیقی کوبنده، تند و مشوش کننده‌اش آن را تثبیت می‌کند.

اولین مواجهه‌مان با شخصیت‌ها، نمایی‌ست که از پشت سر نشان داده می‌شود. دو مرد در هیبت دریانوردان پا به صخره/جزیره‌ای پرت و دوراُفتاده می‌گذارند تا به مدت چهار هفته پاسبان یک فانوس دریایی و جایگزین دو فردِ قبل از خود شوند. دو مرد با خصوصیت‌های متفاوت که حتیٰ این مسئله در خصوصیات فیزیکیِ‌شان نیز به چشم می‌خورد.

یکی جوانی بلند قامت با نام “افریم وینسلو”(با بازی رابرت پتینسون) و دیگری فردی سن و سال‌دار، نسبتاً کوتاه قد و با پایی لنگ به اسم “توماس وِیک”(ویلیام دفو). فیلم در ادامه، شرحِ وضعیت این دو ست در جایی محصور از مه و طوفان و موج‌های بی‌وقفه و خروشانِ دریای بی‌کران و مواجهه با تنهایی، انزوا، دلزدگی و اعماق/سویه تاریکِ آدمی که دهشتناک‌تر از هر موجودِ موهومِ ترسناکی، انسان را در کام خود می‌بلعند و او را در جهنمِ کابوس‌ناک و جنون‌آور شان غرق می‌کنند.

فیلم فانوس دریایی

کارگردان اثر – رابرت ایگرز – در ابتدا با هوشمندی تلاش دارد تا حس همذات پنداری ما را نسبت به کاراکتر “وینسلو” برانگیزد؛ او این کار را انجام و هم‌پا و به مدد دوربینِ عجیب و غریب برجسته‌اش ما را با این شخصیت – در یک راستا – حرکت می‌دهد. اعتماد بیننده در ابتدا به وی جلب می‌شود اما هرچه داستان فیلم جلوتر می‌رود، این اعتماد توسط فیلمساز مدام دچار لغزش و تزلزل و به چالش کشیده می‌شود و تعلیق، درونی، مرموز و آرام پوست میندازد؛ هربار اعتماد‌مان در موقعیتی شکننده و متزلزل قرار می‌گیرد و هربار از سمت “وینسلو” به سمت فرد مقابل او سوق پیدا می‌کند و بالعکس از سوی “توماس وِیک” به سوی “وینسلو”. مهارت فیلمساز در حرکت بر روی این نوار باریک و بین خیالِ سرکش و آنچه در واقعیت و جنونی هولناک میان دو شخصیتِ فیلم تماشا می‌کنیم را(که به مرور تشخیص مرزشان سخت و سخت تر می‌شود) باید دید.

یکی از عمده دلایل موفقیت «فانوس دریایی»، مسلط بودن کارگردان به دوربینِ اغلب ساکن و آرام خود و مهارت و توجه دقیق او در فیلمبرداری سیاه و سفید اثرش و جزئیات آن است که نوعی کیفیت زیبایی شناسانه در کار با سایه‌ها – به سان فیلم‌های اکسپرسیونیستی و ترسناک‌های متأثر از آن – و بافت‌های بصری چشم نوازش دیده می‌شود؛ نوعی فیلمبرداری که از آن خانه نمور و سرد و تاریک پا را از یک معرفی مکانیِ ساده و صرف فراتر می‌گذارد و به نحوی آنجا را به مخاطب می‌شناساند و علاوه بر این، دائماً در زوایا، جایگیری‌ها و نحوه قاب‌بندی‌های خود جایگاه دو شخصیتش را تبیین می‌کند و بعضاً نشان از تسلط و چیرگی هریک بر دیگری می‌دهد.

نابلدی در کار با دوربینِ فیلم – در نسبت با شخصیت‌های مقابل خود – خیلی زود می‌توانست، فضای بی‌اعتمادیِ چیره میان دو کاراکتر و به شک انداختن و معلق نگه داشتن بیننده در این فضا را خراب کند اما “ایگرز” با حفظ تعادل باعث می‌شود اعتماد و بی‌اعتمادی تماشاگر نسبت به هرکدام از دو شخصیت تغییر‌پذیر باشد.

دو شخصیتی که هر یک می‌کوشند بر دیگری مسلط و چیره شوند؛ یکی که فرماندار است و یکی فرمان‌بردار. یکی که بالا رفتن از برجِ مرتفع برای نگهبانی از فانوس دریایی و نور و روشناییِ آن بالا را به مانند همنشین شدن و خو گرفتن با معشوقش می‌پندارد و نیز مال و حق خود و یکی که از تنهایی، تاریکی و کارهای مشقت بارش به تنگ آمده است می‌کوشد تا این لذت/عشقِ ساختگی را از آنِ خود کند و در نتیجه تنشی شکل می‌گیرد که خشم و نفرت و جنون را در انسان بیدار می‌کند.

اینگونه فیلم در نمایش چهره‌ای شریر از انسان و تحلیل رفتن او در مواجهه با شرایطی نامتعادل و بغرنج، واجد کیفیتی روانشناختی می‌شود. همچنین فیلم از حجم زیاد موسیقی مشوش کننده و اضطراب‌آور بهره می‌برد و با توجه ویژه‌اش به نقش صداهای مختلف در بدنه خود (از صدای مرغ‌های دریایی و صدای امواج خروشانِ دریا گرفته تا زوزه باد و صدای بارانِ سهمگین و صدای بلندِ شومی که از فانوس دریایی برمی‌خیزد) هر لحظه ترس و تشویش فضای خود را دوچندان می‌کند و بر پریشانی و هراس بیننده‌اش نیز می‌افزاید.

فیلم سینمایی فانوس دریایی
فیلم سینمایی فانوس دریایی

در این میان “ویلیام دفو” با تُن صدایی وحشتناک، موهایی ژولیده، ریش پُرپشت و چپقِ بر روی دهانش و “رابرت پتینسون” با سبیلِ زمخت و ته ریشِ روی صورت خود، در بازی بی‌نظیرشان و ارتباطی که در فضایی بسته و محصور با هم برقرار ساخته‌اند، در نمایش سلطه‌جویی و بی‌اعتمادی و جنون بین دو انسانِ تنها هر یک از عوامل موفقیت فیلم به حساب می‌آیند.

هرچند پایانِ بیش از حد ابهام‌برانگیز اثر شاید خوشایند دسته زیادی از تماشاگران نباشد اما تماشای «فانوس دریایی» – خصوصاً از حیث بصری – تجربه‌ای است فراموش نشدنی؛ فیلمی با دورنمای کلی از «پرندگانِ» “هیچکاک” و با جان‌بخشی به داستان‌های اساطیری/کهنِ دریایی و افسانه و قصه‌های ترسناکِ مرتبط با دریانوردان که حتیٰ از یک طرف نیز می‌تواند یادآور داستان‌های “هرمان ملویل” باشد.

راهنمای خانواده

۱
برچسب ها

The Lighthouse اسکار 2020 فانوس دریایی فیلم سینمایی فانوس دریایی نقد فیلم

منبع : filmgardi.com
ادامه مطلب
نگاهی به فیلم سال دوم دانشکده من؛ اهمیت حیاتی بروزرسانی

نگاهی به فیلم سال دوم دانشکده من؛ اهمیت حیاتی بروزرسانی

نگاهی به فیلم سال دوم دانشکده من؛ اهمیت حیاتی بروزرسانی

خلاصه مطلب

  • فیلمنامه حفره‌های پرشماری دارد که ترکیب آن‌ها، قصه را زمین‌گیر می‌کند
  • فیلم اساسا از عهده پرداخت شخصیت‌ها برنمی‌آید.
  • فیلم، بیننده را از تماشای یک موقعیت حساس و تامل‌برانگیز محروم می‌کند.
امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

مدتی است که «سال دوم دانشکده من»، فیلم جدید رسول صدرعاملی، کارگردان باسابقه کشورمان، پس از هشت سال دوری، روی پرده سینماها رفته؛ با این حال «سال دوم…»، نه به لحاظ فروش و نه در فضای رسانه‌ای، بازخوردهای مثبتی دریافت نکرده.

ظاهرا صدرعاملی به دنبال این بوده که با جمع کردن یک تیم تولید حرفه‌ای، متشکل از بهترین‌های سینمای ایران در شاخه‌های مختلف، و نیز بر اساس همان الگوی محبوبش در اواخر دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد، بازگشت شکوهمندی به سینما داشته باشد. با این همه، این تیم قدرتمند و موضوع قبلا موفق، نتوانسته‌اند «سال دوم…» را به اثری مهم در سینمای ایران تبدیل کنند.

صدرعاملی در درخشان‌ترین دوران فعالیتش در سینما، ساخت سه‌گانه ماندگار «دختری با کفش‌های کتانی» (۱۳۷۷)، «من ترانه پانزده سال دارم» (۱۳۸۰) و «دیشب باباتو دیدم آیدا» (۱۳۸۳) را تجربه کرده؛ سه فیلمی که با موضوع دختران جوان، و استفاده از سه بازیگر جدید به نام‌های پگاه آهنگرانی، ترانه علیدوستی و سوفی کیانی، علاوه بر آن‌که در زمان خودشان آثاری مهم و قابل اعتنا محسوب می‌شدند، آهنگرانی و علیدوستی را هم به عنوان دو استعداد جدید به سینمای ایران معرفی کردند.

سال دوم دانشکده من، قصه دو دختر دانشجوی سال دوم رشته معماری را روایت می‌کند که در جریان سفر به اصفهان، با مشکلاتی مواجه می‌شوند، و سرنوشت عاطفی و خانوادگیشان به هم گره می‌خورد. صدرعاملی برای تضمین موفقیت این فیلم، عوامل فوق‌العاده‌ای را هم به کار گرفته که از مهم‌ترین آن‌ها می‌توان به فیلمنامه‌ای از پرویز شهبازی، موسیقی کریستف رضاعی، تهیه‌کنندگی مسعود ردایی، تدوین مصطفی خرقه‌پوش و فیلمبرداری هومن بهمنش اشاره کرد.

نقدفیلم سال دوم دانشکده من

فارغ از درستی یا نادرستی این باور که پرویز شهبازی فیلمنامه‌های خوبش را خودش می‌سازد و متوسط‌ترها را به دیگران می‌فروشد، فیلمنامه «سال دوم دانشکده من» حفره‌های پرشماری دارد که ترکیب آن‌ها فیلم را زمینگیر می‌کند. نگاه کلیشه‌ای متن به مسائل تکراری و دستمالی‌شده‌ای مانند خیانت، اختلاف طبقاتی، اعتیاد، اختلاف نظر جوان‌ها با بزرگترها و…، در کنار چند ژست بی‌ربط و شعاری درباره کارکرد دین و ماهیت کمیته انظباطی دانشگاه، برای ساختن یک اثر شش‌دانگ کافی نیست. به این‌ها اضافه کنید که فیلم اساسا از عهده پرداخت شخصیت‌ها هم برنمی‌آید و با ترسیم یک مثلث عشقی کلاسیک، عملا سطح خودش را در حد پرداختن به عناصری مانند سینما رفتن، رد و بدل کردن هدیه و سفر جاده‌ای، پایین می‌آورد.

این‌گونه است که «سال دوم دانشکده من» هر گونه نقطه عطف و موقعیت ملتهبی را از خودش دور می‌کند و از این جهت، روی لبه عافیت‌طلبی قدم برمی‌دارد؛ اما دست خالی‌اش در مقایسه با آثار مشابهی که خود شهبازی ساخته (از جمله «دربند» و «مالاریا») رو می‌شود. چرا که بیننده تا پایان از تماشای یک موقعیت حساس و تامل‌براگیز محروم می‌ماند و اکثر اکت‌های شخصیت‌ها را قابل پیش‌بینی می‌یابد. در پرداخت شخصیت‌ها، رابطه مهتاب (سها نیستانی) با علی (پدرام شریفی) و تحولات شخصیت زن باورپذیر درنیامده و اکت‌های منفعلانه وبی‌روح والدین این بچه‌ها نیز توجیه روشنی ندارد. در عوض، فیلمساز سعی می‌کند با تکرار کدهایی مانند اختلاف طبقاتی و شکاک بودن منصور (بابک حمیدیان) مخاطب را در مورد وقایع متقاعد کند. بدبختانه درست در دقایقی که بیننده با ارفاق به فیلمساز، خودش را وادار به پذیرش دگرگونی‌ها کرده، یک چرخش عجیب در دقایق پایانی فیلم، همه چیز را به باد می‌دهد و پایان‌بندی ناموجه فیلم باعث می‌شود کمتر بیننده‌ای سینما را با رضایت ترک کند.

اگرچه سها نیستانی و فرشته ارسطویی، به عنوان دو بازیگر جوان و تازه‌کار، حضور قابل قبولی دارند؛ اما اجرای چهره‌هایی مانند ویشکا آسایش و علی مصفا، به مراتب کم‌اثرتر از دیگر فیلم‌های کارنامه این دو بازیگر است. بالطبع بابک حمیدیان نیز، در آستانه پنجمین دهه از زندگی‌اش، علی‌رغم تلاش زیاد، موفق به باورپذیر جلوه دادن شخصیت یک جوان بیست‌وچند ساله نشده، و بازیگرانی همچون شقایق فراهانی، افشین هاشمی، علیرضا استادی و نیلوفر خوش‌قول هم حضوری در حد سریال‌های ساده تلویزیونی دارند. به نظر می‌رسد تکرار موضوعات محبوب بیش از دو دهه قبل، در کنار عوامل کارکشته تولید، نمی‌تواند موفقیت یک اثر را تضمین کند و بروزرسانی کارگردان هم ضروری است.

۳
برچسب ها

پرویز شهبازی رسول صدرعاملی سال دوم دانشکده من نقدفیلم

منبع : filmgardi.com
ادامه مطلب
نقد فیلم جواهرات تراش نخورده؛ نقطه­ اوج کار سندلر و سفدی ­ها

نقد فیلم جواهرات تراش نخورده؛ نقطه­ اوج کار سندلر و سفدی ­ها

نقد فیلم جواهرات تراش نخورده؛ نقطه­ اوج کار سندلر و سفدی ­ها

خلاصه مطلب

  • یک کمدی درخشان درباره­ یک قمارباز کنترل­‌ناپذیر که اصلاً نمی­‌داند کی باید تسلیم شود.
  • هاوارد نگران نتایج مسابقات بسکتبالی است که روی‌شان شرط‌های سنگینی بسته است.
  • اشتیاق هاوارد برای تجارت، پول، قمار، زنان و ورزش کاملاً طبیعی هستند.

امتیاز منتقد«فکر می­کنم تو آزاردهنده‌­ترین آدم روی کره­ زمین هستی»، این را یک نفر به هاوارد رتنر، دلالی به شدت نامطبوع در محله­ جواهرفروشان (الماس) نیویورک، می­‌گوید. خیلی زود این سؤال به وجود می‌­آید که آیا این مرد میانسال آشفته، خیس از عرق، دیوانه، شلخته، غیرقابل­‌اعتماد و اغلب مستأصل، در چشم تماشاگران به شخصیتی نفرت‌­انگیز تبدیل خواهد شد یا شخصیتی فریبنده؟ در نتیجه باید از کار نویسنده-کارگردانان جاش و بنی سفدی و آدام سندلر، بازیگر اصلی فیلم، تقدیر کرد که فیلم جواهرات تراش‌­نخورده را به جواهری واقعی تبدیل کردند، یک درام کمدی درخشان درباره­ یک قمارباز کنترل­‌ناپذیرِ عاض خطر که اصلاً نمی­‌داند کی باید تسلیم شود. بسیاری با من موافق خواهند بود که این بهترین بازی سندلر است و سفدی­‌ها بالاخره حرکت خود از حاشیه­ فیلم­‌های تجاری به سمت مرکز را آغاز کرده‌­اند.

دلیلش این نیست که سفدی­‌ها فیلمی دوست‌­داشتنی ساخته‌­اند – اصلاً اینطور نیست. از اول فیلم، در یک صحنه­ طولانی و پر اضطراب در فروشگاه جواهرفروشی هاوارد در خیابان چهل و هفتم، داد و فریادها و چانه‌­زنی‌­ها و رفتارهای خصمانه بسیار بد هستند؛ ممکن است احساس کنید این فروشگاه آخرین جایی روی این سیاره است که می­‌خواهید به آن پا بگذارید.

از طرف دیگر، بعضی افراد جذب این شرایط می­‌شوند، و برای هاوارد اینجا هسته­ موجودیت اوست. در یک صحنه­ آغازین کوتاه در اتیوپی، سنگی به اندازه­ توپ فوتبال از یک معدن استخراج می‌­شود و جواهرات بی‌شماری که در دل آن جا گرفته‌­اند مشخصاً ارزش فوق‌­العاده‌­ای دارند. هاوارد که تازه این سنگ را به دست آورده برخلاف عقل سلیم، به یکی از باارزش‌­ترین مشتریانش، غول بسکتبالیست «کوین گارنت»، اجازه می‌­دهد سنگ را قرض بگیرد، این تصمیم اشتباه به قطار بی‌­پایانی از بحران­‌ها و بدبختی‌­ها می‌­انجامد.

فیلم جواهرات تراش نخورده

سفدی­‌ها تماشاچیان را به اعماق این جهان پرتاب می­‌کنند و ابتذال و سبعیت این جهان به سادگی می­‌تواند ما را منکوب و جداً دل‌سرد کند؛ همه خودرأی و متهور هستند، کاملاً طبیعی است که به وعده‌­ها و انتظارات عمل نشود، داد و فریادهای هیجانی شکلِ پذیرفته شده­ ارتباطات است و هیچ روزی بدون یک حادثه­ ناخوشایند جدید به پایان نمی‌­رسد.

البته که هاوارد آن وقتی که انتظارش را دارد قطعه سنگ با ارزشش را پس نمی­‌گیرد و این تازه سرآغاز وعده‌­های عمل نشده، بدهی­‌های پرداخت نشده، دروغ­‌های مکرر برای پوشاندن کاستی­‌ها و عصبانی و عصبانی‌­تر شدن همه است. اما هاوارد به نوبه­ خودش تقریباً همیشه یک نقشه دارد، یک کارت جدید برای رو کردن – روز جدیدی که آتشی برای خاموش کردن نباشد، به چه دردی می‌­خورد؟

نویسندگان هر چند تا حادثه­ عجیب و غریب واقعی و نه مسخره، که بخواهید را در فیلم با هم ترکیب کرده‌­اند. شبی که باید یک دورهمی آرام برای خانواده­ رتنر به مناسبت اجرای تئاتر مدرسه باشد تبدیل می­‌شود به مجموعه­ دیوانه­‌واری از رویدادها و حوادث که به زندانی شدنِ یک هاوارد عریان در صندوق عقب ماشینش ختم می­‌شوند. همسرش دینا (آیدینا مِنزل) که خیلی خوب می­‌داند چطور با شوهرش تا کند هم طبیعتاً عصبانی می‌شود.

البته هاوارد یک زن دیگر هم دارد، جولیا (جولیا فاکس)، یک خانم جوان خوب که – دیگر چه؟ – در مغازه­ جواهرفروشی هاوارد کار می­‌کند و هاوارد برایش یک آپارتمان تهیه کرده است. این رابطه وقتی با مشکل روبه‌­رو می‌­شود که هاوارد نگران نتایج مسابقات بسکتبالی است که روی‌شان شرط‌های سنگینی بسته و نمی‌­داند اصلاً می­‌تواند آن جواهر بزرگ را پس بگیرد یا نه. «جواهرات تراش‌­نخورده» باید در فهرست نهایی فیلم­‌هایی قرار بگیرد که در آن­‌ها بیشترین درصد دیالوگ‌­ها با داد و فریاد بیان شده‌­اند.

ولی سفدی­‌ها  و بازیگران آن‌قدر به عمق ماجرا فرو می‌­روند که فیلم را به فیلمی واقعاً انسانی تبدیل می­‌کنند؛ این ممکن است آن سبک زندگی نباشد که اکثر مردم می­‌شناسند، اما تحرکات و تمایلات و نگرانی­‌ها همگی واقعی هستند، آن هم به دلیل روش استفاده­ نویسنده-کارگردانان از دام­‌های دراماتیک واضح و بدیهی برای رسیدن به احساسات معتبر و واقعی.

این موضوع در مورد همه­ بازیگران ریز و درشت فیلم هم صدق می­‌کند، اما سندلر در این راه پیشرو است. اشتیاق هاوارد برای تجارت، پول، قمار، زنان و ورزش کاملاً طبیعی هستند اما به نظر می‌­رسد که او در طول سال­‌ها چیزی درباره­ نقایص و کاستی­‌های خودش نفهمیده است. بازی سندلر نشان می­‌دهد که هرچند زمان اشتباهاتش را به او نشان داده است اما این حقیقت که از همه­ این اشتباهات جان سالم به در برده، باعث شده با اعتماد به نفس به راه خود ادامه بدهد بدون اینکه از اشتباهاتش درسی گرفته باشد. این بخش اهمیت زیادی دارد و سندلر هم به خوبی از پس آن برآمده است.

فیلم جواهرات تراش نخورده

در ابتدا به نظر می‌­آید که سرنوشت فاکس به عنوان زنی که در کنار سندلر ایستاده، این است که قربانی آزار و اذیت و تهدید و ارعاب رئیس/معشوقش باشد، اما بازی او کم کم مانند یک گل به شکل زیبایی که انتظارش را نداریم، شکوفا می­‌شود. در کل فیلم بازیگری وجود ندارد که نقشش را با سرزندگی و با تمام وجود بازی نکند و این شامل گارنت هم می­‌شود که علاوه بر حضور در صحنه­‌های فراوان، گه‌گاه در بازی­‌های بسکتبال تلویزیون هم دیده می­‌شود.

لوکیشن­‌های منطقه­ نیویورک پس‌­زمینه­ عالی و متنوعی در اختیار فیلم می‌­گذارند و فیلمبرداری «داریوش خندجی» هم این پس‌­زمینه­‌ها را به شکلی طبیعی و به وضوح به تصویر می‌­کشد. موسیقی جسورانه و برجسته­ «دانیل لوپاتین» گاهی کمی دچار زیاده­‌روی شده و در مقایسه با تصاویر، بیش از حد توجه­‌ها را به خود جلب می‌­کند اما به خوبی در خدمت حوادث پر آب و تاب و احساسات شخصیت­‌ها قرار می­‌گیرد.

۱
منبع

hollywoodreporter

برچسب ها

Uncut Gems جواهرات تراش نخورده فیلم سینمایی جواهرات تراش نخورده

منبع : filmgardi.com
ادامه مطلب
نقد فیلم جواهرات تراش­ نخورده؛ آدام سندلر در این درام آشفته می ­درخشد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

نقد فیلم جواهرات تراش­ نخورده؛ آدام سندلر در این درام آشفته می ­درخشد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

نقد فیلم جواهرات تراش­ نخورده؛ آدام سندلر در این درام آشفته می ­درخشد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

خلاصه مطلب

  • در «جواهرات تراش نخورده» بیش از دو ساعت کارهای آدام سندلر را دنبال می‌‌کنیم.
  • آدام سندلر نقش یک دلال پرحرف جواهرات به نام هاوارد رتنر را بازی می‌‌کند.
  • سندلری که شخصیت نافذ و قاطعی که اینجا به نمایش می­‌گذارد احتمالاً تأثیرگذارترین نقش وی است.
امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

در جواهرات تراش­‌نخورده، فیلم اضطراب­‌آور برادران سفدی که پس از فیلم قبلی­‌شان «زمان خوب» ساخته شده است، بیش از دو ساعت کارهای آدام سندلر را دنبال می­‌کنیم، چش

م‌­اندازی که ممکن است چندان هیجان­‌انگیز به نظر نیاید. اما مردی که یک قرارداد بزرگ با نتفلیکس امضا کرد «چون با “وت چیکس” هم‌­قافیه است» همان مردی است که تصمیم گرفت با پل توماس اندرسون و نوآ بامباک کار کند، فیلمسازانی که حاضرند از شوخی­‌های زننده رد شوند تا بازیگری را ببینند که فقط باید کارگردانی شود.

هر دو نقش جداً فریبنده و جذاب بودند نه به دلیل اینکه تفاوت قابل توجهی با نقش­‌هایی داشتند که او معمولاً بازی می‌­کند بلکه به دلیل اینکه سبک بازی او ناگهان با تغییر چشمگیری مواجه شد. معمولاً وقت بازیگران کمدی «جدی بازی می­‌کنند»، می‌­توان سایه­ شخصیت­‌های بامزه‌­شان را در همه­ صحنه­‌ها دید، اما وقتی سندلر را از حوزه­ همیشگی و آشنایش خارج می­‌کنیم، ناگهان سندلری که می­‌شناسیم ناپدید می­‌شود.

در داستان­‌های «عشق پریشان» و «مایاروویتز» طنز وجود داشت اما ناشیانه و خودمانی بود که بیشتر احتمال داشت باعث شود تماشاگر در صندلی خود جابه‌­جا شود نه اینکه قاه قاه بخندد. سندلر توانایی شناخته­‌نشده­‌ای در برقراری ارتباط با زوایای ناراحت­‌کننده­ شخصیت­‌های مبسوط­‌تر خودش، که گاهی خجالت‌­آور می­‌شوند، دارد و آخرین و بهترین شیرجه‌­اش در این درام این ویژگی را تا سطح جدیدی بالا می­‌برد.

فیلم جواهرات تراش نخورده

او نقش یک دلال پرحرف جواهرات به نام هاوارد رتنر را بازی می‌­کند، مردی که روزهایش را دیوانه‌­وار صرف پول درآوردن می­‌کند و کسانی که از او پول طلب دارند هر روز دنبالش می­‌کنند، سبک زندگی طاقت­‌فرسایی که ظاهراً نمی­‌تواند از آن بگریزد. اما هر چه بیشتر هاوارد را می­‌شناسیم، کمتر به نظر می­‌رسد که قصد فرار کردن از این زندگی را داشته باشد، او دائماً خود را درگیر موقعیت­‌های پرمخاطره می­‌کند. هاوارد بهترین و بدترین نوع ضدقهرمان است که در دامی خودساخته افتاده، آن هم وقتی که راه فرار همیشه درست در برابر چشمانش قرار دارد.

سفدی­‌ها مانند فیلم «زمان خوب»، یک مسیر پر مانع خطرناک برای شخصیت اصلی داستان خود ساخته­‌اند که متشکل از یک بازیکن لیگ ملی بسکتبال به نام «کوین گارنت»، یک سنگ اوپال کمیاب از معدنی در کشور اتیوپی، همسری که قرار است طلاق بگیرد و «ویکند» است و با اینکه هاوارد مدام صبر و تحمل ما را به چالش می‌­کشد، اما نمی‌­توانیم توجه خود را از او دریغ کنیم، هر بار که اشتباه می­‌کند آه می‌­کشیم، و از خود می‌پرسیم آیا می‌­خواهیم در کارش موفق شود یا شکست بخورد.

تجربه‌­ای است که عمداً برای‌مان اضطراب می­‌آفریند، نه فقط به خاطر شخصیت به شدت اعصاب­‌خردکن هاوارد بلکه به خاطر اینکه سفدی­‌ها از ناخشنودی ما لذت می‌­برند. فیلم آنقدر پر است از صداهای بلند، قطعات موسیقی کَرکننده و تصاویر پر زرق و برق که بیشتر به یک زیاده­‌روی احساسی و نفرت­‌انگیز شباهت دارد اما هیچ‌وقت از آن دل‌سرد نمی­‌شویم چون در پس این زیاده­‌روی‌­ها یک ظرافت فریبنده پنهان شده است. فیلم ما را به دنیایی که هاوارد در آن مشغول کار و زندگی است پرتاب می­‌کند، دنیایی که برای ما روتوش و مرتب نشده، فقط به همان شکلی که هست به ما نشان داده شده است، و من شکل احساسی و فضادار آن را دوست داشتم، دنیایی که هیچ‌وقت به آن شک نکردم.

هیچ‌وقت به سندلر هم شک نکردم، سندلری که شخصیت نافذ و قاطعی که اینجا به نمایش می­‌گذارد احتمالاً تأثیرگذارترین نقشی است که تا به حال از او دیده‌­ایم. تبدیل هاوارد به یک شخصیت کارتونی تصنعی می­‌توانست کار بسیار راحتی باشد اما سندلر نقشی بسیار دقیق‌­تر و معقول­‌تر را انتخاب می­‌کند.

فیلم جواهرات تراش نخورده

این بازی کاملاً خالی از تکبر است – او گاهی هاوارد را لوده و مسخره و گاهی ناخوشایند و نامطبوع می­‌کند – و با اینکه سندلر یک ستاره­ شناخته‌­شده است، اما به محض اینکه فیلم شروع شد، نظر من درباره­ او و نحوه­ بازی­‌اش، محو شد. این تغییر بازی به اندازه­ خود فیلم همه­‌جانبه است و باعث می­‌شود دل‌تان بخواهد باز هم خارج از قرارداد بی‌فایده­ نتفلیکسش فیلم بازی کند.

این هماهنگی برجسته‌­ای بین فیلمسازان و بازیگر است و اهمیت این همکاری را نشان می­‌دهد، خصوصاً برای ستاره­ فیلمی که در یک مدل نقش پول­‌ساز گیر کرده است. سندلر بیشتر از این‌ها می‌­ارزد و اگر می­‌خواهد همچنان فیلم­‌هایش را تماشا کنیم، ما هم همین را می­‌خواهیم.

۰
منبع

گاردین

برچسب ها

Uncut Gems آدام سندلر جواهرات تراش نخورده فیلم سینمایی جواهرات تراش نخورده

منبع : filmgardi.com
ادامه مطلب
نقد فیلم زنان کوچک ساخته گرتا گرویگ؛ یک اقتباس غرور آفرین

نقد فیلم زنان کوچک ساخته گرتا گرویگ؛ یک اقتباس غرور آفرین

نقد فیلم زنان کوچک ساخته گرتا گرویگ؛ یک اقتباس غرور آفرین

خلاصه مطلب

  • «زنان کوچک» کیفیت ماندگار بعضی از کتاب­‌های ادبیات کلاسیک است.
  • مخاطبان این داستان لزوماً جوانان نیستند.
  • اما واتسون فاصله­ زیادی با روزهایی دارد که در فیلم‌­های هری پاتر بازی می‌کرد.
  • نمایشنامه­ گرویگ بسیار خنده‌­آورتر از اقتباس­‌های قبلی است.

امتیاز منتقداگر یک چیز درباره­ زنان کوچکِ دنیای واقعی بدانم، این است که آ‌ن‌­ها در هر دورانی که باشند، همیشه «زنان کوچک» را می­‌خوانند. این ناشی از کیفیت ماندگار بعضی از کتاب­‌های ادبیات کلاسیک است و داستان «لوئیزا می الکات» درباره­ چهار خواهر صمیمی در دوران جنگ داخلی آمریکا همچنان لذت­‌بخش است و امروز هنوز به اندازه­ ۱۵۰ سال پیش زنده و تازه است. در طول این ۱۵۰ سال این رمان هرگز از ردیف چاپ خارج نشد و احتمالاً در قرن­‌های آینده هم همچنان محبوبیت خود را حفظ خواهد کرد.

اما فیلم‌­ها مسأله­ دیگری هستند. جوانان علاقه­ بسیار کمتری به تماشای فیلم­‌هایی دارند که قبل از به دنیا آمدن‌شان ساخته شده‌‎­اند و به همین دلیل همیشه دلیل خوبی برای بازسازی «زنان کوچک» وجود دارد. ۲۵ سال از زمانی که «وینونا رایدر» نقش جو مارچ را بازی کرد و ۸۶ سال از زمانی که «کاترین هپبورن» این نقش را در فیلم «جرج کیوکر» اجرا کرد، می‌­گذرد (نسخه­‌های قبلی، همگی صامت بودند). حالا، کارگردان گرتا گرویگ به این نتیجه رسیده است که زمان مناسب فرارسیده تا گرد و خاک از رمان الکات کنار بزند و تفسیر جدیدی از آن را روایت کند و اهمیتی هم به این حقیقت ندهد که «تئاتر مَسترپیس» و بازیگر «کلر نیدرپروئم» هم هر دو در این دو سالی که از انتشار «لیدی بِرد» می­‌گذرد، همین کار را کرده‌­اند.

همان‌طور که امیدوار بودیم، گرویگ کار را درست انجام داده و دوران و زمینه­ اصلی داستان را حفظ کرده و بازیگران خوبی برای نقش خواهران مارچ انتخاب کرده است – «اما واتسون» در نقش بزرگ­ترین خواهر مگ، معلم؛ «سورشا رونان» در نقش جو، نویسنده و همتای الکات؛ «الیزا اسکانلن» در نقش بسی، خواهر موسیقیدان؛ و «فلورنس پیو» در نقش امی، خواهر عجول و هنرمند خانواده – و «تیموتی شالامی» بازیگری عالی برای نقش پسر موفرفری همسایه، لوری، است.

فیلم زنان کوچک

در طول سال­‌ها، این نقش در اختیار بازیگران متفاوتی بوده است، از «کریستین بیل» که بعداً بتمن شد (و اول از جو رایدر تقاضای رقص کرد) گرفته تا «پیتر لاوفورد» که بعداً عضو گروه «رت پک» شد (در نسخه­ مروین لیروی در سال ۱۹۴۹) و «جوآنا هاور کینگ» (که به تازگی اعلام شده که قرار است نقش شاهزاده اریک را در «پری دریایی کوچک» دیزنی بازی کند)، اما در بین این لوری­‌ها، شالامی از همه لوری‌­تر است: با چشم­‌های درشت و مهربان و موهای نرم، که گاهی تنبل است و گاهی بیش از حد هوشیار، و آنقدر باوفاست که که تقریباً مثل یک برادر است و صمیمانه مارچ­‌ها را تحسین می­‌کند و گویی یک «دانیل دی لوئیسِ» جوان است – جوان‌­ترها متوجه­ این ارتباط نمی­‌شوند اما مسن­‌ترها حتماً به این مسأله واقف هستند.

نکته­ جالب «زنان کوچک» – در رابطه با عنوان، که اسمی است که آقای مارچ (باب ادنکیرک) که به جنگ رفته و همسر و فرزندانش را تنها گذاشته تا گلیم خودشان را از آب بیرون بکشند، از روی علاقه روی دخترانش گذاشته است – این است که مخاطبان این داستان لزوماً جوانان نیستند. بله، کتاب ثمره­ اصرار ناشر به الکات برای نوشتن داستانی برای زنان جوان بود، اما نسخه­ گرویگ به هیچ عنوان نگاه کودکانه­‌ای ندارد و در حقیقت برای بزرگسالان مناسب­‌تر است، خصوصاً بزرگسالانی که فیلم­‌های معمولی را بیش از حد شهوانی و غیراخلاقی می­‌دانند.

«زنان کوچک» درست نقطه­ مقابل این نوع فیلم­‌هاست: داستان سالم و مشفقانه­ سخاوت و خوش‌­رفتاری که در آن هر از گاهی رفتارهای بدخواهانه رخ می‌­دهند (مانند وقتی که امی کتاب رمان جو را خراب می­‌کند) اما کارهای خیرخواهانه بسیار بیشترند (مثل وقتی که دختران مارچ شام کریسمس خود را به یک خانواده­ نیازمند در آن سوی خیابان می‌­دهند).

گرویگ برخلاف روش داستان­‌گویی مستقیم و خطی الکات و اقتباس‌­کنندگانش، صحنه­‌ها را در هم آمیخته و تقریباً به طور کامل نظم «زنان کوچک» را به هم زده است، به جز بخش نامه­ کریسمس پدر که سرآغاز داستان و بخش بوسه که پایان داستان است. او و تدوین­گر «نیک هوی» مانند فیلم «لیدی برد» داستان را در بخش‌­های کوتاه و سریع پیش می­‌برند، هرچند استفاده از پرش‌­های زمانی اشتباه است، و طرحی را می‌­سازند که ظاهراً به نظر گرویگ بیش از حد رویدادی بوده یا ملودرام‌­تر از آنی بوده که می­‌خواسته، خصوصاً در هر دو مورد – شاهد این مدعا این است که وقتی به گذشته نگاه می­‌کنیم این صحنه­‌ها و رویدادهای احساسی است که به خاطر می­‌آوریم نه اتفاقات کلی که برای خانواده­ مارچ افتاده‌­اند.

ممکن است فکر کنید کلیشه­‎‌ای حرف می­‌زنم اما «زنان کوچک» هر بار مرا به خود جذب می­‌کند، تا حدی به این دلیل که الکات شخصیت­‌هایی سرزنده و بانشاط خلق کرده و تا حدی به دلیل روش برخورد وی با مسأله­ ازدواج. الکات خواهران مارچ را زنان جوان مستقلی فرض کرده که با وجود ثروتمند نبودن، آزادانه در جستجوی خوشبختی خود هستند، آن هم در دنیایی که زنانی با موقعیت آن­‌ها اغلب برای تأمین آینده­ خود یا روی ثروت نامزدهای‌شان حساب باز می‌­کردند یا یک میراث بزرگ.

فیلم سینمایی زنان کوچک

گرویگ در ابتدای اقتباس خود، همه­ توجه­‌ها را به کارکرد عملی ازدواج در داستان جلب می‌­کند – که بیشتر به نفع مخاطبین محاسبه شده تا به نفع شخصیت‌­ها – و توضیح را در دهان ویراستار جو، آقای دشوود (تریسی لتس که با بازی در زنان کوچک و «فورد در برابر فراری»، نقش مرد سال را از آن خود کرده است) می‌­گذارد: «اگر شخصیت اصلی دختره، حتماً باید تا آخر داستان ازدواج کنه. یا بمیره. یکی از این دوتا.»

در کتاب، جو داستان­‌های تجاری می‌­نویسد، این کلمه این روزها با تحسین و تمجید اشتباه گرفته می­‌شود اما در اصل برای توصیف داستان‌­هایی به کار می‌­رود که طبق سلیقه­ عامه­ مردم تغییر می­‌کنند و فقط برای پول درآوردن نوشته می­‌شوند – یا در مورد جو، برای به دست آوردن کمی پول برای کمک به مادرش، مارمی (با بازی خوب لورا درن).

مارمی که سمبل کمال در این خانواده­ در معرضِ حسادت­‌های کوچک است، بسیار عاقل است و در عین حال حرف‌­هایش بهترین حرف‌­های فیلم هستند، در حالی که حرف­‌های جو با هدف سرگرم کردن زده می­‌شوند. حرف­‌های جو توجه پرفسور فردریک بائر را هم جلب می‌­کنند که ملیتش از آلمانی به فرانسوی تغییر کرده تا مناسب نقش‌­آفرینی مرد جذاب فرانسوی «لوئی گارل» شود. فردریک تنها شخصیتی است که جرأت دارد از نوشته‌­های او انتقاد کند و الهام‌­بخش او برای نوشتن یک داستان شخصی­تی باشد.

الکات – که خانواده‌­اش و خصوصاً مرگ خواهر کوچک­ترش، لیزی، الهام­‌بخش او بودند – «زنان کوچک» را در دو جلد منتشر کرد. در پایان جلد اول، هیچ­کدام از خواهران مارچ ازدواج نکرده‌­اند، هرچند این به اندازه­ تصمیم جو در جلد دوم (خطر لو دادن داستان: اگر با این داستان ۱۵۰ ساله آشنا نیستید، این پاراگراف را رها کرده و سراغ بعدی بروید) مبنی بر رد کردن پیشنهاد ازدواج جذاب­‌ترین مرد مجرد داستان، جسورانه و نشانه­ استقلال آن­‌ها نیست. گرویگ این رویدادها را با چنان ترتیب متفاوتی به ما نشان می­‌دهد که قبل از اینکه جو و لوری به درستی به هم معرفی شوند، می‌فهمیم که جو پیشنهاد ازدواج لوری را رد کرده. فیلم با سبک عجیبی پیش می‌­رود و مدام در زمان عقب و جلو می‌­شود. در یک بخش، گرویگ دو لحظه­ بیماری بسی را در کنار هم قرار می­‌دهد، در صحنه­ اول بسی از تب مخملک نجات پیدا می­‌کند و درست در صحنه­ بعدی، چند سال بعد می‌میرد.

علیرغم این پستی و بلندی­‌های احساسی، نمایشنامه­ گرویگ بسیار خنده‌­آورتر از اقتباس­‌های قبلی است. تأکید گرویگ بر شوخ‌­طبعی­‌های داستان اصلی در کنار بازی مریل استریپ در نقش عمه­ ثروتمند مارچ که قصد دارد یکی از دخترها را برای سفر به اروپا با خود ببرد و به هر چهار دختر فشار می­آورد شوهرهای خوبی برای خود دست و پا کنند، لحظات طنز فیلم را به وجود می‌­آورد. اما با اینکه عمه مارچ مظهر برداشت سنتی و قدیمی از جایگاه زنان جوان در جامعه است، مارمی دخترانش را تشویق می­‌کند خودشان راه‌شان را انتخاب کنند.

Little Women

برای جو، انتخاب راه خودش یعنی تبدیل تاریخچه­ خانواده به یک کتاب رمان و این، دو سکانس اوریجینالی را به وجود می­‌آورد که در آن­‌ها این قهرمانِ مدعی به جایگزین خودِ الکات تبدیل می­‌شود: گرویگ صحنه‌­ای به وجود آورده که در آن جو درباره­ شرایط انتشار کتاب «زنان کوچک» با دشوود مذاکره کرده و دست‌­نویس خود را تا مرحله­ چاپ دنبال می­‌کند – ادای احترامی دوست‌داشتنی به یک اثر هنری در معرض خطر.

رونان پس از به تصویر کشیدن بی­‌نقص ناراحتی­‌ها و ناامیدی­‌های یک نوجوان معاصر در «لیدی برد»، حالا به سادگی دوباره به حس و حال تاریخی برمی‌­گردد و در نقش جو فرو می­‌رود که تا حدی یادآور نقش‌­های قبلی­‌اش در «بروکلین» و «تاوان» است. برعکس رایدر که یک بازیگر کاملاً مدرن است، رونان گویی به دوران گذشته تعلق دارد و بازی او در این نقش برخلاف هپبورن، اصلاً سفت و سخت نیست.

واتسون که فاصله­ زیادی با روزهایی دارد که در فیلم‌­های هری پاتر نقش هرماینی گرنجر را بازی می­‌کرد، مگ را به عنوان خواهری نمایش می­‌دهد که به خوبی می‌­داند چه می­‌خواهد و همین باعث می‌­شود انتخاب شخصیت چندان سازش‌­کارانه به نظر نرسد. پیو نقش سختی را بازی کرده، چون بسیاری از افراد معتقدند امی شخصیت نامطبوعی دارد، ولی پیو کاری می­‌کند دشواری‌­های زندگی در زیر سایه­ خواهرش را درک کنیم.

اگر منطقی به فیلم نگاه کنیم، «زنان کوچک» برای گرویگ قدم بزرگی رو به جلو است، گرویگ نشان داده است که صلاحیت لازم برای اجرای پروژه‌های آینده­ استودیو و در عین حال حفظ هویت متمایز کارگردانی خودش را دارد. تصویربردار «یوریک لو سو» نگاه کیورکر و ایوس‌­مانند فیلم «گیلیان آرمسترانگ» محصول ۱۹۹۴ را حفظ کرده و ما را بیشتر از همه­ اقتباس‌­های قبلی، به عمق رابطه­ میان شخصیت­­‌ها می­‌برد. حرف آخر، این آخرین اقتباس لازم نیست ۶۰ سال دوام بیاورد. همین که امروز بازخورد خوبی داشته باشد کافیست و بهتر هم می‌­شود اگر جوانان همچنان آن را ببیند حتی اگر روزی کسی تصمیم گرفت زنان کوچک دیگری برای نسل بعدی بسازد.

۰
منبع

indiewire

برچسب ها

Little Women اسکار 2020 اما واتسون زنان کوچک فیلم سینمایی زنان کوچک مریل استریپ

منبع : filmgardi.com
ادامه مطلب